آرشیـــو اطــلاعـــیه

این روزها در کوچه و خیابان بچه های تپلمپل زیاد دیده می شوند. بدون آمار رسمی هم می شود حدس زد که بچه ها در حال چاق شدنهستند که یک دلیلش پرخوری است. درباره پرخوری کردن بچه ها چند نکته را اگر بدانیدخوب است:1. بعضی از بچه ها وقتی دچار اضطراب، غم،یا عصبانیت می شوند شروعبه خوردن میکنند. در این موارد باید
24
3
1397/11/3
ادامه مطلب
حوریان آسمان گرداگرد مدینه بال گشوده اند و کودکی نورانی در دامان "شهربانو" چشم به جهان میگشاید، فرزند حسین(ع)، وارث سرمایه آسمانی پدر و میراث نامیرای کربلاای بانوی ایران پسر آورده ای امشبای طوبی عصمت ثمر آورده ای امشبدر بیت ولایت قمر آورده ای امشبالحق که حسین دگر آورده ای امشبتو آمده ای تا امام مان
573076
15160
1397/11/1
ادامه مطلب
این روزها همه دنیا عزادارند، این روزها همه دلها غمگین و پر غصه اند، این روزها از چشم ها باران اشک جاریست، فاطمه جان تو ستون استحکام عرشی، اینگونه بر زمین نیفت، برخیز؛ وگرنه آسمان بر زمین سقوط خواهد کرد، برخیز و چنین رنجور به دیوار تکیه نده که تمام عالم به تو اتکا دارد.برخیز، همه زخمهایت را پنهان کن
690733
17664
1397/10/29
ادامه مطلب
هرکسی ممکن است دستش بخورد به فنجان قهوه و چپه شود روی فرش دستباف ابریشم تبریزی. ممکن است لباسش را وارونه تن کند و برود مهمانی یا برچسب قیمتش را فراموش کند که جدا کند. همه اشتباه می کنند. البته بچه ها بیشتر. دست خودشان که نیست بی تجربه هستند و دنیا ندیده. طفلکی فکر می کند اگر موهای عروسکش را بچی
870418
21067
1397/10/26
ادامه مطلب
امروز آیه ای دیگر نازل شد. آخرین آیه از سوره صبر. آمد و بر قلب عالم نشست. امروز زینب قدم به چشم جهان گذاشت. آمد تا امتداد زهرا باشد، طلوع دوباره خدیجه. آمد تا کوه شکیبایی باشد در دشت بلا... و عالم دید زینب را که چگونه با اذان حسین حق را اقامه کرد. با تکبریش احرام بست و چگونه قیام حسین، متصل به ر
774031
19733
1397/10/21
ادامه مطلب
راستش را بخواهید، حالِ نگین لاجوردی رنگِ منظومه‌ی شمسی، این روزها چندان خوب نیست. دمایش بالا رفته و تب دارد. جّوّش آلوده شده و لب‌هاش از تشنگی هر روز خشک‌تر می‌شود.زمین خودمان را می‌گویم. همین کُره‌ی پُر آب و خاک و سرشار از نعمتی که به امانت در اختیار ماست. ما انسان‌ها تا امروز که چندان امانت‌دار خو
727484
16391
1397/10/20
ادامه مطلب
پسرم با چشم‌هایی که از شدت ذوق و هیجان حسابی گرد شده بود در را باز کرد و با صدای بلند و نفس نفس زنان گفت: " بابا! بیا ببین بوته‌ای که کاشته بودیم توت فرنگی داده!" همسرم که با تعجب نگاهش می‌کرد گفت:" خُب معلومه که وقتی توت‌فرنگی بکاری توت فرنگی میده مامان! زردآلو که نمیده! دلم ریخت از ترس. با این خبر
698697
17467
1397/10/14
ادامه مطلب
تاکسی نگه می‌دارد. می‌نشینم روی صندلی جلو و سلام می‌کنم. راننده‌ی جوان جواب سلامم را می‌دهد و راه میُفتد. می‌پرسم:"امروز چندمه؟" لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: "پنجم دی لعنتی!" و می‌رود توی فکر. می‌گویم:"چرا لعنتی؟" نگاهم ‌که می‌کند، غم نگاهش وادارم می‌کنم به مرور تاریخ. پنجم دی، سال ۸۲، زلزله‌ی بم! ا
305639
7271
1397/10/5
ادامه مطلب
گاهی شادمان بود از اینکه وعده خدا محقق شد و به زودی کودک آسمانی که پیامبران الهی آمدنش را بشارت داده بودند متولد خواهد شد. و گاه اندوهگین، از آنچه به زودی از مردمان شهر خواهد شنید و تازیانه های تهمتی که بر عصمتش فرود خواهد آمد. ای کاش مرده بودم. ای کاش فراموش شده بودم... ندایی شنید: غمگی
526608
12589
1397/10/3
ادامه مطلب
امروز به مناسبت روز ملی ثبت احوال، می‌خواهم خودم را کمی رسمی‌تر به شما معرفی کنم:نام من باد صباست،می‌وزم هر روز، به چشمان شماملیّتم ایرانی است. کد ملی من جمعیت ایران است.متولد شده در ۸۸ شمسی. سن من گرچه زیاد نیست هنوز، قدّ یک عُمر، نشیبم و فراز.قدّ یک عمر پر از تجربه اما تشنهتشنه‌ی رفتن و رفتن تا او
764361
17315
1397/10/3
ادامه مطلب