Wordpress Themes

من، مدرسه شهیدین و حاج آقای طباطبایی

دو سه روز پیش متن زیر را نوشتم و به چند نفر از دوستان هم نشان دادم، یکی از دوستان گفت نوشته  خوبی است اما چرا اشاره ای به مواضع سیاسی ایشان نکردی و ننوشتی که … یکی دیگر از دوستان هم گفت اشاره ای به جریان منتظری نکن!… به هر حال نوشته زیر را در معرض دید دوستان قرار می دهم و از نظرات آنها استفاده خواهم کرد.

 

چند روز پیش، به طور اتفاقی در سایت رجا نیوز خبری خواندم با عنوان”بیانیه طلاب و اساتید جامعة الزهراء” و روز بعد از آن هم پاسخ حاج آقای طباطبایی به آن نامه، به همراه جوابیه طلاب و اساتید به پاسخ آقای طباطبایی منتشر شد.
صرف نظر از محتوای این بیانیه و پاسخ های رد و بدل شده، به شخصه با چنین برخوردهای ژورنالیستی با حاج آقای طباطبایی موافق نیستم. همین جلساتی که با ایشان برگزار می شود، نوشتن نامه های شخصی به ایشان، وقت گرفتن و صحبت حضوری، هم تأثیر بیشتری می تواند داشته باشد و هم به نصیحت و خیرخواهی نزدیک تر است. من اصولا با افشاگری و داد و هوار کردن در چنین مواردی، میانه ای ندارم. اگر اختلافات بعضی از دوستان با حاج آقای طباطبایی، در حد دشمنی شخصی است، این نامه نگاری های افشاگرانه و رپورتاژهای خبری، بهترین راه برای برخورد با ایشان است، اما اگر خیر خواهی و علاقه شخصی در میان باشد، این نوع برخوردها و نقد کردنها، بدترین شکل برخورد با یک اشتباه می تواند باشد.
جالب اینجاست که چنین نامه های سرگشاده ای به عنوان” النصیحة لائمة المسلمین” نوشته می شود و در خلال آن هم عرض ارادت و دلبستگی نویسنده ها به شخص مخاطب عنوان می شود؛ اما “النصیحة” از “نصح” به معنای خیر خواهی می آید، نقد عملکرد یک شخص، وقتی از باب دوست داشتن او و خیر خواهی برای او باشد، خودش آدابی دارد، که خصوصی بودن و علنی نشدن آن، یکی از روشن ترین مصادیق آن است. من نوشتن نامه های سرگشاده را مصداق خیر خواهی نمی دانم، چه این نوع نامه نوشتن ها از جانب آقای اکبر هاشمی به مقام معظم رهبری باشد، چه نامه های سرگشاده دوستانم به استادم آقای طباطبایی!
یکی از افتخارات زندگی من این است که شش سال از بهترین سالهای عمرم را در مدرسه شهیدین گذراندم. چندین سال در شورای بسیج مدرسه حضور داشتم و به تعبیر دوستان، معاون هفدهم! آقای عبقری بودم. همیشه از محدودیتهایی که در فعالیتهای غیر درسی مدرسه بود گلایه داشته و منتقد بودم، اما امروز وقتی خودم را در جایگاه مدیر یک مدرسه علمیه می گذارم، اصلی ترین هدف را درس خواندن طلبه ها می بینم و مشی مدیریتی حاج آقای طباطبایی را تأیید می کنم. به قول معروف، هر کس جلوی مغازه ام بساط پهن کند، بساطش را جمع می کنم! اینجا یک مدرسه علمیه است، با یک استراتژِی مشخص و یک سیستم مدیریتی یکپارچه، قرار نیست هر کس از راه رسید برای خودش گروه و دسته تشکیل دهد و برنامه های مدرسه را تحت الشعاع قرار دهد.
به نظر من بیشتر اخراجهای نه چندان زیاد و معمول آن سالهای مدرسه شهیدین، به خاطر تأمین کردن همین هدف بوده است. هر مدرسه و مجموعه علمی که بخواهد در کمال آرامش، به حرکت علمی خود ادامه داده و این هدف را تأمین کند؛ نیاز به آرامش دارد. نباید حرکتهای افراطی موافق و مخالف، این آرامش را به هم بزند.
دو نفر از هم حجره ای های من در آن سالها اخراج شدند، اما هیچ کدام جنبه سیاسی نداشت. حتی برخی از دوستان دیگری که در آن سالها از مدرسه رفتند، به خاطر حفظ همین آرامش بود.
 در آن سالهای ترکتازی اصلاح طلبان، من هم مانند خیلی از دوستانم وقت زیادی برای مسائل سیاسی صرف می کردم و به همراه دوستانم، ساعتها به نقد و بررسی مسائل و حوادث آن روزها می پرداختیم. مطبوعات دوم خردادی را با نگرانی و اضطراب تورق می کردیم و به هم دلداری می دادیم! دلخوشی مان گوش دادن به سخنان رهبری بود و سعی می کردیم از ایشان جلو نیفتیم.
ناراحت بودم که چرا مدرسه در فلان روز، تمام کلاسهای آن روز را برای حضور در تحصن و راهپیمایی تعطیل نکرد، و فقط دو ساعت را تعطیل کرده و بچه ها با عجله خودشان را به راهپیمایی می رساندند. در آن سالها هیچ کس به خاطر پوشیدن شلوار بسیجی و انداختن چفیه بر دوش، مرا سوال پیچ نکرد. هیچ کس نگفت چرا حجره تو، اتاق مطبوعات شده و نشریه صبح و یالثارات و شلمچه در آنجا آرشیو می شود!
 من هیچ گاه موافق دیدگاهها و مدافع آقای هاشمی رفسنجانی نبودم، هنوز هم مناظره های مکتوب سیاسی آن روزها را، با یکی از هم حجره ای هایم، به یادگار دارم و هر از گاهی نگاهی به آنها می کنم. شروع بحث های سیاسی ام با دوستان همکلاسی و هم حجره ای، با نقد افاضات و اقدامات فائزه هاشمی شروع شد. اما از مدرسه اخراج نشدم، هیچ کس هم به من تذکری نداد.
 وقتی بسیج مدرسه و امور فرهنگی مدرسه تلفیق شد و یکی از مسئولین کنونی مدرسه مسئولیت آن را بر عهده گرفت، از من برای ادامه کار در بسیج مدرسه دعوت کرد و من هم مشروط به اجرایی شدن دیدگاهم قبول کردم، وقتی برنامه های اجرایی ام را پیشنهاد دادم، گفت:”همه اینها خوب است اما با سیاستهای مدرسه سازگار نیست، …حاج آقای طباطبایی چیزهایی می فهمد که ما نمی فهمیم!” در جواب گفتم من هم مسائلی را درک می کنم که ایشان به آن توجهی ندارند! و از ادامه فعالیت عذر خواهی کرده و به شوخی گفتم اگر قدرت داشتم تو را دم در اتاق بسیج دار می زدم!! هنوز هم  گاهی که فرصتی پیش می آید و حال و احوالی از یکدیگر می پرسیم، آن خاطره را بازگو می کنیم.
من با کارهای فرهنگی و اجرای برنامه های بسیج و شرکت در راهپیمایی ها و تحصن ها مخالف نیستم، اما ما برای این کارها از شهر و دیار خودمان هجرت نکرده بودیم که بیاییم در مدرسه شهیدین و شب و روزمان را به این برنامه ها اختصاص دهیم. قرار نبود مدرسه شهیدین هم مثل مدرسه ….”پادگان ” باشد، قرار نبود ما هم مانند”کفن پوشان مدرسه …” و “خط شکنان مدرسه …”، بیشتر وقت و سرمایه جوانی مان را در امور غیر درسی بگذرانیم.
ما آمده بودیم عالم دین شویم و باری را از دوش اماممان برداریم. امروز حضور فعال گروههای تبلیغی شهیدین و شاخص بودن طلبه های پرورش یافته این مدرسه در نهادهای فرهنگی و مراکز علمی، نشانگر درست بودن مسیر تربیتی آن مدرسه است. وقتی در انتخابات نهم ریاست جمهوری، حاج آقای طباطبایی و اکثر اساتید آن مدرسه، اطلاعیه رسمی دادند و از آقای هاشمی رفسنجانی حمایت کردند، اطلاعیه آنها چند درصد در میان طلاب مدرسه نفوذ داشت؟! وقتی اکثر قریب به اتفاق طلاب مدرسه به آقای احمدی نژاد رأی دادند و طرفداران قلیل آقای هاشمی را می توانستیم بشماریم، آیا این نشانه آزادی فکر و اندیشه و تربیت صحیح نیست؟!
در همین انتخابات اخیر که حاج آقای طباطبایی از میر حسین موسوی حمایت کرد، دیدگاه سیاسی ایشان چقدر در جهت گیری سیاسی طلاب مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء تأثیر داشت؟! کدام یک از طلاب مدرسه شهیدین به خاطر مخالفت با دیدگاه سیاسی حاج آقای طباطبایی اخراج شد؟ اصلا مگر ایشان یک لیدر سیاسی هستند که موضع گیری سیاسی ایشان اینقدر در بوته نقد و بررسی قرار گرفته است؟!
خوب به یاد دارم در سال ۱۳۷۶ وقتی طلاب شهیدین هم در اشغال لانه جاسوسی دوم (دفتر و حسینیه منتظری در قم) حضور داشتند، حاج آقای طباطبایی پیکی برای بچه ها فرستاد و از آنها خواست بدون اینکه انسجام مردم در حسینیه به هم بخورد و تزلزلی ایجاد شود، یکی یکی به مدرسه بیایند، چون صحبتهایی مهمی دارد که باید با آنها در میان بگذارد. وقتی همه آمدند، از همه طلبه هایی که در آن حرکت حضور داشتند تقدیر و تشکر کرد و این حضور را جبران کننده عدم حضور این دوستان در جریانات انقلاب و جنگ تحمیلی عنوان کرد و حتی افسوس خورد که به خاطر شرایط خاصی که دارد، نتوانسته در این حرکت عظیم دفاع از آرمانهای امام و انقلاب و حمایت از مرجعیت و رهبری آیت الله خامنه ای (روحی فداه) شرکت کند!
بعد از این صحبتها، ایشان شرایط حساس مدرسه شهیدین و نسبتی که این مدرسه و مسئولان آن با رهبر معظم انقلاب دارند را گوشزد کرده و گفتند:” ممکن است عده ای عنوان کنند که چون طلاب مدرسه شهیدین هم در این حرکت مردمی علیه منتظری حضور دارند، پس اینها از طرف دفتر رهبری تحریک شده اند و جنگ قدرت برای مرجعیت است… و خدای نکرده این حرکت مبارک خدشه دار شود.” و بعد هم پیشنهاد دادند که “اگر احساس می کنید عدم حضور شما در ادامه این حرکت انقلابی، باعث دلسردی بقیه نشده و خللی ایجاد نمی کند، به خاطر پرهیز از ایجاد چنین شائبه ای، تک تک و بدون سر و صدا آنجا را ترک کنید و در پشت صحنه از این حرکت حمایت کنید”
بعد از پایان صحبتهایشان هم، تصمیم گیری را به خود طلبه ها واگذار کردند و جلسه را ترک کرده و گفتند هر تصمیمی گرفتید، از طریق آقا محسن به من اطلاع دهید، بعد از رفتن ایشان، صحبتهای مختلفی رد و بدل شد و نهایتا تصمیم بر این شد که دوستان برای ادامه حضور در این حرکت به حسینیه برگردند و برگشتند و تا آخر آن حرکت ماندند و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد!
من در این نوشته، در مقام رد یا قبول دیدگاههای سیاسی ایشان و احتیاط های خاص ایشان نیستم، غرضم از ذکر این خاطره، بیان کردن مشی و الگوهای رفتاری ایشان در اداره مدرسه است، ممکن است برخی از دوستان نظر دیگری داشته باشند و یا رفتارهای متفاوتی از ایشان دیده باشند، اما احساس می کنم در این بازی رسانه ای، ممکن است جفایی صورت گرفته و اخلاص و مشی اخلاقی حاج آقای طباطبایی زیر سوال رفته و برای کسانی که از نزدیک با ایشان آشنایی ندارند، شبهه ای در ولایت پذیری ایشان حاصل شود، برای همین وظیفه خودم دیدم که در کنار اختلاف سلایقی که با ایشان دارم، برخی حقایق را بازگو کنم.
دوستانی که خواهان برکناری ایشان از مدیریت مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء هستند، چه هدفی را دنبال می کنند؟! آیا به دنبال اصلاح مدیریتها و تربیت صحیح طلاب در حوزه هستند؟! چرا خروجی های مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء را با سایر حوزه ها مقایسه نمی کنند؟ اگر واقعا به دنبال اصلاح سیستم مدیریتی حوزه هستند، چرا برای اصلاح وضعیت معیشتی طلاب نامه سرگشاده نمی نویسند؟ چرا برای سیستم تبلیغ حوزه و اعزام مبلغین کاری نمی کنند؟ چرا با نصب العین قرار دادن نظرات مترقی رهبر معظم انقلاب در مورد اصلاح سیستم مدیریت حوزه و روحانیت، در اعتراض به موانع حوزوی این تغییرات، کفن نمی پوشند و مخالفین حوزوی رهبری را، ضد ولایت نمی خوانند؟!
 چرا علیه سکوت برخی از مراجع عظام و علمای حوزه در فتنه اخیر، بیانیه رسمی نمی دهند؟ یعنی همه جای این حوزه اصلاح شده و فقط مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء مشکل مدیریتی دارند؟!

چه خوب است به جای ادامه چنین نامه نگاری هایی، آن هم در فضای متکثر وب، که ردیه ها و تأییدیه های متوالی را به دنبال خواهد داشت و موجبات توهین و افتراء و برخوردهای نسنجیده مدافعان و مخالفان را به دنبال خواهد داشت، در فضایی دوستانه و عاقلانه به گفتگو بنشینیم و در این برهه حساس از تاریخ کشور، برای روشن شدن ابعاد مختلف این مسأله، به یک راه حل منطقی برسیم و بیش از این موجبات تفرقه و چند دستگی را در میان دوستان دیرینه فراهم نکنیم. والسلام علی جمیع اخواننا المسلمین

 

لینک بیانیه ها، نامه ها و جوابیه ها! :

بیانیه طلاب و اساتید جامعه الزهرا در رجا نیوز

جوابیه مدیریت محترم جامعة الزهراء(س) به خبر منتشره از رجا نیوز

پاسخ جدید نگارندگان بیانیه جامعة الزهرا(س)

 آقای طباطبایی! مگر شما پخش تلویزیونی سخنان رهبری را برای طلاب ممنوع نکردید؟

نامه سرگشاده آقای حسینیان به حاج آقای طباطبایی

جوابیه به وبلاگ باز باران

 تاملی بر نقد یک منتقد محترم به مقاله “آقای طباطبایی! مگر …”

نامه تعدادی از اساتید و فارغ التحصیلان جامعة الزهرا و مدرسه شهیدین به حجة الاسلام طباطبائی و پاسخ ایشان

تفضیل مفضول بر فاضل؛ نقد “استفساریه شاگردان و جواب آقای طباطبایی”

جنبش حمایت از مدیریت محترم مدرسه شهیدین و جامعة الزهرا (سلام الله علیها)

چه کسی باید به اخراج معترض باشد؟

نامه دوم آقای حسینیان به حاج آقای طباطبایی

نامه دوم جناب آقای حامد حسینیان+ چند نکته از نویسنده وبلاگ “تیری در تاریکی”

نامه‌ آقای مطهری به حاج آقای طباطبایی

 در جامعة الزهراء چه گذشت؟

 

خمینی روح خدا بود در کالبد زمان و روح خدا جاودانه است!

 

emamkhomioni22 

امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می‌برند امام قبیله را

ای کاش می‌گرفت به‌جای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را

برگرد ای بهار شکفتن که سال‌هاست
سنجیده‌ایم با تو مقام قبیله را

بعد از تو، بعد رفتن تو، گرچه نابجاست
باور نمی‌کنیم دوام قبیله را

تا انتهای جاده نماندی که بسپری
فردا به دست دوست، زمام قبیله را

 

 

 

 

“قدرتها و ابرقدرتها و نوکران آنان مطمئن باشند که اگر خمینی یکه و تنها هم بماند، به راه خود که راه مبارزه با کفر و ظلم و شرک و بت پرستی است ادامه می دهد، و به یاری خدا در کنار بسیجیان جهان اسلام، این پابرهنه های مغضوب دیکتاتورها، خواب راحت را از دیدگان جهانخواران و سر سپردگانی که بر ستم و ظلم خویش اصرار می نمایند سلب خواهد کرد.”۲۹/۴/۱۳۶۷ جام زهر

 

 

ریزشها و رویشها

دل انسان غمگین مى‌شود و مى‌شکند به‌ خاطر این‌که چرا کسانى که نان انقلاب را خوردند، نان اسلام را خوردند، نان امام زمان را خوردند، دم از امام زمان زدند، دم از ائمه‌ى معصومین زدند، حالا طورى مشى کنند که اسرائیل و امریکا و سیا و هرکسى که در هر گوشه‌ى دنیا با اسلام دشمن است، برایشان کف بزنند! این، انسان را غصه‌دار مى‌کند.
ولى به شما عرض کنم، بشارت‌هاى الهى این‌قدر زیاد است که هر غمى را از دل پاک مى‌کند. بشارت‌هاى الهى خیلى زیاد است. نباید خیال کرد که اگر چهار نفر آدمى که سابقه‌ى انقلابى دارند، از کاروان انقلاب کنار رفتند، پس انقلاب غریب ماند. نه آقا؛ همه‌ى انقلاب‌ها، همه‌ى فکرها، همه‌ى جریان‌هاى گوناگون اجتماعى، هم ریزش دارند، هم رویش دارند؛ ریزش در کنار رویش.
شما به صدر اسلام نگاه کنید، ببینید آن کسانى ‌که در دوران غربت اسلام و غربت على، از امیرالمؤمنین دفاع کردند، چه کسانى بودند؟ این‌ها سابقه‌داران اسلام نبودند. سابقه‌داران اسلام، جناب طلحه و جناب زبیر و جناب سعدبن‌ابى وقاص و امثال این‌ها بودند. بعضى از این‌ها على را تنها گذاشتند؛ بعضى از این‌ها در مقابل على ایستادند. این‌ها ریزش‌ها بودند.
اما رویش کدام است؟ رویش، عبدالله‌ بن ‌عباس است؛ محمد بن ‌أبى‌بکر است؛ مالک اشتر است؛ میثم تمار است. این‌ها رویش‌هاى جدیدند. این‌ها که در زمان پیامبر نبودند؛ این‌ها در همان دوران غربت اسلام روییدند؛ این‌ها نهال‌هاى تازه‌اند. شما ببینید یک مالک اشتر در همه‌ى تاریخ اسلام چقدر مؤثر است.
بله؛ ممکن است کسانى ریزش پیدا کنند که البته مایه‌ى تأسف است. وقتى به امیرالمؤمنین شمشیر زبیر را دادند، گریه کرد. همان‌طور که گفتم، غصه دارد. غصه دارد کسانى ریزش پیدا کنند که یک روز پاى سفره‌ى انقلاب، پاى سفره‌ى امام زمان، پاى سفره‌ى اسلام و قرآن نشستند و نان و نمک اسلام را خوردند؛ اما در کنار آن ریزش‌ها، مالک اشترها هستند؛ عبدالله‌ بن ‌عباس‌ها هستند. امیرالمؤمنین هرجا در میدان‌هاى جنگ احتیاج به زبان داشت، عبدالله ‌بن ‌عباس مى‌رفت و امیرالمؤمنین را یارى مى‌کرد. هرجا احتیاج به شمشیر داشت، مالک اشتر بود. مثل مالک اشتر، مثل عبدالله ‌بن ‌عباس، مثل محمد بن ‌أبى‌بکر- مثل این رجال- نه یکى، نه ده نفر، نه هزار نفر که هزاران نفر بودند.
این‌طور نیست که شما خیال کنید حالا چهار نفر آدمى که از راه برگشتند و نیرویشان تمام شد، معنایش این است که نیروى این گردونه‌ى عظیم تمام شده است. نه آقا؛ بعضی‌ها در بین راه قوه‌شان تمام مى‌شود. بله؛ ضعیف‌ترها وسط راه آذوقه‌شان تمام مى‌شود. یک نفر از مشهد حرکت کرده بود که با کاروانى به کربلا برود. به خواجه أباصلت که رسیدند- کسانى که به مشهد رفته‌اند، مى‌دانند که خواجه أباصلت کجاست- گفت ما که خرجی‌مان تمام شد! بعضی‌ها خرجی‌شان در خواجه أباصلت تمام مى‌شود؛ بعضی‌ها خرجی‌شان بین راه تمام مى‌شود؛ بعضی‌ها دو سه کیلومتر مى‌آیند، بعد خرجی‌شان تمام مى‌شود. این همان ارتجاع و برگشتن است. این افتخار نیست؛ این ننگ است؛ این بریدن است؛ این از راه ماندن است؛
 اما: “ألم تر کیف ضرب الله مثلاً کلمة طیبة کشجرة طیبة أصلها ثابت و فرعها فی السماء”؛ ریشه مستحکم است و شاخه‌ها روزبه‌روز همین‌طور زیادتر مى‌شود: “تؤتى اکلها کل حین بإذن ربها”؛ رویش جدید هست. جا دارد که درباره‌ى این ریزش‌ها و رویش‌ها، از دیدگاه جامعه‌شناختى و روان‌شناختى و تاریخى، کار و بحث کنند. بحث‌هاى بسیار مهمى است و من متأسفانه مجالش را ندارم.

بخشهایی از بیانات مقام معظم رهبری در نظام جمعه ده سال پیش! ۲۶/۹/۱۳۷۸

دلم از دست همه گرفته!

 از تمام کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است   

از تمام کسانی که لباسشان بارکدشان است   

از هویت های میز نشان   

از بله های از سر اجبار    

از طلبه هایی که طالب علم نیستند   

از دانشجویانی که دانش جو نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته    

از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده   

از اندامهای به مزایده گذاشته شده   

از انسانهای ارزان قیمت   

از اعتقادهای حراجی   

از حرفهای مفت   

از وعده های سر خرمن   

از نادیدنی های دیدنی!   

از صورتهایی که بوم نقاشی اند   

از متهمانی که شاکی اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند   

از تمام خونهایی که رنگین ترند   

از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند   

از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند   

از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان بین مظلوم و تو سری خور علامت تساوی است   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از ولایت ناشناسان ذوب در ولایت   

از کوفیانی که دم به ساعت می گویند( این الطالب بدم المقتول بکربلا)   

از کوفیانی که اهل کوفه نیستند   

از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند   

از تمام آنان که فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند   

از تمام آنان که فکر می کنند طلحه یا زبیر یا عمروعاص یا… دم داشتند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از سیاستمداران بی دین   

از متدینین بی سیاست   

از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند   

از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند   

از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ   

از عروسکهای بالماسکه   

از وطن دوستان وطن گریز   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از زنان مرد صفت    

از مردان زن صفت   

از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند   

از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند   

از رأی های ممتنع   

از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از همه چیز داران بی همه چیز   

از امانت داران خائن   

از کفهای روی آب   

از ناموس داران بی ناموس   

از زنگارهای روی آینه   

از مسلمانان مسلمان کش   

از پشتهایی که همیشه رودر روی خصم اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند   

از آنانی که بی حجابند    

از آنان که خود حجابند   

از بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجو می کنند و کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه   

از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند که فردا حسرتش را خواهند خورد   

از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند   

از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند   

از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار میدانند  

از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند   

از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند   

از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردند و در کربلا و کوفه  و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند   

از تمام آنان که فرق بین قرآن سر نیزه و قرآن بر نیزه را نمی دانند   

و از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند   

از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم   

از خنجرهایی که بر پشت می نشیند   

از آنان که نی را به گیتار می فروشند   

از آنان که می را به مسکر   

از آنان که با شنیدن نام « خردل» به یاد چاشنی غذا می افتند   

از آنان که با شنیدن نام « موج» تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند   

از آنان که با شنیدن نام « توپ» مارادونا در خاطرشان زنده می شود نه شهید حاجی پور   

از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند   

از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان   

از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از سگهای بی وفا   

از اسبهای نانجیب   

از خروسهای بی دم   

از مورچه های تنبل و بی کار    

از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل   

از کلاغهای بی حیا   

از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند   

از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند   

از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند   

از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ   

از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند   

از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسرو از یاد برده اند

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا   

از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه

از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند   

از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا   

از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا   

از تمام شهوترانانی که عجوزه سه طلاقه امیر المومنین را تنگ در آغوش گرفته اند   

از آنان که بازی می دهند   

از آنان که بازی می خورند   

از بازی ها! از بازی ها! از بازی ها!  

…  

 ابوالفضل سپهر

یک شهید زنده و دوست داشتنی به نام “رضا برجی”

رضا برجی را سالهاست می شناسم، البته فقط از طریق نوشته ها و فیلمهای مستندش. در جریان دستگیری او و همراه همیشگی اش یعنی ” محمد حسین جعفریان” در افغانستان و فرار معجزه آسایشان به مرز ایران، با آنها آشنا شدم. یادم می آید که همان موقع از استاد افغانی ام شنیدم که برای نجات جان این دو نفر و رساندنشان به مرز ایران، چند نفر از مجاهدین افغان به شهادت رسیده اند و فکر کنم در جریان همان سفر بود که به خاطر زخمی شدن پای آقای جعفریان و عفونت شدید پایش، او برای همیشه از یک پا می لنگد، تا پس از سالها معاشرت و دوستی با شیر دره پنجشیر، یعنی ” احمد شاه مسعود”، یادگاری از آن سرزمین فقر و حماسه به همراه داشته باشد. شش سال پیش، اولین پست وبلاگم را با شعری از ” محمد حسین جعفریان” شروع کردم، و امروز هم بخشی از مصاحبه یار دیرینش، رضا برجی را در اینجا میگذارم. معروف است که این دو بعد از جنگ هشت ساله، به هر دری زدند که شهید شوند، اما خواست خدا زنده ماندن این دو و روایتگری شان از ایثار و حماسه فرزندان خمینی کبیر و یاوران آخر الزمانی سید الشهداء بوده است. جبهه های ایران و افغانستان و بوسنی و لبنان و کشمیر و آلبانی و سومالی و … شاهد ایثار این سربازان خمینی کبیر است. به امید همسنگری این دو نفر در قیام آخر الزمانی مهدی موعود، انشاءلله

فاش نیوز‌‌‌ : شما در مناطق عملیاتی جنگ ۳۳روزه هم بودید ؟

برجی : در این مناطق خیلی سخت می گذاشتند برویم. ولی چرا. اسرائیلی ها می گفتند ما کمتر نیروهای حزب الله را می دیدیم و بیشتر موشک ها بودند که به جای نیروی حزب الله عمل می کردند.

فاش نیوز : جای مشخصی نداشتند ؟

برجی : اصلاً. جنگ لبنان یک جنگ خاکریزی نبود، بجز آن مدتی که در مارون الرأس داشتند مقاومت می کردند که آن هم خاکریز نبود. یک منطقه ای بود که نیروهای اسرائیل می خواستند وارد شوند و بیایند بالا وقله را بگیرند ولی نتوانستند. از جاهای مختلف بچه ها آنها را می زدند آن هم در مقابل گردان گولانی. گردان گولانی گردانی است که شوروی سابق ۷۵ تا از این نوع نیرو داشت و دارد ، آمریکایی ها الان ۲۵۰ تا دارند ، اسرائیلی ها دو تا ۸۵۰ نفر دارند به اسم گردان گولانی. اینها به مدت سه هفته به مارون الرأس می زدند که آنجا را بگیرند ولی نمی توانستند. نمایندۀ پارلمان اسرائیل حدود یک ماه بعد از جنگ در پارلمان اسرائیل می گوید “من یک رازی را می خواهم فاش کنم ، ما چندین میلیارد دلار خرج گردان گولانی کردیم.این دو تا گردان که هرکدام ۸۵۰ نفر بودند و به مارون الرأس زدند با کمک گردان های دیگری از ارتش و نیروهای مردمی شان که آنها همه ارتشی بودند ، از بقال و راننده اتوبوس و… در اسرائیل غیر نظامی وجود ندارد یعنی کسی نمی تواند بگوید من غیر نظامی هستم چون اینها وظیفه دارند تا ۶۰ سالگی هر وقت جنگ اتفاق می افتد خودشان را سریع معرفی کنند و سازماندهی شوند . جنگ هر چقدر که ادامه پیدا کند به طور مداوم نیروهای جدید را فرا می خوانند. چیزی که می خواهم فاش کنم این است که طی سه هفته ای که به مارون الرأس حمله کرده بودند فقط ۵۰ نفر بودند که از این منطقه دفاع می کردند و این یک فاجعه است.”

سید حسن نصرالله یک هفته بعد در مصاحبه ای گفت : من هم می خواهم یک چیزی را فاش کنم و آن این است که تعداد این افراد ۵۰ نفر نبود و کمتر از ۵۰ نفر بودند ولی آنچه که بعداً اعلام شد حدود ۲۷ – ۲۸ نفر بود. نیروی عجیب ایمان بود که یک چنین حماسه ای را موجب شد. روز چهارم یا پنجم جنگ بود که آقا فرمودند جوشن بخوانید و به بچه های حزب الله بگوئید جوشن بخوانند و این یک روحیۀ عجیب بود که یکباره تجدید شد. این را کسی دارد می گوید که ۱۴ جنگ را دیده!

متن کامل این مصاحبه خواندنی

 

از رهگذر خاک سر کوی شما بود، هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد!

haram-emamreza22

محدث بزرگ شیعه، مرحوم شیخ صدوق، در کتاب عیون اخبار الرضا، از امام رضا علیه السلام، چنین نقل کرده است : لاتنظروا إلی کثرة صلاتهم و صومهم و کثرة الحجّ و المعروف و طنطنتهم باللیل و لکن انظروا إلی صدق الحدیث و أداء الأمانة
ترجمه: نگاه نکنید به زیادی نماز و روزه شان، و زیادی حج و اعمال خوب و صدای مناجاتشان در شبها (یعنی اینها برای تشخیص مؤمن ملاک و معیار نیست)، بلکه به راستگویی و امانت داری شان نگاه کنید(ملاک واقعی یک مؤمن این است).
عیون اخبار الرضا(ع)/ جلد۲/ صفحه ۵۱
*البته این حدیث در کتاب شریف بحار الانوار جلد ۷۱ صفحه ۹، به نقل از نبی مکرم اسلام(ص) نقل شده است.

ما بیهوده به دنبال رستم و سهراب و اسطوره می‌گردیم!

سید جلال پسر ۱۲ ساله ای بود که در بیمارستان بستری بود و در کردستان تمام خانواده اش را از دست داده بود هیچ کس را نداشت در یکی از تیپ‌های آبادان کار می‌کرد. همانجا هم زخمی شد و به بیمارستان ما انتقالش دادند. ما خیلی به او علاقه پیدا کردیم خیلی دوستش داشتیم همه ما در مدتی که او در بیمارستان بستری بود مثل پروانه دورش می‌چرخیدیم از رسیدگی درمانی تا غذا.

وقتی که فهمیدیم خانواده‌اش را از دست داده از او سوال کردم: سید جلال چرا در جبهه مانده ای و فعالیت می‌کنی؟ می‌گفت: من که قدم نمی‌رسد اسلحه در دست بگیرم، زورم هم که نمی‌رسد با عراقی‌ها بجنگم اما یک حدیثی از پیامبر شنیده ام، که هر کس به رزمنده‌ها خدمت کند خداوند اجر  جهاد و جنگیدن را به او می‌دهد. من آمدم به اینها خدمت کنم که خداوند آن اجر را به من بدهد. می‌گفتیم خوب حالا در گردان و تیپی که هستی چه کار می‌کنی؟ می‌گفت برای رزمنده‌ها غذا آماده می‌کنم، آفتابه آبشان را پر از آب می‌کنم و در کنار توالت‌های صحرایی می‌گذارم، جوراب هایشان را می‌شویم و هر کاری که از دستم بر آید برایشان انجام می‌دهم. او به ما می‌گفت از وقتی با شما آشنا شدم دیگر احساس بی کسی نمی‌کنم. در یکی از عملیات‌ها شهید شد،  فکر کنم یک عملیات بعد از رمضان بود که بعد از بازگشت نیروها وقتی که سراغش را گرفتیم، گفتند شهید شده است. ما بیهوده به دنبال رستم و سهراب و اسطوره می‌گردیم. رزمندگان اسطوره بودند، یعنی با حضور افرادی مانند سید جلال با آن سن کم لازم نیست که به دنبال رستم و سهراب و شاهنامه بگردیم. اینها خودشان شاهنامه‌های ما هستند.
خاطره ای از معصومه رامهرمزی، پرستار بیمارستان طالقانی آبادان

 

میر حسین، نوری زاد، احمدی نژاد؛ نمای نزدیک

اتفاقاتی که در این سی و یک ساله انقلاب رخ داده است، معمولا با اثرات چند وجهی همراه بوده است. البته شاید همه اتفاقات این دنیا را بتوان اینگونه تحلیل و بررسی کرد، اما این چند بعدی و چند وجهی بودن، شاید در انقلاب ما، نمود بیشتری داشته است! انتخابات اخیر و وقایع بعد از آن، در کنار خرابی هایی که به بار آورد و لطمه هایی که به وجهه نظام اسلامی و جان و مال برخی از هموطنان وارد کرد، فواید زیادی هم داشت؛ که به صورت گذرا به برخی از آنها اشاره خواهد شد:

۱- روشن شدن ماهیت نخست وزیر زمان جنگ، که در این بیست سال اخیر، با سکوت و گوشه نشینی، در هاله ای از تقدس جنگ و منسوب بودن به حضرت امام(ره)، به یک شخصیت رؤیایی و دوست داشتنی در اذهان مردم تبدیل شده بود و کسی نمی دانست که در مدت هشت سال نخست وزیری او، چه ها بر رئیس جمهور وقت گذشته بود!

بیشتر ما مردم عادی، که از پشت پرده مسائل زمان نخست وزیری ایشان بی اطلاع بودیم، او را یک نیروی انقلابی و پیرو راستین ولایت و آرمانهای امام می دانستیم و شاید او را در حد شخصیتی مانند مهندس چمران می دانستیم ، که مانند ذخیره ای برای انقلاب، در دوران پیری اش، بتواند به عنوان یک سرباز ولایت، در خدمت نظام اسلامی باشد، اما خدا می خواست به پاس هشت سال زجر کشیدن سید علی خامنه ای، و سکوت مخلصانه و ولایتمداری اش نسبت به امام راحل(ره)، ماهیت حقیقی این هندوانه دربسته را برایمان نمایان سازد، تا در تحلیل مسائل انقلاب، خصوصا دوران هشت ساله نخست وزیری میر حسین، دچار اشتباه نشویم!

اولین گفتگوی تلویزیونی ایشان در زمان تبلیغات انتخابات برایم عجیب بود، وقتی بعد از بیست سال روزه سکوت، می خواست رو در رو با مردم حرف بزند، از قیمت نخود و لوبیا و حبوبات گفت! در صحبتها و مناظره های بعدی معلوم شد که نخست وزیر زمان جنگ ما، در این بیست ساله، در غاری پر از نقش و نگار زندگی می کرده و دوری از واقعیات زندگی مردم، از او یک پیر متوهمی ساخته که بناست با اقدامات بعدی اش، عامل حجامت دیگری برای نظام اسلامی باشد و رویش و ریزش دیگری را برای این انقلاب رقم بزند!

میرحسین ابتدا با شعار قانون گرایی و ادعای مبارزه با دروغگویی و “خوف” از به خطر افتادن آرمانهای انقلاب به صحنه آمد، اما با گفتن دروغی بزرگ به نام “تقلب”، به مخالفت صریح با قانون اساسی پرداخت، و با راه انداختن تجمعات و راهپیمایی هایی بر همین مبنای سست، به اغتشاشات دامن زد و باعث کشته و زخمی شدن عده ای از هموطنانمان شد و حیثیت نظام را لکه دار کرد. اما امروز دیگر سخنی از تقلب در انتخابات نیست، بلکه از یک طرف، بحثها به سمت شهید سازی از کشته های آشوبها و رساندن تعداد آنها به هفتاد و دو تن رفته است؛ که از قضا هر روز هم چند نفر از این شهدای ادعایی، زنده شده و با مردم حرف می زنند! واز طرف دیگر هم، برخی از افراد که ادعای آزار و اذیت جنسی زندانیان را رسانه ای کرده و ضربه بزرگی به آبرو و حیثیت نظام اسلامی وارد کردند، در به در، به دنبال سند و مدرک می گردند و قول داده اند که اگر با همه تلاششان، نتوانستند مدرک و سندی بر ادعایشان بیاورند و آن را ثابت کنند، بعدا بیایند و رسما از مردم معذرت بخواهند!!

در کنار همه این اتفاقات و مصائبی که بر این نظام و مردم انقلابی اش رفته است، خوشحالم که مولودی شوم به نام اصلاحات، که با اسمی زیبا و پر معنا، و در قالب “جبهه دوم خرداد”، در صدد فتح سنگر به سنگر ارکان نظام اسلامی بود، به موجی ادعایی ختم شد که حامیان سابق آن هم، از منسوب بودن به آن، گریزانند. ابطحی می گوید من قبل از زندان هم با این روش مخالف بودم! عطریانفر و حجاریان از حزب مشارکتی که محل انعقاد نطفه این حرکت بوده، اعلام برائت می کنند و از عضویت در آن استعفا می دهند. سران اصلاحات فکر می کردند که می توانند موجی را در کشور راه بیندازند که همه مخالفینشان را از صحنه خارج کنند، اما غافل از اینکه آب گندیده چنین تفکراتی، توان موج سازی نداشت، بلکه همه این موجهای ادعایی، تنها کف روی آبی بود که زود هم از بین رفت.

۲- دومین اتفاقی که افتاد، ریزش افراد مشهوری مانند “محمد نوری زاد” بود، روزنامه نگار و فیلم سازی ازمنسوبین به شهید آوینی، و از نویسندگان روزنامه کیهان، کسی که هستی و وجودش از جنگ و شهدا و ولایت بود. پوست اندازی شخصی مانند نوری زاد، درس عبرت بزرگی برای امثال من بود؛ که هواسمان باشد که نان از نام شهدا خوردن و سنگ ولایت را به سینه زدن، تضمین عاقبت به خیری نیست؛ باید درونمان را صاف و زلال کنیم و اهل صبر و بصیرت باشیم و غباری در ولایت پذیری مان نباشد!

به نظر من، این نوشته های اخیر نوری زاد، یک دفعه ای و یک تغییر سریع نیست، بلکه قلمی شدن همه آن سوالات و شبهاتی بود که یک عمر در ذهن و دلش وجود داشته و شاید با یک استغفار ساده، از تفکر در این مورد و یافتن پاسخ سوالاتش طفره می رفته است، اما بالاخره پیری باعث می شود که قوه ماسکه انسان تحلیل برود و درونیاتش را بیرون بریزد و با خودش تعارف را کنار بگذارد، و اینی بشود که شد!

نوری زاد، نماد انسانهایی است که خودش در خوب و بد وضعیت فرهنگی جامعه نقش داشته است؛ هم روزنامه نگار بوده و هم نویسنده و هم با هزینه بیت المال، سریالهای میلیاردی ساخته و به خورد مردم داده است؛ اما حالا، خارج از گود ایستاده و در واقع، تمام گذشته خودش را زیر سؤال می برد؛

در یک مرحله از زندگی، وقتی فرزندش برای تحصیل موسیقی به غرب مهاجرت می کند، به خاطر اینکه آن فرزند، برخلاف روش پدر قدم برداشته و ممکن است این اقدام او، لطمه ای به جایگاه و اعتبار پدر بزند، فرزند را طرد می کند و آروز می کند که اسم آن فرزند را از شناسنامه اش پاک کند، ولی این بار، به خاطر کتک خوردن فرزند دیگرش در اغتشاشات بعد از انتخابات، به همه سابقه خود پشت پا می زند و با نوشتن هجو نامه هایی(+،+) ، به رهبر معظم انقلاب اهانت می کند.

محمد نوری زاد، آنقدر خود محور شده است و خودش را ملاک حق و باطل می داند، که یک بار به خاطر حمایت افراطی از دولت احمدی نژاد، به مراجع تقلید اهانت می کند و مدتی بعد، به خاطر مخالفت با همین دولت و در حمایت از توهمات کاندیدای مورد علاقه اش، در نامه ای به رهبر انقلاب، عملکردهای حیکمانه ایشان را زیر سؤال می برد و وقیحانه آروز می کند که ای کاش مقام معظم رهبری در اولین راهپیمایی معترضین، خود به صفوف آنان می پیوست و در شکوهی باور نکردنی، محبوبیت خود را صد چندان می کرد!! البته در همین یک جمله می توان به راز این تغییر عجیب امثال نوری زاد پی برد؛ نوری زاد رهبر معظم انقلاب را به رفتن راهی توصیه می کند که باعث صد چندان شدن محبوبیت ایشان در میان معترضین می شود! دقت کنید که افق و مقصد کجاست!:” صد چندان شدن محبوبیت”، به هر قیمتی!

حرف بسیار است و اینجا هم مقام تطویل نیست، امثال نوری زاد فکر می کردند همه چیز تمام شده و آنها هم به جرم تبعیت از رهبری، مبغوض می شوند و باید جواب پس بدهند! نوری زاد آنقدر غرق در توهم پیروزی میر حسین است که حتی به زمان تبریک گفتن رهبری به رئیس جمهور منتخب هم اشکال می کند!

۳- فایده دیگر وقایع اخیر، روشن تر شدن جایگاه شخص آقای احمدی نژاد است. قبلا در مورد نامه مقام معظم رهبری به رئیس جمهور در مورد معاون اولی آقای مشایی، مطلبی نوشته بودم. گذشته از موضع گیری های افراطی و تفریطی که در مقابل این کار احمدی نژاد صورت گرفت، یک مسأله برای امثال من روشن شد و آن هم این است که نباید از افراد، بیشتر از ظرفیت وجودی شان توقع و انتظار داشته باشیم، حتی اگر آن شخص محمود احمدی نژاد باشد!

هر چند که الان او را سرباز ولایت می دانیم و رئیس جمهوری انقلابی، که جای خالی یک چریک را در جهان اسلام پر کرده است و احیاگر اندیشه های خاک خورده خمینی کبیر در عرصه اجرائی کشور و نظام بین المللی است، اما احمدی نژاد است دیگر! با همه ضعف ها و نقص هایش. من احمدی نژاد را با همه این خوبی ها و بدی هایش دوست دارم و از او حمایت می کنم. اما هیچ وقت نمی توانم توجیه گر یک دندگی ها و لجبازی هایش باشم. گردش نخبگانش را قبول دارم، اما چرا در این گردش نخبگان، باید دکتر لنکرانی ها و پرویز فتاح ها، حذف شوند، اما اسفندیارها و رحیمی ها، به مقامات و رتبه های بالاتر بروند! لابد علی آبادی ها و کردانها کارآمدند و شگفتی ساز! اما ذوالقدرها و حاج علی اکبری ها، مشکل دارند!

احمدی نژاد پدیده ای شگفتی ساز و بازویی کارآمد برای رهبری است و باید از او حمایت و پشتیبانی کنیم، اما یادمان باشد که شاخص و ملاکمان نیست، ما باید اصولگرا باشیم نه احمدی نژاد گرا! شاخصها و ملاک ما، خود ولایت است، نه سربازان ولایت!

الا و لایحمل هذا العلم، الا اهل البصر والصبر والعلم بمواضع الحق

عارف سازی و معرفت سوزی، در نقد بی سوادان مدعی عرفان

امروز کتابی خواندم در نقد ادعاهای مرحوم رجبعلی خیاط. اسم کتاب “عارف سازی و معرفت سوزی” و نویسنده آن هم آقای منصور کیانی است. اسم آقای رجبعلی خیاط را اولین بار در جریان کنگره بزرگداشتی که آقای ری شهری برای ایشان برگزار کرد و چند جلد کتاب هم در مورد ایشان جمع آوری کرد شنیدم. علاقه ای به خواندن کشف و کرامات عرفا ندارم، برای همین هم  از متن کتابها و خصوصیات نقل شده در مورد این شیخ بی اطلاع بودم و ایشان را فقط در حد آشنایی با اسمش می شناختم.
در خلال مطالعه، وقتی به نقل قولهای ناقد محترم، از کشف و کرامات شیخ رجبعلی خیاط برخوردم، واقعا شوکه شدم! کتاب را از روی کنجکاوی تورق می کردم، اما وقتی به خود آمدم، نصف آن را خوانده بودم. اصلا فکر نمی کردم که فردی مثل آقای ری شهری برای چنین ادعاهایی کنگره بزرگداشت گرفته باشد! حیرت خواننده وقتی بیشتر می شود که همه این نقل قولها را  مستند به کتابهای “کیمیای محبت” و “تندیس اخلاص” می بیند، که دانشمندی مثل آقای ری شهری آنها را جمع آوری کرده است! این کتابها ظاهرا در نوبتهای متعدد و با تیراژ بسیار زیاد و به چند زبان دنیا، چاپ و منتشر شده است.
واقعا جای تأسف است که ادعاهای سخیف و عوامانه منسوب به یک فرد بی سواد، که بیشتر به حرفها و ادعاهای دراویش و صوفیان پشمینه پوش می ماند، به عنوان عرفان اسلامی، به خورد جوانان و علاقه مندان به جنبه های عرفانی دین مبین اسلام و مکتب اهل بیت علیهم السلام داده می شود و در جای جای این ادعاها، علما و مراجع و علم و اهل بیت و معارف دین به سخره گرفته شده و برداشتهایی مبتذل و نازل از معارف دین را به خورد عوام جامعه می دهد. و تأسف بار تر این است که وقتی یک شخص دلسوز که از سر درد دین و بنا به وظیفه حراست از دین در مقابل پیرایه ها و ادعاهای دروغین، به نقد علمی و محترمانه چنین مدعیانی می پردازد، مورد هجوم قرار گرفته و تهدید می شود.
یکی از خطراتی که امروزه متوجه دینداری مردم کشور ماست، و حوزه علمیه و متولیان پاسداشت دین هم عکس العمل جدی یی در مقابله با آن نشان نداده اند، همین برداشتهای سطحی از معارف دین و ادعاهای کشف و کرامت و دیدار با امام عصرسلام الله علیه و تفسیرهایی است که این افراد عامی و بی سواد از عبادات و احکام شرعی به دست می دهند.
کم نیستند افرادی از این دست که با یدک کشیدن لقب شیخ، مریدانی جمع می کنند و بعد از مرگشان هم در مورد کشف و کراماتشان کتابها چاپ می شود و کنگره ها برپا می شود و مانند شیخ رجبعلی خیاط، مریدانشان آنها را فانی فی الله و خلیفه و نماینده خدا در زمین می دانند و حتی مقامات و کمالاتشان را غیرقابل توصیف می دانند! قبلا هم مطلبی در همین مورد، در جریان بزرگداشت شیخ جعفر مجتهدی نوشته بودم. جالب اینجاست که مرجع بزرگی مثل آیت الله العظمی بهجت، که فقیهی بزرگ و اسلام شناسی عقل گرا بود، و در تهذیب نفس و دوری از ذخارف دنیا، شهره عام و خاص بود و به تعبیر مقام معظم رهبری” عارفی روشن ضمیر و معلم بزرگ اخلاق و عرفان و سرچشمه فیوضات معنوی بی‌پایان” بود، هیچ گاه ادعاهایی از این دست نداشته و از ایشان هم چیزی جز توصیه به تقوا و دوری از گناه و رعایت حدود الهی نقل نشده است.

book-khayyat1
چند جمله از کرامات شیخ رجبعلی خیاط را به نقل از شاگردان و نزدیکان ایشان ببینید:
۱- جسارت به باریتعالی: از قول یکی از شاگردان خیاط نقل شده است: ” همیشه به خدا می گفتم بارالها کاری کن تا آنطوری که خودت از خودت لذت می بری ما هم لذت ببریم.یکبار در همین احوالات بودم که شیخ رجبعلی با شتاب به سوی من آمد و فریاد زد: داش احمد، به خودت ببال که خدا خودش را هم روزی تو کرد!بگو دیگر چه می خواهی؟ و گربه کنان برگشت!” رند عالم سوز/ صفحه ۴۵
۲- تمسخر معاد: یکی از شاگردان شیخ نقل کرده است که ایشان فرمود: “روزی پنکه کوچکی برایم آوردند. دیدم در دوزخ پنکه ای جلوی مخترع او گذاشته اند”!! کیمیای محبت/ صفحه ۱۰۵
۳- بی ادبی به ساحت نبی مکرم اسلام : ” شیخ می فرمود: مدتی گرفتاری داشتم و هر دعایی که می خواندم اثر نمی کرد، عرض کردم خدایا، این دعاها را به مردم گرفتار می گویم، می خوانند و حاجت خود را می گیرند، ولی چرا گرفتاریهای ما برطرف نمی شود؟ با ناراحتی گفتم محمد و آل محمد، صلی الله علیه و آله هم به فکر ما نیستند. به محض اینکه این جمله را گفتم پیامبر اکرم را دیدم که غبار آلوده آستینها را بالا زده. فرمود:”چیه؟ هزار سال پیش از خلقت آدم به فکر شما بودیم!” “ تندیس اخلاص / صفحه ۷۱
۴- شیخ رجبعلی بالاتر از حضرت نوح نبی(ع)!: “یک صفت عجیبی که در شیخ رجبعلی ظاهر بود این بود که اگر کسی را در حال معصیت می دید در گوشه ای می نشست و ساعتها به حال او گریه می کرد و پیش خدا ریش گرو می گذاشت… مدتی بود که من در این صفت شیخ تفکر می کردم. در همین اثنا، از عالم معنا پیامی رسید که فرمودند: همانا اگر شیخ در زمان حضرت نوح حیات داشت، شاید خداوند قوم نوح را به واسطه او عذاب نمی کرد. فقط به خاطر شیخ که اینقدر سنگ مردم را به سینه می زند.”!!! رند عالم سوز/صفحه ۴۰
۵- سلیمان زمان!: ” سلاخی نزد جناب شیخ آمد و عرض کرد: بچه ام در حال مردن است، چه کنم؟ شیخ فرمود: بچه گاوی را جلوی مادرش سربریده ای. سلاخ التماس کرد بلکه برای او کاری انجام دهد. شیخ فرمود: نمی شود، می گوید بچه ام را سربریده بچه اش باید بمیرد.”!! کیمیای محبت / صفحه ۱۳۹
۶- اهمیت یک استکان چای در بصیرت شیخ!: ” یک بار که با قطار به مشهد می رفت، احساس کوری باطن کرد.متوسل شد. پس از مدتی به او فهماندند که این تاریکی در نتیجه استفاده از چای قطار است!” کیمیای محبت / صفحه ۳۲
۷- عامه مردم از دیدگاه شیخ رجبعلی خیاط: ” روزی از جلوی بازار عبور می کردم….ناگهان عابری از جلوی گاری گذشت، گاریچی داد زد:یابو! دیدم گاریچی تبدیل به یابو شد و افسار دو تا شد”.” از جناب شیخ نقل شده است که فرمودند: روزی از چهار راه مولوی و از مسیر خیابان سیروس به چهار راه گلوبندک رفتم و برگشتم، فقط یک چهره آدم دیدم”. ” یکی از ارادتمندان شیخ می گوید شبی خوابی مهیج و شهوانی دیدم. در طول روز هم ذهنم را به خود مشغول داشت. صبح به خدمت شیخ رسیدم. مرا که دید سرش را پائین انداخت. فرمود:  چه کار کرده ای که قیافه ات قیافه زن شده؟”( یعنی جناب شیخ رجبعلی قیافه مرید خود را قیافه زنی بی حجاب و مهیج دیده و سرش را پایین انداخته!) کیمیای محبت/ صفحات ۱۳۸-۷۹-۱۶۳
۸- ادعای دیدار مکرر با امام زمان و وکالت و پیام رسانی از طرف ایشان: راجع به فرج مولا امام زمان علیه السلام، و خصوصیات انتظار، شیخ فرمودند: پینه دوزی بود در شهر ری به نام امامعلی ترک زبان، عیال و اولادی نداشت… وصیت کرد بعد از مرگ، او را در پای کوی بی بی شهربانو دفن کنند. هر وقت به قبر ایشان توجه کردم دیدم امام زمان، عجل الله تعالی فرجه الشریف آنجاست!”.” مرحوم سهیلی می گفت: روزی در هوای گرم تابستان دیدم که شیخ نفس زنان به مغازه من آمد و ضمن دادن مبلغی پول گفت: معطل نکن! فورا این پول را برسان به سید بهشتی… بعدها از ایشان پرسیدم. جناب شیخ هم گفت: حضرت ولی عصر، صلوات الله علیه، به من فرمودند زود به سید بهشتی پول برسانید!”.” روزی حضرت صاحب الامر به میرزا تقی و شیخ رجبعلی و یکی دیگر از اولیاء حق، رخصت شرفیابی دادند. قاصد حضرت به سراغ شیخ آمد. شیخ وقتی پیام امام زمان علیه السلام را شنید…” کیمیای محبت/ صفحات ۵۹ و ۲۱۱ – رند عالم سوز/صفحه ۵۳
۹- وداع امام زمان علیه السلام با شیخ!: ” از زبان فرزند شیخ… روز آخر زندگی، پدرم در حالی که لحظاتی قبل وضو گرفته و وارد اتاق شده بود، رو به قبله نشست که ناگاه بلند شد و نشست و خندان گفت: آقا جان خوش آمدید! دست داد و دراز کشید و تمام شد، در حالی که آن خنده را بر لب داشت. از مرحوم سهیلی نقل شده که مقصود از آقا جان، امام زمان علیه السلام است که در آن لحظه به دیدار شیخ آمده بودند” کیمیای محبت/ صفحه ۲۴۳
۱۰-  دیدن همه ائمه اطهار علیهم السلام: ” … دیشب به ائمه سلام کردم ولی آنان را ندیدم. متوسل شدم که علت چیست؟ در عالم معنا فرمودند: نصف آن نان را خوردی ضعفت برطرف شد، نصف دیگر را چرا خوردی؟” کیمیای محبت/صفحه ۸۷
۱۱-  همسر شیخ رجبعلی هم امیر المؤمنین علیه السلام را می بیند!: زمانی که همسر آقای خیاط متوجه می شود که او روزانه صد بلیط چلوکباب در بازار تقسیم می کند، ولی بچه هایش گرسنه می خوابند، ناراحت می شود و اعتراض می کند:”…با ناراحتی خوابیدم. نیمه های شب ناگاه متوجه شدم که مرا صدا می زنند که بلند شو! بلند شدم. دیدم مولا امیر المؤمنین، علیه السلام است که ضمن معرفی خود فرمود: او بچه های مردم را نگه داشته، ما هم بچه های تو را. هر وقت بچه هایت از گرسنگی مردند حرف بزن!” کیمیای محبت/ صفحه ۴۲
۱۲- کرامات شاگردان شیخ!: ” چند سال پیش مجلس توسلی گرفتم، اما هیچ کس به منزل ما نیامد. خیلی به خاطر این مسأله دلگیر شدم. به برکت سید الشهداء پرده ها کنار رفت و وجود مقدس مولی امیر المؤمنین را زیارت نمودم که با تمام فرزندانشان جلو درب مجلس نشسته اند.  حضرت مولی در حالی که از چشمان مبارکشان اشک می بارید فرمودند: درست است که امروز کسی نیامده، اما ما که هستیم. پس بسم الله”. رند عالم سوز / صفحه ۱۰۴
۱۳- درخواست آیت الله بروجردی از شیخ!: ” من یک روز پیش پدرم نشسته بودم. ناگهان جناب شیخ همین طور که مشغول کار بود و سرش پائین بود رو کرد به من و گفت: بابا شنیدی چی شد؟! گفتم: نه، گفت: آیت الله العظمی بروجردی آمد و به من گفت: از دنیا رفتم و مجلس ختم من در مسجد سید عزیز الله است، یادت نرود!” مقام عشق/ صفحه ۸۰
۱۴- شیخ فیزیکدان و شیمیدان هم بود!: ” سؤال: آیا سؤالاتی درباره علوم جدید و مسائل علمی روز هم در کلاسها مطرح می شد یا فقط جنبه عرفانی داشت؟ جواب: بله، سؤالات علمی هم مطرح می شد و در سطح بسیار بالا هم مطرح می شد. دکتر درباره میدانهای الکتریسیته از مرحوم سؤال کرده و ایشان پاسخ داده …”. ” سوال: رابطه ایشان(شیخ رجبعلی) با علوم فیزیک و شیمی و ریاضیات جدید چگونه بود؟ جواب: بله، جناب شیخ اینها را تفسیر می کرد… و معتقد بود که فیزیک به مفهوم اسرار و رموز طبیعت است و عرفان راز خلقت است” مقام عشق/صفحات ۱۵ و ۱۷

این بود خلاصه ای از برخی ادعاهای عجیب و خلاف تعالیم اهل بیت، که بیشتر به روش و منش دروایش و صوفیان شبیه است تا پیروان اهل بیت و مرجعیت شیعه. خواندن این کتاب(عارف سازی و معرفت سوزی) را به همه دوستان توصیه می کنم. بخشهایی از این کتاب در یکی از انجمنهای سایت المبین قرار داده شده که می توانید در اینجا و اینجا و اینجا ، آنها را مطالعه کنید.

“ این کسانى که ادعاهاى خلاف واقع میکنند – ادعاى رؤیت، ادعاى تشرف، حتّى به صورت کاملاً خرافى، ادعاى اقتداى به آن حضرت در نماز – که حقیقتاً ادعاهاى شرم‏آورى است، اینها همان پیرایه‏هاى باطلى است که این حقیقت روشن را در چشم و دل انسانهاى پاکنهاد ممکن است مشوب کند. نباید گذاشت. همه‏ى آحاد مردم توجه داشته باشند این ادعاهاى اتصال و ارتباط و تشرف به حضرت و دستور گرفتن از آن بزرگوار، هیچ کدام قابل تصدیق نیست. بزرگان ما، برجستگان ما، انسانهاى باارزشى که یک لحظه‏ى عمر آنها ارزش دارد به روزها و ماه‏ها و سالهاى عمر امثال ما، چنین ادعاهائى نکردند. ممکن است یک انسان سعادتمندى، چشمش، دلش این ظرفیت را پیدا کند که به نور آن جمال مبارک روشن شود، اما یک چنین کسانى اهل ادعا نیستند؛ اهل گفتن نیستند؛ اهل دکان‏دارى نیستند. این کسانى که دکان‏دارى میکنند به این وسیله، انسان میتواند به طور قطع و یقین بگوید اینها دروغگو هستند؛ مفترى هستند. این عقیده‏ى روشن و تابناک را بایستى از این آفت اعتقادى دور نگه داشت.” مقام معظم رهبری، دیدار اقشار مختلف مردم در روز نیمه شعبان، ۲۷/۵/۱۳۸۵

عکسهای آبشار زیبای “مارگون”

اوایل مرداد ماه رفته بودیم آبشار مارگون. آبشاری بسیار دیدنی در مرز استان فارس و کهگیلویه وبویراحمد. از شهر یاسوج حدودا  ۶۵ کیلومتر فاصله دارد. البته سالهای گذشته آب بیشتری داشت و زیباتر بود. جای دوستان خالی بود واقعا.  چند تایی عکس گرفتم به نیت وبلاگ! البته به علت آماتور بودن عکاس، بهتر از این نشد. عکسها را به صورت اسلاید در زیر می توانید ببینید و یا روی عکس کلیک کرده و به صفحه اصلی سایت میزبان بروید و از آنجا عکسها را دانلود کنید.