آقای جعفریان، نقد پناهیان، مصباح یزدی، لاریجانی و انتخابات ۹۲

نقد آقای رسول جعفریان بر سخنان آقای پناهیان را در سایت خبرآنلاین خواندم؛ نوشته جالبی بود، اما قدری پراکنده و البته گویای خیلی از مطالب. در یک نگاه ساده انگارانه و بدون شناخت جهت گیری های سیاسی آقای جعفریان، خواننده حق را به ایشان می دهد و بر تیزبینی و دلسوزی اش آفرین می گوید، اما اگر قدری با رویکردهای سیاست زده و جناحی ایشان آشنا باشیم، نظر دیگری خواهیم داشت.

به نظر بنده ایشان نباید از یک عرصه علمی خودشان را وارد مباحث سیاسی می کردند، از وقتی آقای لاریجانی رئیس مجلس شده اند و آقای رسول جعفریان هم رئیس کتابخانه مجلس، رویکردهای سیاسی استاد جعفریان به مسائل سیاسی و جناحی بیشتر هم شده است، گاهی با مستمسک قرار دادن یک واقعه تاریخی، به نقد عملکرد سیاسی دولتمردان می پردازند و گاهی هم به اسم رویکرد عقل گرایانه به دین و مهدویت، ظاهرا به نقد آقای پناهیان می پردازد ولی رویکرد اصلی شان را در تعریضی که به مؤسسه امام خمینی(ره) و رئیس آن آیت الله مصباح یزدی، می زنند، ظاهر می کنند!

آیا این نوع نگاه سطحی و حداقلی به یک مؤسسه علمی که فارغ التحصیلان آن در دانشگاه های کشور و نهادهای فرهنگی مشغول خدمت به اسلام و انقلاب هستند، نشریات علمی و پژوهشی متعددی داشته و در زمینه علوم انسانی، سالهاست که به آموزش و پژوهش می پردازد، نگاهی منصفانه و در شأن یک شخصیت علمی مثل آقای جعفریان است. جواب این است که خیر! پس راز این نوع نگاه و آن شروع و این پایان چست؟!

وقتی سخن از نقد آقای پناهیان شروع می شود و از نقد مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره) و رئیس آن حضرت آیت الله مصباح و حمله به جریان فکری و علمی شاگردان ایشان سر در می آورد، نباید انتظار داشت که این نقد آقای جعفریان را یک نقد علمی و از سر دلسوزی برای تاریخ و فرهنگ کشور دانست.

جا دارد از حضرت ایشان بپرسیم که آقای جعفریان! شما که آقای پناهیان را به تیغ برنده نقد کشیده اید و گفته اید ایشان از کجا این همه تخصص داشته و در هر زمینه ای حرف می زند، بگویید که آیا شما استاد تاریخ هستید یا یک سیاستمدار همه چیز دان، چقدر بین مردم بوده اید و رفع فقر و محرومیت آنها را در این سالیان دیده اید؟ آیا “برگشتن انقلاب به مسیر اصلی اش” به چشمان شما نمی آید؟ به همین راحتی می توان عملکرد هشت ساله یک دولت را با یک نگاه “عاقل اندر سفیه” به قضاوت نشست؟! آیا حقیقت همین است که شما می گویید؟! یعنی هشت سال تلاش و مجاهدت با همین چند جمله عالمانه شما تکلیفش روشن شد؟! یا این حاصل یک نگاه جریانی است که شما هم جزو آن حساب می شوید و تکلیفی است بر عهده تان که باید ادایش کنید؟!

اما مخلص کلام!

به نظر بنده این نقد پناهیان نیست، بلکه نقد مؤسسه آیت الله مصباح و به تبع آن نقد جبهه پایداری است، و این خبر از شروع یک پروژه ای می دهد که قرار است در انتخابات ریاست جمهوری آینده، تکلیف کاندیدای طیف لاریجانی و جبهه پایداری را روشن کند، این نقد، استارت پروژه حمله به جبهه پایداری است، که از طریق بی اعتبار جلوه دادن عقبه های فکری ایشان وارد می شود. این نوشته، روی دیگر همان پروژه ای است که در سالهای اصلاحات، جناب محتشمی به نام ” فرقه مصباحیه” مطرح کرده و سیل اتهام ها و نقد و تخریبها را به سمت ایشان روانه کرد.

به هر حال انتخابات است و تلاش گروه های سیاسی برای کسب قدرت، جبهه پایداری در انتخابات مجلس نهم نشان داد که سرمایه اجتماعی زیادی داشته و آقای لاریجانی و دوستان فرهیخته ایشان در حوزه های مختلف علمی و سیاسی، حق دارند که نسبت به این جبهه و افراد شاخص و تأثیر گذار ایشان حساس باشند و با نقدهایی اینگونه، آنها را خلع سلاح کنند، امروز نوبت پناهیان بود، فردا نوبت سعید قاسمی است که او را یک نظامی بی سواد افراطی! بنامند که با مستمسک قرار دادن جملات “آقا روح الله” جو را افراطی می کند، پس فردا …

این نوشته نقد نقد نیست، صرفا یک برداشت شخصی است از این نقد. والله العالم

 

لینکهای مرتبط:

سخنی با جعفریان درباره انتقاد از پناهیان

تحلیل سخنان پناهیان درباره ظهور و هتاکی جعفریان

پناهیان: صحبت های آقای رسول جعفریان ارزش پاسخ گفتن ندارد

درحاشیه انتقاد استاد جعفریان از استاد پناهیان

شیفته انجمن حجتیه را چه به نگرانی برای انقلاب‌!؟

انتقاد جعفریان به پناهیان یا حمله به ترویج انتظار و روضه‌خوانی!؟/ اگر این سخنان لاطائلات است، سخنان مشابه مراجع را چه می‎نامید!؟

دسته هاسیاسی

مهندس بازرگان، هندوانه، صدور انقلاب و بیداری اسلامی!

۱۱ بهمن ۱۳۹۰ ۲ دیدگاه

بیداری وقتی معنا پیدا می کند که قبلش خواب بوده باشی، اینکه می گویند بیداری اسلامی، یعنی قبلا جهان اسلام خواب بود، اگر خواب نبود که این همه سال طاغوتها بر گرده این همه مسلمان سوار نمی شدند، اگر خواب نبود که خاک مقدس فلسطین به دست یک عده حرامزاده صهیونیست تکه نکه نمی شد، اگر خواب نبود که هزینه بنزین هواپیماهای صهیونیستها در جنگ ۳۳ روزه لبنان، با پول نفت و حج مسلمانها توسط آل سعود خبیث تأمین نمی شد! اگر جهان اسلام در آن خواب بزرگ فرو نرفته بود که سربازان شیطان جرأت نمی کردند از زمین و آسمان و دریا به غزه مظلوم و بی پناه هجومی وحشیانه ببرند و فرزندان محمد (ص) را به انتقام شکست رسواکننده خیبر، قتل عام کنند، آری! در سایه این خواب بزرگ بود که این صهیونیستهای خبیث، زنان و اطفال معصوم مسلمان را به پیشگاه شیطان قربانی کردند تا زمینه جنگ نهایی شان با خدا را فراهم کنند! در سایه همین خواب عمیق بود که یانکی های مغرور و متکبر، خاک افغانستان و پاکستان و عراق را شخم زدند و قتل عامی بزرگ را شروع کردند، چگونه می توان همه اینها را دید و بر علت اصلی آن که همین خواب عمیق مسلمانان جهان بود تأسف نخورد!

اما امروز در این پیچ تاریخی بزرگ بشریت و جهان اسلام، شاهد روزهای بزرگی هستیم، دیگر خبری از آن خواب مرگبار نیست، انگار فریاد ۳۳ سال پیش حضرت روح الله امروز پرده گوش همگان را تکان داده و آنها را از این خواب سنگین بیدار کرده است، و چه تعبیر دقیقی بود این «بیداری اسلامی». امروز سی و سومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی مان را در حالی جشن می گیریم که مردم تونس و مصر و لیبی نیز در آستانه برگزاری جشنهای اولین سالگرد پیروزی اند. وقتی «الغنوشی» در تونس و رئیس مجلس در مصر، برای اسرائیل خط و نشان می کشند، این نوید آغاز همان حرکت بزرگ تاریخی  است که به بشارت رهبر معظم انقلاب، ان شاءلله ما جوانان، آن روز هستیم و خواهیم دید آن اتفاقات بزرگ را!

در سالهای آغازین پیروزی انقلاب اسلامی و در روزگاری که مدعیان علم و سواد و روشنفکری، با کراوات و ریشهای تراشیده، قرآن را تفسیر می کردند، مهندس بازرگان که نخست  وزیر  برخاسته از همین جماعت مدعی بود، در تعریض به بحث صدور انقلاب توسط امام خمینی(ره)، می گفت مگر این انقلاب هندوانه است که بتوان آن را صادر کرد! کجاست ببیند که این انقلاب هندوانه نبود، اما صادر شد! کیست که بتواند منکر این شود که بیداری اسلامی امروز، مصداق همان صدور انقلابی است که خمینی بزرگ فریاد می زد!

تصاویر و صحبتهای جوانان انقلابی هفتاد و سه ملت! در حضور نایب امام زمان، آنقدر گویا بود که نیازی به شرح و تفسیر ندارد. تصاویر و صحبتهای نمایندگان این فرزندان انقلابی خمینی کبیر را در اینجا( + ، + ) ببینید و بشنوید.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18864/B/13901110_0218864.jpghttp://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18864/B/13901110_0518864.jpg

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18864/B/13901110_6818864.jpghttp://farsi.khamenei.ir/ndata/news/18864/B/13901110_0818864.jpg

آقای خامنه ای، شهید مرحمت بالازاده، و روضه حضرت قاسم(س)

۱۰ بهمن ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

در یکی از روزهای سال ۱۳۶۲ ، زمانی آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.
صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم».
 
رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو»پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی.

کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».

رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

لحظاتی پسرکی ۱۲-۱۳ ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود .

هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟»
 
رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ، با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»
 
مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»
-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!
 
-چرا پسرم؟
مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و کلماتی بریده بریده گفت: «آقا جان ! حضرت قاسم(ع) ۱۳ ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم ۱۳ سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش می‌گوید ۱۳ ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن ۱۳ ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ »
 
حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.
 
رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای…! یک زحمتی بکش با آقای … تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»

آقای خامنه ای خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت : « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و…

کمتر از سه روز بعد ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر ۳۱ عاشورا.

مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد ۱۳۴۹ در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت ، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. ۱۳ ساله که شد ، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه.

با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی ، توانست تا خود اردبیل برود ، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت : «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم ۱۳ ساله ها را بفرستم جبهه.دست من نیست.»

مرحمت گفت : «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه ۱۳ ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند ، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت .
مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد ، در عملیات بدر ، به تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش ، مهدی باکری ، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.

از مرحمت بالازاده ، وصیت نامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد ۱۳ ساله اش آرام بگیرد:

وصیت نامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا ،گردان علی اکبر

به نام خداوند بخشنده مهربان
از اینجا وصیت نامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بیکران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.
آری ای ملت غیور شهید پرور ایران درود بر شما، درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.
درود برشما ای ملت ایران، ای مشعل داران امام حسین تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.
و ای پدر و مادر عزیزم اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید. ای پدر و مادر عزیزم از شما تقاضایی دارم اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.
و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.
خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

کربلا کربلا یا فتح یا شهادت
جنگ جنگ تا پیروزی

منبع:مشرق نیوز

 

 

 

 لینکهای زیر را هم ببینید:

فیلم مصاحبه با مرحمت بالازاده در منطقه عملیاتی

سریال نوجوان شهید «مرحمت بالازاده» برای پخش در ایام نوروز آماده می‌شود

ستاد یادواره شهید مرحمت بالازاده

وبلاگی در مورد شهید مرحمت بالا زاده

وبلاگ دیگری در مورد شهید مرحمت بالا زاده

 

علامت شب قدر

۲ شهریور ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

سالها پیش، در عنفوان نوجوانی! یک عزیزی که خیلی حق بزرگی بر گردن من دارد و این شبها حتما برای سعادت و سربلندی اش دعا می کنم، به من می گفت: یکی از علامتهای شب قدر وجود هوایی معتدل و وزیدن نسیمی مطبوع است، امشب اما که شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان است و من برخلاف سالهای گذشته، امشب را در کتابخانه گذرانده و به جای مفاتیح الجنان، کتاب کافی و عیون اخبار الرضا(ع) و بصائر الدرجات را به دست گرفته ام، حرف آن عزیز به ذهنم آمد و در روایات جستجویی کرده و اصل آن حدیث را پیدا کردم، امیدوارم که آن نسیم مطبوع از کنار من و شما هم بگذرد.

وَ رُوِیَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا(ع) قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ عَلَامَةِ لَیْلَةِ الْقَدْرِ فَقَالَ عَلَامَتُهَا أَنْ تَطِیبَ رِیحُهَا وَ إِنْ کَانَتْ فِی بَرْدٍ دَفِئَتْ وَ إِنْ کَانَتْ فِی حَرٍّ بَرَدَتْ وَ طَابَت

ترجمه و توضیح: از امام باقر(ع) یا امام صادق(ع) پرسیدم: شب قدر، با چه علامتى شناخته مىشود، ایشان فرمود: نشانه شب قدر آن است که نسیم آن شب مطبوع و دلاویز مىشود؛ اگر فصل سرما باشد، سوز سرما به گرمى مىگراید و اگر فصل گرما باشد، سوز گرما به سردى و خنکى مىگراید، به حدّى که مطبوع مىشود.

منبع: من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج۲، ص ۱۵۹ و کافی، شیخ کلینی، ج۳ ، ص ۱۹۴

از رهگذر خاک سر کوی شما بود، هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

 

دسته هاشیعه, یاد ایام

شب قدر و ولایت اهل بیت …

۳۱ مرداد ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

شب قدر است، همان شبی که از هزار ماه بهتر است، در این لحظات ملکوتی، در کتابخانه، مشغول نوشتن پایان نامه هستم، و چه لذت بخش است که در این لحظات، بخواهی در مورد منشأ علم امام معصوم، در میان روایات نقل شده در کتابهای شیخ صدوق و صفار قمی و شیخ کلینی، روایات مورد نظر را پیدا کنی. نمیخواهم امشب به جز غوطه ور شدن در کلام اهل بیت و خواندن و نوشتن از امامت و ولایت، کار دیگری انجام دهم، فقط به خاطر اینکه بعدها بیایم و با خواندن این خطوط، خاطره شیرین این شبها را برای خودم زنده کنم، این چند خط را می نویسم و در پایان هم روایتی از شیخ صدوق، در مورد شب قدر و پیوند آن با ولایت اهل بیت علیهم السلام می نویسم.

شیخ صدوق در کتاب، معانی الأخبار، ص ۳۱۵ روایتی را از قول امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده است که ابتدا متن روایت را ذکر کرده و در ادامه ترجمه آن را می آورم.

أَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (ع) قَالَ قَالَ لِی رَسُولُ اللَّهِ (ص) یَا عَلِیُّ أَ تَدْرِی مَا مَعْنَى لَیْلَةِ الْقَدْرِ فَقُلْتُ لَا یَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ (ص) إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى قَدَّرَ فِیهَا مَا هُوَ کَائِنٌ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ فَکَانَ فِیمَا قَدَّرَ عَزَّ وَ جَلَّ وَلَایَتُکَ وَ وَلَایَةُ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِکَ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَة.

ترجمه:

أصبغ بن نباته از حضرت علىّ بن ابى طالب علیه السّلام روایت کرده که پیامبر خدا (ص)، به من فرمود: ای على! آیا مى دانى معنى شب قدر چیست؟ عرض کردم: نه ای پیامبر خدا!

پیامبر اکرم(ص) فرمود: خداوند تبارک و تعالى در این شب مقدر کرده است آن اتفاقات و حوادثی را که تا روز قیامت رخ خواهد داد، و در این شب، خداوند تبارک و تعالی، ولایت تو را و ولایت امامان از فرزندان تو را تا روز قیامت مقدر کرده است.

 

دسته هاشیعه, یاد ایام