Wordpress Themes

ماجرای رستم ما و اسفندیار آنها -۱

بعد از چند ماه که دل و دماغی برای نوشتن نداشتم، امشب آمدم در مورد آقای اسفندیار بنویسم که ناجوانمردانه، رستم ما را نشانه رفته است! در مورد مشایی و سابقه و لاحقه اش، مشی شخصی اش، افاضاتش، دوستان و منتقدان و دشمنانش، اقداماتش و بلاهایی که قرار است سر حاج محمودمان و دولت عدالت محورش بیاورد، حرفهای زیادی دارم. خوشبختانه یا متأسفانه این وبلاگ کوچک، خوانندگان زیادی ندارد و یک وبلاگ خانوادگی و دوستانه است که برخی از دوستان واعضای خانواده و فامیلهای وابسته! مراجعین آن را تشکیل می دهند. برای همین هم، به دور از جنجالهای رسانه ای و وبلاگی، فرصتی برای نقد و بررسی و تفکر بیشتر برایم فراهم می آورد. در این هفت سالی که وبلاگ می نویسم، صدها برابر نوشته هایم، مطالب و نوشته های دیگران را خوانده ام، که بعدها شاید راجع به آن مطلب جداگانه ای بنویسم و تبادل تجربه کنم با سایر دوستان.  اینجا را هم بیشتر برای خودم و دوستانم می نویسم تا دیدگاه هایم نقد شده و در رویکردهایم منطقی تر و بدون اشکال تر باشم.

قطعه هایی از پازل مشایی را با خودم مرور کردم و مطالبی نوشتم، اما  این روزها از تبادل اخبار و اطلاعات و شنیدن تحلیلهای دوستانم و نتیجه بررسی های خودم، آنقدر آشفته احوال و پریشان خاطرم که حیفم آمد با نوشته و تحلیلی خام، این پریشان حالی را به دوستانم هم منقل کنم. ویرایش و بررسی آن را به وقت دیگری موکول می کنم تا در آرامش خاطر و بدور از نگرانی های فعلی و بدور از حب و بغض، به واقعیت نزدیک تر شده و برای خودم راهی برای برون رفت از این ماجرا، قبل از اینکه فتنه ای دیگر از آن بپاخیزد، بیابم.

اجالتا این نوشته  زیبا و دقیق برادرم حسین قدیانی را در ” قطعه ۲۶ ” بخوانید که حرفهای دل من هم هست:

مصباح، “عده ای از علما” نیست؛ مصباح بصیرت است!

۱- انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ خوب یادم هست اجماع توده ملت وقتی روی نام دکتر احمدی نژاد شکل گرفت که عده ای از علما به حمایت از دیگر نامزدهای انتخابات پرداختند ولی علمای ربانی مثل آیت الله مصباح آمدند و از خادم ملت حمایت کردند اما حالا این مصباح بصیرت از نظر برخی ها شده “عده ای از علما”! یعنی اگر الان حضرت مصباح درباره فلانی نظری دارد، خب عده ای از علما هم نظر دیگری دارند! ما به احمدی نژادی رای دادیم که ترازش نه عده ای از علما که علمایی چون مصباح یزدی بود. با ترازوی امثال مصباح بود که رای ما به طرف نام دکتر هدایت شد و حالا مصباح و جنتی و یزدی و سید احمد خاتمی و … شده اند عده ای از علما! من تحلیلگر سیاسی نیستم و سرمقاله نویس هیچ روزنامه ای نیستم. سواد من به من می گوید، این گونه مواقع بگو؛ زرشک! ما اگر دنبال نظر “عده ای از علما” بودیم، که اصلا به احمدی نژاد رای نمی دادیم. ما دنبال نظر عالمان با عمل بودیم و حالا متاسفانه می بینیم مصباح از نظر برخی از نزدیکان رئیس جمهور “عده ای از علما” خوانده می شود. من یک حرف دارم؛ شان دکتر در کنار نام مصباح کجا و شان دکتر در کنار نام مشایی کجا؟ چرا عده ای می خواهند از وزن احمدی نژاد کم کنند؟ ما به دکتر با کدام میزان رای دادیم؛ تراز مصباح یا ترازوی مشایی؟

۲- کاش این روزها هم مثل دوره اول این دولت، از دفتر رئیس جمهور صدای خدمت به ملت و وام ازدواج و پاسخ دادن به نامه پیرزن روستایی و یتیم نوازی به گوش می رسید و آقای هاشمی رفسنجانی باز هم طعنه می زد احمدی نژاد را که این کارها “گداپروری” است. “طعنه گداپروری” را به آسانی می شد تحمل کرد اما “نیشخند عدو پروری” را چه سخت است تحمل کردن. مشایی را من مار در آستین خدمت رسانی نمی دانم اما هر چه هست بد نیش می زند. دولت امروز هم دارد کار می کند اما سخنان مشایی دارد خدمات دولت را خواسته یا ناخواسته انکار می کند تا در دفتر خدمت رسانی دیکته های غلط نوشته شود. به مصباح نباید خرده گرفت که چرا نمره بد می دهی، دیکته را باید درست نوشت.

۳- مصباح اما برای ما اصلی ترین و واقعی ترین هوادارن احمدی نژاد، “عده ای از علما” نیست. به قول “آقا” مطهری زمان است. نسبت مصباح به خامنه ای، نسبت مطهری به خمینی است و ما بدون استثناء آثار مصباح را عامل هدایت می دانیم اما کاش عده ای اجازه دهند نسبت احمدی نژاد به آقا تا ابد نسبت رجایی به امام باقی بماند. مشایی یک “ویرگول” است جلوی نام احمدی نژاد و می خواهد از روی این نام، “گیومه” خادم ملت را بردارد. برای احمدی نژاد یک دقیقه هم یک دقیقه است و مشایی چه ساعتها که از وقت با ارزش دکتر به هدر نداده. دکتری که باید تا ابد رئیس جمهور مکتبی باقی بماند، چه کسانی او را مجبور به دفاع از نظریه های شان درباره مکتب ایران می کنند؟ آقای مشایی! لطفا وقت احمدی نژاد را با ادبیاتی متفاوت از خدمت رسانی نگیرید. پیرمرد روستایی با ادبیاتی یکسان با عدالت در دفتر ارتباطات مردمی نهاد منتظر نشسته و با رئیس جمهور کار واجب دارد. اجازه ملاقات می دهید؟ یا فقط گلزار و هدیه تهرانی آدمند؟

۴- دکتر تا همین جای کار متوجه برخی چیزها شده. فعلا تا این حد قبول کرده که لااقل ادبیات مشایی تناسبی با ادبیات دولت (بخوانید ادبیات خدمت) ندارد، هر چند که در همین هیئت دولت هستند کسانی که فقط به ادبیات مشایی ایراد ندارند و از اساس با “پروژه مشایی” مشکل دارند. آیا مشایی با چند سخنرانی دیگر، دکتر را به این مهم می رساند که اصولا بحث “ادبیات مختلف” مطرح نیست، بلکه بحث “ابیات متخلف” مطرح است؟ تخلف در سروده عدالت، یعنی بر هم زدن وزن مصراع خدمت. مشایی دارد این وزن را بر هم می زند. این خلاف است. این اگر خلاف قانون اساسی نباشد، خلاف خدمت رسانی که هست. شک دارید؟

۵- احمدی نژاد را خدا و با دعای ما و با رای ما سر کار آورد. اصولگرایی یک حزب نیست که دبیر کل بخواهد. یک جنبش نیست که رهبر بخواهد. یک بدن نیست که سر بخواهد. اصولگرایی در یک کلام یعنی حمالی کردن برای مردم به خاطر انقلاب. اصولگرایی یعنی آستین های بالازده شده، نه یقه های تا آخر بسته شده. اصولگرایی یعنی کار کردن، نه حرف زدن، آن هم حرف مفت زدن. کسی که قطار دولت را با حرافی از روی ریل خدمت جدا می کند، اصولگرا نیست. کسی که برای اسب تراوای دشمن، نه در ویلای سران فتنه که در نهاد خدمت و در دل دولت دارد نعل درست می کند، حداقل این است که اصولگرا نیست. به اندازه کافی در این کشور نظر مخالف برای تحمل کردن هست. نیازی نیست که رئیس دفتر خادم ملت هم اظهار نظر مخالف کند. کرسی آزاد اندیشی جایش در دانشگاه است. صندلی دولت فقط جای خدمت به ملت است؛ برق اضافی خاموش، حرف اضافی موقوف!

۶- ما پرسش دینی شبهه عقیدتی داشته باشیم، مصباح را داریم. ما یک ذره از خاک پاک نعلین مصباح بصیرت را به همه دنیای صاحبان نعل اسب تراوا نمی فروشیم. کسانی که خودشان را خیلی به احمدی نژاد نزدیک می دانند بدانند که ما دکتر را با تراز مصباح می سنجیم. ما دوستی مان با دکتر، خاله خرسه نیست. ما شان دکتر را با این ترازوهای قلابی که ادبیاتی متفاوت از رئیس جمهور انقلابی دارند پایین نمی آوریم.

۷- و در نهایت ما در این کشور سایه ای مستدام؛ نائب امام زمان بالای سرمان داریم به نام “ولایت فقیه”. با هیچ واسطه ای جز ماه، نمی توان ادعای رابطه با خورشید داشت. نه، من شعار نمی دهم و در عرش بحث نمی کنم. اگر خامنه ای پای آرای ما را به هر رئیس جمهوری، امضاء نکند، آن فرد هیچ فرقی با طاغوت ندارد. به رای ما این ولی فقیه است که آبروی قانونی و شرعی می دهد. خامنه ای نبود و یا اگر خامنه ای مثل مرد پای آرای ما به احمدی نژاد در هر ۲ دوره نمی ایستاد و چون مولایش علی اگر در این راه در برابر دشمن گمراه ایستادگی نمی کرد، آیا اصولا “جمهوری اسلامی” باقی مانده بود که حالا رئیس دفتر رئیس جمهورش بخواهد با ادبیاتی متفاوت، خلل در کار خدمت وارد کند؟ تا وقتی حاکم علی است، هیچ کس از علی بزرگتر نیست. خامنه ای از ما ناراحت باشد نفس کشیدن مان حرام است، الا به توبه و جبران گذشته. این ماهپاره علوی تبار اگر جلوی ۲۵۰۰ ماهواره دشمن، مردانه نمی ایستاد، آیا خانه من و شما الان در اشغال چکمه پوشان آمریکایی نبود؟ ما نگاه می کنیم ببینیم چه کسی سرباز ولایت است؛ سرباز ولایت بود، هم کمکش می کنیم و هم دعایش می کنیم، در غیر این صورت ما برای انقلاب، سربار نمی خواهیم. مصباح که خودش برای ما میزان و ترازوست، ما ایشان را با تراز ولایت می سنجیم. ما بارها ثابت کرده ایم به مرجع تقلیدی که با این تراز ناسازگار و در عین حال با اغیار همنشین است، اجازه عرض اندام نمی دهیم، رئیس دفتر رئیس جمهور که خودش بارها گفته؛ عددی نیست!

 ” قطعه ۲۶ “

 

ممانعت از دفن شهدا در مدرسه فیضیه

امروز سوم خرداد است. همان روزی که خدا خرمشهر را آزاد کرد. همان روزی که دوباره فرصتی پیش می آید که با خودمان مرور کنیم خاطرات دلاوری های بزرگ مردانی چون حسن باقری و احمد متوسلیان را،  که  براستی  از نشانه های بزرگ خدا بودند.
دیشب خبر بدی شنیدم که تا الان شرمنده و پریشانم!  شرمنده از بی خبری و بی اطلاعی ام از ماجرا و پریشان از اینکه هنوز هم آن متحجرین مقدس نمای احمق که خمینی عزیز از دستشان خون دل میخورد، در حوزه های علمیه نفوذ داشته و آن را مدیریت می کنند! ظاهرا قرار بوده در سالروز شهادت امام صادق(ع)، پیکر مطهر سه شهید گمنام را در مدرسه فیضیه قم دفن کنند، اما برخی آقایان اجازه نداده و از این کار ممانعت کرده اند!

عجب! واقعا نمی توانم تصور کنم  کسانی که ادعایشان گوش فلک را کر کرده است، این همه با فرهنگ جامعه امروز بیگانه باشند! بدم می آید از کسانی که نان دین می خورند و خودشان را یکی از اهداف خلقت بشر می دانند، اما به اندازه یک کشاورز بی سواد روستایی هم بصیرت ندارند! خدایا خودت شاهدی که یک بند پوتین پوسیده همین شهدای گمنام را با همه وجود و شهرت و بیت برخی از این آقایان عوض نخواهم کرد!
خیلی دوست دارم ببینم آقای سید احمد خاتمی در خطبه های نماز جمعه تهران، درباره این اقدام حرفی خواهد زد یا نه؟!  آن را محکوم خواهد کرد یا نه؟!
خیلی برایم جالب است وقتی می بینم مخالفین دفن شهدا در دانشگاه و حوزه چه کسانی هستند! خدا هر دو را با هم محشور بفرماید. آمین!
روحانیون وابسته و مقدس نما و تحجرگرا هم کم نبودند و نیستند. در حوزه‏هاى علمیه هستند افرادى که علیه انقلاب و اسلام ناب محمدى فعالیت دارند. امروز عده‏اى با ژست تقدس مآبى چنان تیشه به ریشه دین و انقلاب و نظام مى‏زنند که گویى وظیفه‏اى غیر از این ندارند. خطر تحجرگرایان و مقدس نمایان احمق در حوزه‏هاى علمیه کم نیست. طلاب عزیز لحظه‏اى از فکر این مارهاى خوش خط و خال کوتاهى نکنند، اینها مروّج اسلام امریکایى‏اند و دشمن رسول اللَّه. آیا در مقابل این افعیها نباید اتحاد طلاب عزیز حفظ شود؟ … خون دلى که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختیهاى دیگران نخورده است.“  امام خمینی(ره)/۳ اسفند ۱۳۶۷ / منشور روحانیت

 لینکهای مرتبط:

۳ شهید گمنام در مدرسه فیضیه به خاک سپرده می‌شوند

مدیر مدرسه فیضیه: دفن شهدای گمنام در این مدرسه قطعی نیست

مراسم خاکسپاری سه شهید گمنام درمدرسه علمیه فیضیه قم منتفی شد

دفن شهدا در دانشگاه آری! در حوزه، نه!

پی نوشت:  امروز مقام معظم رهبری از جوانان خواستند که شرح عملیات بیت المقدس را مطالعه کنند، لینکهای زیر برای مطالعه پیشنهاد می شود:

عملیات بیت المقدس(سایت تبیان)

عملیات بیت المقدس(دانشنامه رشد)

شرح کامل عملیات بیت المقدس

 

 

آیت الله جوادی آملی، تفکر بسیجی و معنای واقعی انتظار

یک عده معنای انتظار وجود مبارک حضرت امام زمان اوراحنا فداه را درست معنا نکرده اند و گفتند امام زمان باید بیاید و  اصلاح کند، در حالی که وجود مبارک امام صادق صلوات الله علیه طبق حدیثی که مرحوم محدث قمی در جلد دوم سفینه در بحث هدی و هادی و مهدی در لقب پر برکت حضرت امام مهدی سلام الله علیه نقل می کند، فرمود : انتظار این است که خودت را آماده کنی ولو بسهم!” یک کسی که بسیجی نیست، اهل تیر اندازی نیست، و بسیجی فکر نمی کند، او هرگز منتظر امام زمان نیست! فرمود: والیعد احدکم قبل  خروجه ولو بسهم ،(آنجا حضرت را به اسم ظاهر برده که ما الان به ضمیر تعبیر می کنیم). دارد انتظار را معنی می کند، می گوید: وظیفه منتظران این است که ولو به اندازه یک تیر که شده، آماده باش!
 خب حالا اگر کسی اصلا تفکر بسیجی ندارد، این فقط دعا می خواند؛ این اگر هم حضرت ظهور بکند، حرف بنی اسرائیل را می زند که ” اذهب انت و ربک فقاتلا، انا هاهنا قاعدون”. چون حضرت غائب است، به حضرت ایمان دارد، حضرت ظهور بکند می گوید: بیا، نه بشین!
سرّش این است که الان ما باید درست بفهمیم، به سوء اختیارمان خودمان را به غفلت نزنیم، بفهمیم و بفهمانیم که معنای انتظار این است. خب اگر معنای انتظار، روایات انتظار، وظیفه منتظران را وجود مبارک امام صادق(ع) معنا کرده ،(انتظار را معنا کرده)به مسلح بودن!
این دعای فرج یک دعای سهل التلاوه ای ست که ما می خوانیم، خب به جلد دوم سفینه مراجعه کنید، در باب هَدی مراجعه کنید، لقب پر افتخار مهدی سلام الله علیه آنجا که آمده، در آنجا در معنای انتظار، وظیفه منتظران در عصر غیبت، روایتی از وجود مبارک امام صادق سلام الله علیه نقل می کند: والیعد احدکم قبل  خروجه (که به اسم ظاهر نام می برد) ولو بسهم! اگر این کار را کردید، ما امیدواریم که ذات اقدس اله توفیق بدهد حالا در پای رکاب حضرت باشید یا در رجعت ظهور بکنید و  مانند آن،؛ این وظیفه منتظران است!
ما مشکل برداشت صحیح داریم از یک سو، و ممکن است خدای ناکرده اسلامی حرف بزنیم ولی اسرائیلی فکر بکنیم از سوی دیگر؛ و بعد بگوییم ما منتظریم!
اگر فکر ما این است که حضرت بیاید و برود اصلاح کند، این اسلامی حرف زدن و اسرائیلی فکر کردن است. خب آنها چه می گفتند؟! آنها به موسای کلیم می گفتند:” اذهب انت و ربک فقاتلا، انا هاهنا قاعدون” آن(کسی)که اصلا با جنگ درگیر نیست،  آن(کسی)که هشت سال بمباران شده است این کشور؛ و مرز و بوم این کشور آسیب دید، این کاری به این حرفها ندارد، این سکولار فکر می کند! این که منتظر امام زمان نیست! این برای همیشه می خواهد حضرت غائب باشد نه اهل قیام! به دلیل اینکه اگر امام صادق است که انتظار را معنا کرده، یعنی انتظار این همه فضیلت برای آن ذکر شده است، اما معنا نشده باشد؟!
افضل اعمال امت انتظار فرج است، ولی انتظار فرج معنا نشده؟!

تفسیر آیات ۱۰۲ تا ۱۰۵ سوره اعراف/ آیت الله جوادی آملی

همین مطالب را از زبان حضرت آیت الله جوادی آملی بشنوید

 

ظهور بسیار نزدیک است!

(برای دریافت تصویر بزرگتر، روی تصویر  کلیک کنید)
 

چند سخنرانی جالب و مفید در مورد مهدویت و ظهور که توصیه می کنم حتما دانلود کنید:

امام خمینی زمینه ساز ظهور مهدی (عج) – حجت الاسلام والمسلمین پناهیان

توصیف یاران امام زمان _ حجت الاسلام والمسلمین پناهیان

آمادگی برای ظهور و درک امام زمان- حجت الاسلام والمسلمین پناهیان

سخنرانی مهم استاد پناهیان در مورد علائم نزدیکی ظهور

ظهور نزدیک است – حجت الاسلام و المسلمین عالی

راههای زمینه سازی برای ظهور – حجت الاسلام و المسلمین عالی

انقلاب آخر الزمان ؛ نجات سراسری – حسن رحیم پور ازغدی

سینما و آخرالزمان – دکتر شاه حسینی

دکترین مهدویت ۱ (بخش اول) دکتر حسن عباسی

دکترین مهدویت ۱ (بخش دوم) دکتر حسن عباسی

 دکترین مهدویت(۲) و گزاره های علمی آخر الزمان – بخش اول دکتر حسن عباسی

دکترین مهدویت(۲) و گزاره های علمی آخر الزمان – بخش دوم دکتر حسن عباسی

از کابالا تا آرماگدون، عرفان یهود و شیطان پرستی(بخش اول) دکتر حسن عباسی

از کابالا تا آرماگدون، عرفان یهود و شیطان پرستی(بخش دوم) دکتر حسن عباسی

از کابالا تا آرماگدون، عرفان یهود و شیطان پرستی(بخش سوم) دکتر حسن عباسی

از کابالا تا آرماگدون، عرفان یهود و شیطان پرستی(بخش چهارم) دکتر حسن عباسی

از کابالا تا آرماگدون، عرفان یهود و شیطان پرستی(بخش پنجم) دکتر حسن عباسی

سخنرانی حجت الاسلام حاجتی ،امام جمعه موقت اهواز در مورد شناخت امام خامنه ای(مدظله)قسمت اول

سخنرانی حجت الاسلام حاجتی ،امام جمعه موقت اهواز در مورد شناخت امام خامنه ای(مدظله)قسمت دوم

اینجاها را هم ببینید:

پایگاه رسم انتظار، از پایگاههای وابسته به کانون رهپویان وصال شیراز

این وبلاگ را هم ببینید: ظهور بسیار نزدیک است!

اللهم عجل لولیک الفرج، والعافیة و النصر، واجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه!

 

من خبرنگار دردها و رنج ها و غصه هایم!

نوشتن بلد نیستم، وقتی نتوانی احساس و نوع نگاهت را به قلم بیاوری و همان چیزی را که میفهمی به بقیه هم نشان بدهی، ایام بر توسخت می گذرد، سعی می کنی سکوت کنی و بگویی : من گنگ خواب دیده و عالم همه کر، من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش!
ماه گذشته عکسهایی را در وبلاگ گذاشتم، اما آن نوشته و عکسها، خودم را راضی نکرد، من اینجا برای خودم می نویسم، بیشترین خواننده وبلاگ هم خودم هستم، می نویسم اینجا که فراموش نکنم، هر از گاهی می آیم و نوشته هایم را برای چندمین بار می خوانم و یادآوری می کنم. این بار دردهای دلم را خطاب به یک خبرنگار می نویسم. نوع نگاهم لزوما به معنای زیر سوال بردن کارهای بزرگ این دوستان زحمت کش نیست، بلکه فقط دارم نوشتن را تمرین می کنم، نمی خواهم فقط یک نوشته احساسی تولید کنم برای خالی نماندن وبلاگم، این کلمات تماما تصویری است از آنچه دیده ام و همیشه هم جلوی چشمانم خواهد بود و البته حرف از محرومیتها و مسئولیت مسئولین هم به معنای نادیده گرفتن مجاهدتهای بزرگ مسئولین جمهوری اسلامی، خصوصا کارهای بزرگ این چند ساله اخیر نیست!

من خبرنگار دردها و رنج ها و غصه هایم!
تو شیکی و با کلاس، من اما ساده و خاکی. تو از آدمهای پولدار و باکلاس و سیاستمدار گزارش تهیه می کنی، حقوق میگیری، بیشتر آدمهای مهم تو را می شناسند، از این روزنامه به آن روزنامه و از این خبرگزاری به آن خبرگزاری می روی، تو را درتلویزیون می بینند هر روز، معروف می شوی، از تو امضاء می گیرند، اما من به تازگی از دیار غریب ها و فراموش شده ها می آیم، رفته بودم با چشمان خود ببینم غار نشینان عصر مدرن را، نه عکاس بودم و نه خبرنگار، رفته بودم ببینم هموطنانم و هم نوعانم را، که مبادا در پیچ و خم این زندگی غفلت زا، در لابه لای اخبار و فیلم و سریال و اینترنت و ماهواره و چت و وبلاگ و پایان نامه و مقاله و سمینار و مؤسسات مختلف، یادم برود هنوز هم هستند بچه هایی که به خاطر نداشتن آب شرب سالم، هر ساله مرضهای مختلف می گیرند و برخی شان تلف می شوند و برخی هم به خاطر یک بیماری معمولی، تا آخر عمر ناقص می شوند. رنگهای پریده صورتشان، حکایت از گرسنگی و سوء هاضمه و کمبود ویتامینهای مختلف داشت.
چقدر دردناک است وقتی بفهمی برخی از همین مردم خونگرم و صمیمی، از فشار بیکاری و درد معیشت، مزدور سوداگران مرگ می شوند و ناخواسته فرزندان من و تو را در معرض تهدید مواد مخدر قرار می دهند. آنجا همه چیز بی رنگ است، چهره های مردم، خانه هایشان، سفره هایشان، جیبهایشان و حتی کالای تجارتشان!
با هزینه خودمان رفتیم، ماشین از من، کارت سوخت و هزینه سفر هم از محمد! علیرضا هم بود، خبرنگارمان بود، سوالات خوبی می پرسید. من هم شده بودم عکاس. یادم باشد دفعه بعدی تو را هم با خودم ببرم که لااقل عکسها و فیلمهایمان به یک دردی بخورد و بشود درخبرگزاری ها و تلویزیون نشانش داد.
کاش تو که خبرسازی و عکاس، و فیلم گرفتن را هم خوب بلدی، همراه من می آمدی و رسانه ای می کردی درد نهفته این مردم را. وقتی از اسماعیل پرسیدم چه کار میکنی و شغلت چیست؟ گفت بیکارم، قرار بود معلم روستا باشم اما قبول نکردند، چقدر درس خوانده ای: دیپلم دارم، مجردی؟ نه ازدواج کرده ام، دیگر رویم نشد بپرسم پس از کجا نان زن و بچه ات را فراهم می کنی!
من خبررسانی بلد نبودم، چند تایی عکس گرفتم و چند خطی هم سفرنامه نوشتم، ۶۰۰۰ کیلومتر را طی دو سفر رفتیم و آمدیم، عنایت خدا را به چشمانم دیدم در این دو سفر، نه گفتنی است و نه نوشتنی!
۱۵۰۰ کیلومتر راه را ۱۵ ساعت مداوم رانندگی کردم، با سرعت مجاز و بدون عبور از چراغ قرمز؛  یک ساعتی را توقف کردیم برای نماز و ناهار و چند باری هم برای بنزین. باور کن احساس خستگی نمی کردم اما خودم هم باور نمی کردم این همه انرژی و انگیزه را. میدانم متعادل نبود کارم، اما من دنبال عدالت بودم نه اعتدال!
بعد از دو سفر و برپایی نمایشگاه عکسی و نوشتن سفرنامه ای، همه توان مادی و معنوی خودم و دوستانم را روی هم گذاشتیم و به نیابت از مسئولین، چند نفری از آن فراموش شده گان را به شهرمان دعوت کردیم و زیارتشان بردیم و تحویلشان گرفتیم و در حد وسعمان هدایایی به آنها دادیم که دلگرم شوند و فکر نکنند فراموش شده اند، اینطوری لااقل وقتی پیربخش به روستای محرومش برگردد، جوانان روستا که از او میپرسند: برای آب کشاورزی روستا کاری نکردند؟! او می تواند بگوید خیلی تحویلمان گرفتند، چند موسسه فرهنگی رفتیم، با مراجع تقلید دیدار داشتیم، حرم حضرت معصومه رفتیم زیارت، رسما برایمان جلسه گرفتند و در ضیافتخانه حرم مطهر هم میهمانمان کردند، فکر کنم بخواهند کاری برایمان بکنند!
چه اشکال دارد، مردم به امید زنده اند. قولی ندادیم بهشان که، اما امیدوارشان کردیم، تشویقشان کردیم که بچه هایشان را بگذارند درس بخوانند، به لطف مشورت با دوستان باتجربه، بهترین برنامه ها را با کمترین هزینه برایشان اجرا کردیم و با خوشحالی به روستاهایشان برگشتند!

در منطقه هم که بودیم، هر کدام از این بچه مدرسه ای ها را که می دیدم، از زندگی نامه استاندار فعلی کرمان برایشان میگفتم، از دکتر حبیب الله ده مرده. ده مرده که نه، صدمرده! خودباوری و امید به آینده را به آنها تأکید می کردم. می گفتم من هم از جنس شمایم، برایتان نامه می نویسم، باز هم می آیم به تان سر میزنم. برایتان مجله قاصدک و پوپک و ملیکا را مشترک می شوم که هر ماه اداره پست برایتان بیاورد و شما هم بخوانید و دین و اهل بیت را بهتر بشناسید؛ اما قول بدهید وقتی برای خودتان کسی شدید و به جایی رسیدید، مثل حبیب الله ده مرده، زرق و برق آکسفورد را رها کنید و بیایید در سرزمین مادریتان، همانند او، بر پیکر بی جان شهر سوخته، که از طوفان نوح تا امروز گیاهی بر آن نروئیده بود، بوته های خیار و گوجه بکارید و با به ثمر نشستن آن، بذرهای امید و زندگی در دلهای کودکان و نوجوانان روستایتان جوانه بزند؛ زنده کنید همه را.

در “صولان” به محمد گفتم وقتی معلم شدی برگرد به همین روستا، و به خواهران و برادرانت درس بده و آینده روشنشان را نوید بخش باش. به فاطمه هم گفتم وقتی خانم دکتر شدی بیا همین جا به همولایتی های خودت خدمت کن. قول داد بیاید همین جا در “توریگ صولان” مطبش را به پا کند. امیدوارم بتوانم باز ببینمشان و روحیه بدهم  و تأکیدشان کنم که فراموش نکنید که شما هم می توانید. این بار اگر رفتم، نقشه ساختمان مطب را برای فاطمه می کشم که  مکان طبابش را هم بداند کجاست و دلبسته جای دیگری نشود.
ای خبرنگار تهران نشین، می دانم وقتی می خواهی با یک شخصیت معروف مصاحبه بگیری چقدر باید تماس بگیری با مسئول دفترش، وقت قبلی بگیری، چند بار کنسل کند قرارش را به بهانه کارهای مهم دیگری، آخر سر هم با تأخیر می آید، کلی گویی می کند، نوار مصاحبه را هم می گیرد که متن اصلاح شده اش را تحویلت دهد، مصاحبه اش را هم که چاپ کردی، هیچ جای عالم تکان نخواهد خورد و هیچ گرهی از مشکلات خلق خدا باز نخواهد شد،هیچ برهنه ای پوشیده نخواهد شد و شکم هیچ فقیری هم سیر نخواهد شد! دردی از آلام این مردم زجر کشیده هم التیام نخواد یافت!
اما وقتی من به روستای چاه کرکک رفتم، چند نفر از بزرگان آن مناطق به استقبالم آمدند، هم تعجب کردم و هم خجالت کشیدم! گفتم نکند اینها فکر می کنند از طرف احمدی نژاد آمده ام و می خواهم کاری برایشان بکنم، چقدر ساده بودند وبی ادعا. گفتم ما کاره ای نیستیم، همه چیز دست خداست، یکیشان گفت: نه شما هم کاره ای هستید، اگر ما نمیریم به شماها می رسیم! بنده خدا نمی دانست ما شهری ها  و مرکز نشینان، به جایی که نرسیده ایم هیچ، در لایه هایی از توهم زندگی می کنیم.
به امید ظهورش

دانلود قطعه کوتاهی از مصاحبه ام با یکی از افراد محلی، محمد و دکتر فاطمه!( با فرمت موبایل)

می ترسم تماس نگیرد!

امروز ظهر رفته بودم برای یکی از بستگان نوبت دکتر بگیرم، ماشین را دم مطب پارک کردم و به سمت طبقه دوم ساختمان راه افتادم، توی راه پله، پیرمردی۶۵ تا ۷۰ ساله را دیدم که از پله ها پایین آمده بود و عصا زنان و به آرامی داشت از حیاط ساختمان خارج می شد، رفتم بالا و برای روز بعد ساعت ۱۱ نوبت گرفتم، وقتی بیرون آمدم، دیدم پیرمرد بنده خدا توی کوچه ایستاده  و منتظر ماشین است، گفتم: حاجی کجا میری؟ گفت دلیجان، گفتم بیا تا یه جایی برسونمت که راحت تر ماشین گیرت بیا، وقتی سوار شد سر حرف را باز کردم و پرسیدم پدر جان! این همه راه را از دلیجان آومدی قم فقط برای دکتر؟ گفت بله، دکتر خوبیه، همسایه مون هم مثل من بود و چند باری اومد پیشش و الان شکر خدا خوب شده، من هم امروز صبح زود راه افتادم و اومدم، اما برای امروز نوبت نداد، برای فردا نوبت گرفتم، فردا خانمم روهم میارم.
 پرسیدم اینجا دوستی، آشنایی نداری که برات نوبت بگیره، لااقل این همه راه رو نمیومدی امروز، گفت نه کسی رو اینجا نداریم، تلفن مطب هم همیشه یا اشغاله یا برنمیدارن، مجبور شدم بیام، گفتم خوب پسرات میاوردنت، تا اینو گفتم، پیر مرد اشک در چشمانش جمع شد و با حالت بغض آلود گفت: پسر اولم که همون روزای اول جنگ شهید شد و پسر دومم هم چند روز بعدش رفت و شهید شد، درست روز بیست و پنجم جنگ! این را گفت واشک در چشمانش جمع شد.
 خشکم زد! پیر مرد انگار یاد بی کسی اش افتاده باشد، بغض کرده بود و من هم خجالت زده از اینکه بی کسی اش را به یادش آورده بودم، گفت که مال روستایی است نزدیکی شهر دلیجان، کیلومتر و فرسخش را هم گفت، اما من آنقدر ناراحت و غمگین بودم از این حس بی کسی پیرمرد، که نفهمدیم اسم روستایش را.
گفتم پدر جان خوشا به سعادتشان، عموی من هم در کردستان شهید شد، ۲۱ سالش بود و بساط دامادی اش هم آماده، پدر خانمم هم شیمیایی بود و دو سال پیش به شهادت رسید.
داشت از توی کیف دستی همراهش پول آماده می کرد برای کرایه که گفتم حاجی! پولی نیست، صلواتی است. گفت خب شرمنده میشم، اینطوری نمیشه که، گفتم حاجی ما شرمنده ایم، کاری نکردم که، وظیفه است. اسم فرزندانش را پرسیدم، گفت قاسم محمدی و محمود محمدی، چه شادند این شهیدان که بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته اند و به ما قبرستان نشینان عادات سخیف نظاره می کنند، امید  که ما را از این منجلاب بیرون کشند!
پرسیدم شغلت چیست چه کار میکنی؟ گفت زمین دارم، باغ دارم. اما دو سالی است به خاطر پاهایم سراغ باغ نرفته ام، خشک شده است! گفتم پدر بزرگ من هم باغی داشت که از زمان بچه گی مان، من و برادرم و پسرعموهایم باغدارش بودیم، گاو و گوسفندها را می بردیم آنجا برای چرا، بازی می کردیم و میوه هایش را هم سر چشمه می فروختیم به مسافرها. اما بزرگتر که شدیم و رفتیم سراغ درس و زندگی، باغ خشکید و با بلدوزر صافش کردند. با حالت بغض آلود گفت: زنم ۳۰ ساله سر باغ نرفته، از وقتی پسرامون شهید شدن! و باز هم حکایت درد و غم مادر شهید و رخت عزای همیشگی اش در ذهنم تداعی شد.
پیر مرد را به کمربندی قم رساندم و همان موقع هم اتوبوسی آمد و سوار شد، خداحافظی کرد و رفت، اما هنوز چشمانش خیس اشک بود، شماره تماسم را دادم و تاکید کردم هر وقت نوبت دکتر خواست قبلش به من بگوید تا برایش نوبت بگیرم و همراه خانمش که به قم آمد هم حتما تماس بگیرد، گفتم می آیم و می برمتان همانجا دم مطب دکتر.
اما کاش شماره اش را هم گرفته بودم، می ترسم فکر کند زحمت است برایم و تماس نگیرد!

پی نوشت: خیلی جالب شد، ظهر که به خانه آمدم، از اخبار تلویزیون فهمیدم که امروز سالگرد تأسیس بنیاد شهید و امور ایثارگران است!

 

قلعه گنج، دیار مستضفین

در آذز ماه امسال سفری داشتیم به جنوب استان کرمان، شهرستان قلعه گنج. حدود سه هزار کیلومتر رفتیم و برگشتیم! سفری شگفت انگیز و پر از درس و نگاههای تازه. چند خطی به یاد مردم مستضعف این منطقه می نویسم که برای آینده خودم به یادگار بماند و به فرزندانم هم بیاموزم که مبادا مستضعفین و محرومین جامعه را فراموش کنند. 

 با هر انگیزه‌ای که به این بخش از کشور آمده باشید، اولین نکته‌ای که در نگاه اول به چشم می‌خورد، عمق محرومیت این مردم است. مردمی که هنوز در «کپر» زندگی می‌کنند؛ از نعمت آب آشامیدنی سالم محرومند و برخی از این روستاها هنوز جاده هم ندارند و حتی نوع پوشش آنها هم حکایت از بیگانگی آنها با فرهنگ و تمدن امروزی دارد. مردمی که نه لباس مناسبی دارند و نه آب و نان درستی! این‌جا آخر دنیاست، قلب آفریقاست اما در دل ایران! و اگر جستجویی هم در اینترنت داشته باشید، عنوان آفریقای ایران را برای این منطقه خواهید یافت، بدون آب و برق و جاده!
 وقتی تو را می‌بینند با یک لپ‌تاپ به دست و دوربینی به دوش، چشمان بهت‌زده‌شان حکایت از غربتی دور و دراز دارد. عمق فقر و محرومیت را در نگاه و لباس و پاهای برهنه این مردمان می‌توان دید. اینها مردم سرزمین ما هستند؛ همان‌هایی که برای رفع ظلم و محرومیت از آنها، انقلاب شد. پای صحبت‌ها و درددل‌ها و آرزوهایشان که می‌نشینی، می‌بینی چیز زیادی نمی‌خواهند: جاده‌ای که بتوانند در مواقع مشکلات و مریضی، بیماران‌شان را به شهر برسانند، نیم‌نگاه مسئولین برای آب رسانی و اتمام خانه‌های ۳۰-۴۰ متری طرح کپر زدایی؛ همین و دیگر هیچ!
وقتی می‌بینی با چه افتخاری از دین و مذهبشان دفاع می‌کنند و رد کردن رشوه کلان برای تغییر مذهب را به عنوان یک ماجرای معمولی برایت تعریف می‌کند، در می‌یابی که انگار، امام خمینی ـ آن پیر فرزانه ـ این مردم فقر و پا برهنه را می‌شناخت که می‌فرمود:” وارثان واقعی این انقلاب پابرهنگان و مستضعفین و کوخ‌نشینان هستند… .”
در طول سفر، هر صحنه‌ای از فقر و محرومیت مردم را که می‌دیدم، به یاد تمجیدهای رهبر معظم انقلاب از تلاش‌های صورت گرفته در خدمت‌رسانی به محرومین می‌افتادم. این‌جا از هر کس که می‌پرسی، از احمدی نژاد می گوید!

 

از یکی از افراد محلی پرسیدم در این چند ساله اخیر وضع عمران و آبادی اینجا چطور بوده  وآیا تغییری در سطح معیشت و آبادانی روستای شما ایجاد شده؟ با لبخند گفت بله آقا! به قول بلوچها ما شاه شدیم!
این‌جا کسی از چپ و راست و اصلاحات و قانون مطبوعات و قطعنامه‌های سازمان ملل چیزی نمی‌داند، این‌جا مردم، جاده می‌خواهند و آبی سالم، تا هر ساله نوزادهایشان، بر اثر بیماری‌های عفونی از دنیا نروند و بیماران‌شان به خاطر یک بیماری معمولی، تا آخر عمر ناقص نشوند! مردم این‌جا کمک می‌خواهند تا مجبور نباشند برای گذران زندگی‌شان، مزدور اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر شوند.

مسئولین کشور، حتی اگر با دید امنیتی هم نگاه کنند، باید به داد فقر و محرومیت مردم قلعه گنج برسند و آنها را از این حاشیه فقر و بی‌خبری در بیاورند و رونقی به زندگی آنها بدهند. البته گویا اقدامات تأمینی و فرهنگی سپاه پاسداران در آنجا، در چشم مردم منطقه بزرگ می‌آمد و آنها خودشان را بسیجی و خدمتگذار انقلاب می‌دانستند.
به تازگی جاده‌هایی افتتاح شده است و بقیه هم در دست ساخت و افتتاح، برخی از این مردم کپرنشین، صاحب خانه شده و آب و برق و تلویزیون و تلفن دارند، با تانکر، آب آشامیدنی سالم برایشان می‌آورند. گرچه هنوز خیلی‌هاشان در کپر زندگی می‌کنند، اما با وجود نعمت برق، تابستان‌ها را با کولرهای گازی و آبی، در همان کپرها، با خنکای عدالت سپری می‌کنند. البته عمق محرومیت آنقدر زیاد است که با وجود سرعت سازندگی و کارهای عمرانی اخیر، هنوز هم چهره فقیر و محروم این مناطق، ترمیم نشده است.

سفری کردیم به دیار فراموش شده ها، دستمان خالی بود و کاری نتوانستیم بکنیم برای آن همه غربت. چند قطعه عکسی به یادگار برداشتیم تا همیشه در ذهنمان بماند و فراموششان نکنیم.

نمایشگاه عکس گنجهای فراموش شده! ( عکسهای بیشتری از قلعه گنج)

من، مدرسه شهیدین و حاج آقای طباطبایی

دو سه روز پیش متن زیر را نوشتم و به چند نفر از دوستان هم نشان دادم، یکی از دوستان گفت نوشته  خوبی است اما چرا اشاره ای به مواضع سیاسی ایشان نکردی و ننوشتی که … یکی دیگر از دوستان هم گفت اشاره ای به جریان منتظری نکن!… به هر حال نوشته زیر را در معرض دید دوستان قرار می دهم و از نظرات آنها استفاده خواهم کرد.

 

چند روز پیش، به طور اتفاقی در سایت رجا نیوز خبری خواندم با عنوان”بیانیه طلاب و اساتید جامعة الزهراء” و روز بعد از آن هم پاسخ حاج آقای طباطبایی به آن نامه، به همراه جوابیه طلاب و اساتید به پاسخ آقای طباطبایی منتشر شد.
صرف نظر از محتوای این بیانیه و پاسخ های رد و بدل شده، به شخصه با چنین برخوردهای ژورنالیستی با حاج آقای طباطبایی موافق نیستم. همین جلساتی که با ایشان برگزار می شود، نوشتن نامه های شخصی به ایشان، وقت گرفتن و صحبت حضوری، هم تأثیر بیشتری می تواند داشته باشد و هم به نصیحت و خیرخواهی نزدیک تر است. من اصولا با افشاگری و داد و هوار کردن در چنین مواردی، میانه ای ندارم. اگر اختلافات بعضی از دوستان با حاج آقای طباطبایی، در حد دشمنی شخصی است، این نامه نگاری های افشاگرانه و رپورتاژهای خبری، بهترین راه برای برخورد با ایشان است، اما اگر خیر خواهی و علاقه شخصی در میان باشد، این نوع برخوردها و نقد کردنها، بدترین شکل برخورد با یک اشتباه می تواند باشد.
جالب اینجاست که چنین نامه های سرگشاده ای به عنوان” النصیحة لائمة المسلمین” نوشته می شود و در خلال آن هم عرض ارادت و دلبستگی نویسنده ها به شخص مخاطب عنوان می شود؛ اما “النصیحة” از “نصح” به معنای خیر خواهی می آید، نقد عملکرد یک شخص، وقتی از باب دوست داشتن او و خیر خواهی برای او باشد، خودش آدابی دارد، که خصوصی بودن و علنی نشدن آن، یکی از روشن ترین مصادیق آن است. من نوشتن نامه های سرگشاده را مصداق خیر خواهی نمی دانم، چه این نوع نامه نوشتن ها از جانب آقای اکبر هاشمی به مقام معظم رهبری باشد، چه نامه های سرگشاده دوستانم به استادم آقای طباطبایی!
یکی از افتخارات زندگی من این است که شش سال از بهترین سالهای عمرم را در مدرسه شهیدین گذراندم. چندین سال در شورای بسیج مدرسه حضور داشتم و به تعبیر دوستان، معاون هفدهم! آقای عبقری بودم. همیشه از محدودیتهایی که در فعالیتهای غیر درسی مدرسه بود گلایه داشته و منتقد بودم، اما امروز وقتی خودم را در جایگاه مدیر یک مدرسه علمیه می گذارم، اصلی ترین هدف را درس خواندن طلبه ها می بینم و مشی مدیریتی حاج آقای طباطبایی را تأیید می کنم. به قول معروف، هر کس جلوی مغازه ام بساط پهن کند، بساطش را جمع می کنم! اینجا یک مدرسه علمیه است، با یک استراتژِی مشخص و یک سیستم مدیریتی یکپارچه، قرار نیست هر کس از راه رسید برای خودش گروه و دسته تشکیل دهد و برنامه های مدرسه را تحت الشعاع قرار دهد.
به نظر من بیشتر اخراجهای نه چندان زیاد و معمول آن سالهای مدرسه شهیدین، به خاطر تأمین کردن همین هدف بوده است. هر مدرسه و مجموعه علمی که بخواهد در کمال آرامش، به حرکت علمی خود ادامه داده و این هدف را تأمین کند؛ نیاز به آرامش دارد. نباید حرکتهای افراطی موافق و مخالف، این آرامش را به هم بزند.
دو نفر از هم حجره ای های من در آن سالها اخراج شدند، اما هیچ کدام جنبه سیاسی نداشت. حتی برخی از دوستان دیگری که در آن سالها از مدرسه رفتند، به خاطر حفظ همین آرامش بود.
 در آن سالهای ترکتازی اصلاح طلبان، من هم مانند خیلی از دوستانم وقت زیادی برای مسائل سیاسی صرف می کردم و به همراه دوستانم، ساعتها به نقد و بررسی مسائل و حوادث آن روزها می پرداختیم. مطبوعات دوم خردادی را با نگرانی و اضطراب تورق می کردیم و به هم دلداری می دادیم! دلخوشی مان گوش دادن به سخنان رهبری بود و سعی می کردیم از ایشان جلو نیفتیم.
ناراحت بودم که چرا مدرسه در فلان روز، تمام کلاسهای آن روز را برای حضور در تحصن و راهپیمایی تعطیل نکرد، و فقط دو ساعت را تعطیل کرده و بچه ها با عجله خودشان را به راهپیمایی می رساندند. در آن سالها هیچ کس به خاطر پوشیدن شلوار بسیجی و انداختن چفیه بر دوش، مرا سوال پیچ نکرد. هیچ کس نگفت چرا حجره تو، اتاق مطبوعات شده و نشریه صبح و یالثارات و شلمچه در آنجا آرشیو می شود!
 من هیچ گاه موافق دیدگاهها و مدافع آقای هاشمی رفسنجانی نبودم، هنوز هم مناظره های مکتوب سیاسی آن روزها را، با یکی از هم حجره ای هایم، به یادگار دارم و هر از گاهی نگاهی به آنها می کنم. شروع بحث های سیاسی ام با دوستان همکلاسی و هم حجره ای، با نقد افاضات و اقدامات فائزه هاشمی شروع شد. اما از مدرسه اخراج نشدم، هیچ کس هم به من تذکری نداد.
 وقتی بسیج مدرسه و امور فرهنگی مدرسه تلفیق شد و یکی از مسئولین کنونی مدرسه مسئولیت آن را بر عهده گرفت، از من برای ادامه کار در بسیج مدرسه دعوت کرد و من هم مشروط به اجرایی شدن دیدگاهم قبول کردم، وقتی برنامه های اجرایی ام را پیشنهاد دادم، گفت:”همه اینها خوب است اما با سیاستهای مدرسه سازگار نیست، …حاج آقای طباطبایی چیزهایی می فهمد که ما نمی فهمیم!” در جواب گفتم من هم مسائلی را درک می کنم که ایشان به آن توجهی ندارند! و از ادامه فعالیت عذر خواهی کرده و به شوخی گفتم اگر قدرت داشتم تو را دم در اتاق بسیج دار می زدم!! هنوز هم  گاهی که فرصتی پیش می آید و حال و احوالی از یکدیگر می پرسیم، آن خاطره را بازگو می کنیم.
من با کارهای فرهنگی و اجرای برنامه های بسیج و شرکت در راهپیمایی ها و تحصن ها مخالف نیستم، اما ما برای این کارها از شهر و دیار خودمان هجرت نکرده بودیم که بیاییم در مدرسه شهیدین و شب و روزمان را به این برنامه ها اختصاص دهیم. قرار نبود مدرسه شهیدین هم مثل مدرسه ….”پادگان ” باشد، قرار نبود ما هم مانند”کفن پوشان مدرسه …” و “خط شکنان مدرسه …”، بیشتر وقت و سرمایه جوانی مان را در امور غیر درسی بگذرانیم.
ما آمده بودیم عالم دین شویم و باری را از دوش اماممان برداریم. امروز حضور فعال گروههای تبلیغی شهیدین و شاخص بودن طلبه های پرورش یافته این مدرسه در نهادهای فرهنگی و مراکز علمی، نشانگر درست بودن مسیر تربیتی آن مدرسه است. وقتی در انتخابات نهم ریاست جمهوری، حاج آقای طباطبایی و اکثر اساتید آن مدرسه، اطلاعیه رسمی دادند و از آقای هاشمی رفسنجانی حمایت کردند، اطلاعیه آنها چند درصد در میان طلاب مدرسه نفوذ داشت؟! وقتی اکثر قریب به اتفاق طلاب مدرسه به آقای احمدی نژاد رأی دادند و طرفداران قلیل آقای هاشمی را می توانستیم بشماریم، آیا این نشانه آزادی فکر و اندیشه و تربیت صحیح نیست؟!
در همین انتخابات اخیر که حاج آقای طباطبایی از میر حسین موسوی حمایت کرد، دیدگاه سیاسی ایشان چقدر در جهت گیری سیاسی طلاب مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء تأثیر داشت؟! کدام یک از طلاب مدرسه شهیدین به خاطر مخالفت با دیدگاه سیاسی حاج آقای طباطبایی اخراج شد؟ اصلا مگر ایشان یک لیدر سیاسی هستند که موضع گیری سیاسی ایشان اینقدر در بوته نقد و بررسی قرار گرفته است؟!
خوب به یاد دارم در سال ۱۳۷۶ وقتی طلاب شهیدین هم در اشغال لانه جاسوسی دوم (دفتر و حسینیه منتظری در قم) حضور داشتند، حاج آقای طباطبایی پیکی برای بچه ها فرستاد و از آنها خواست بدون اینکه انسجام مردم در حسینیه به هم بخورد و تزلزلی ایجاد شود، یکی یکی به مدرسه بیایند، چون صحبتهایی مهمی دارد که باید با آنها در میان بگذارد. وقتی همه آمدند، از همه طلبه هایی که در آن حرکت حضور داشتند تقدیر و تشکر کرد و این حضور را جبران کننده عدم حضور این دوستان در جریانات انقلاب و جنگ تحمیلی عنوان کرد و حتی افسوس خورد که به خاطر شرایط خاصی که دارد، نتوانسته در این حرکت عظیم دفاع از آرمانهای امام و انقلاب و حمایت از مرجعیت و رهبری آیت الله خامنه ای (روحی فداه) شرکت کند!
بعد از این صحبتها، ایشان شرایط حساس مدرسه شهیدین و نسبتی که این مدرسه و مسئولان آن با رهبر معظم انقلاب دارند را گوشزد کرده و گفتند:” ممکن است عده ای عنوان کنند که چون طلاب مدرسه شهیدین هم در این حرکت مردمی علیه منتظری حضور دارند، پس اینها از طرف دفتر رهبری تحریک شده اند و جنگ قدرت برای مرجعیت است… و خدای نکرده این حرکت مبارک خدشه دار شود.” و بعد هم پیشنهاد دادند که “اگر احساس می کنید عدم حضور شما در ادامه این حرکت انقلابی، باعث دلسردی بقیه نشده و خللی ایجاد نمی کند، به خاطر پرهیز از ایجاد چنین شائبه ای، تک تک و بدون سر و صدا آنجا را ترک کنید و در پشت صحنه از این حرکت حمایت کنید”
بعد از پایان صحبتهایشان هم، تصمیم گیری را به خود طلبه ها واگذار کردند و جلسه را ترک کرده و گفتند هر تصمیمی گرفتید، از طریق آقا محسن به من اطلاع دهید، بعد از رفتن ایشان، صحبتهای مختلفی رد و بدل شد و نهایتا تصمیم بر این شد که دوستان برای ادامه حضور در این حرکت به حسینیه برگردند و برگشتند و تا آخر آن حرکت ماندند و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد!
من در این نوشته، در مقام رد یا قبول دیدگاههای سیاسی ایشان و احتیاط های خاص ایشان نیستم، غرضم از ذکر این خاطره، بیان کردن مشی و الگوهای رفتاری ایشان در اداره مدرسه است، ممکن است برخی از دوستان نظر دیگری داشته باشند و یا رفتارهای متفاوتی از ایشان دیده باشند، اما احساس می کنم در این بازی رسانه ای، ممکن است جفایی صورت گرفته و اخلاص و مشی اخلاقی حاج آقای طباطبایی زیر سوال رفته و برای کسانی که از نزدیک با ایشان آشنایی ندارند، شبهه ای در ولایت پذیری ایشان حاصل شود، برای همین وظیفه خودم دیدم که در کنار اختلاف سلایقی که با ایشان دارم، برخی حقایق را بازگو کنم.
دوستانی که خواهان برکناری ایشان از مدیریت مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء هستند، چه هدفی را دنبال می کنند؟! آیا به دنبال اصلاح مدیریتها و تربیت صحیح طلاب در حوزه هستند؟! چرا خروجی های مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء را با سایر حوزه ها مقایسه نمی کنند؟ اگر واقعا به دنبال اصلاح سیستم مدیریتی حوزه هستند، چرا برای اصلاح وضعیت معیشتی طلاب نامه سرگشاده نمی نویسند؟ چرا برای سیستم تبلیغ حوزه و اعزام مبلغین کاری نمی کنند؟ چرا با نصب العین قرار دادن نظرات مترقی رهبر معظم انقلاب در مورد اصلاح سیستم مدیریت حوزه و روحانیت، در اعتراض به موانع حوزوی این تغییرات، کفن نمی پوشند و مخالفین حوزوی رهبری را، ضد ولایت نمی خوانند؟!
 چرا علیه سکوت برخی از مراجع عظام و علمای حوزه در فتنه اخیر، بیانیه رسمی نمی دهند؟ یعنی همه جای این حوزه اصلاح شده و فقط مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء مشکل مدیریتی دارند؟!

چه خوب است به جای ادامه چنین نامه نگاری هایی، آن هم در فضای متکثر وب، که ردیه ها و تأییدیه های متوالی را به دنبال خواهد داشت و موجبات توهین و افتراء و برخوردهای نسنجیده مدافعان و مخالفان را به دنبال خواهد داشت، در فضایی دوستانه و عاقلانه به گفتگو بنشینیم و در این برهه حساس از تاریخ کشور، برای روشن شدن ابعاد مختلف این مسأله، به یک راه حل منطقی برسیم و بیش از این موجبات تفرقه و چند دستگی را در میان دوستان دیرینه فراهم نکنیم. والسلام علی جمیع اخواننا المسلمین

 

لینک بیانیه ها، نامه ها و جوابیه ها! :

بیانیه طلاب و اساتید جامعه الزهرا در رجا نیوز

جوابیه مدیریت محترم جامعة الزهراء(س) به خبر منتشره از رجا نیوز

پاسخ جدید نگارندگان بیانیه جامعة الزهرا(س)

 آقای طباطبایی! مگر شما پخش تلویزیونی سخنان رهبری را برای طلاب ممنوع نکردید؟

نامه سرگشاده آقای حسینیان به حاج آقای طباطبایی

جوابیه به وبلاگ باز باران

 تاملی بر نقد یک منتقد محترم به مقاله “آقای طباطبایی! مگر …”

نامه تعدادی از اساتید و فارغ التحصیلان جامعة الزهرا و مدرسه شهیدین به حجة الاسلام طباطبائی و پاسخ ایشان

تفضیل مفضول بر فاضل؛ نقد “استفساریه شاگردان و جواب آقای طباطبایی”

جنبش حمایت از مدیریت محترم مدرسه شهیدین و جامعة الزهرا (سلام الله علیها)

چه کسی باید به اخراج معترض باشد؟

نامه دوم آقای حسینیان به حاج آقای طباطبایی

نامه دوم جناب آقای حامد حسینیان+ چند نکته از نویسنده وبلاگ “تیری در تاریکی”

نامه‌ آقای مطهری به حاج آقای طباطبایی

 در جامعة الزهراء چه گذشت؟

 

خمینی روح خدا بود در کالبد زمان و روح خدا جاودانه است!

 

emamkhomioni22 

امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می‌برند امام قبیله را

ای کاش می‌گرفت به‌جای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را

برگرد ای بهار شکفتن که سال‌هاست
سنجیده‌ایم با تو مقام قبیله را

بعد از تو، بعد رفتن تو، گرچه نابجاست
باور نمی‌کنیم دوام قبیله را

تا انتهای جاده نماندی که بسپری
فردا به دست دوست، زمام قبیله را

 

 

 

 

“قدرتها و ابرقدرتها و نوکران آنان مطمئن باشند که اگر خمینی یکه و تنها هم بماند، به راه خود که راه مبارزه با کفر و ظلم و شرک و بت پرستی است ادامه می دهد، و به یاری خدا در کنار بسیجیان جهان اسلام، این پابرهنه های مغضوب دیکتاتورها، خواب راحت را از دیدگان جهانخواران و سر سپردگانی که بر ستم و ظلم خویش اصرار می نمایند سلب خواهد کرد.”۲۹/۴/۱۳۶۷ جام زهر

 

 

ریزشها و رویشها

دل انسان غمگین مى‌شود و مى‌شکند به‌ خاطر این‌که چرا کسانى که نان انقلاب را خوردند، نان اسلام را خوردند، نان امام زمان را خوردند، دم از امام زمان زدند، دم از ائمه‌ى معصومین زدند، حالا طورى مشى کنند که اسرائیل و امریکا و سیا و هرکسى که در هر گوشه‌ى دنیا با اسلام دشمن است، برایشان کف بزنند! این، انسان را غصه‌دار مى‌کند.
ولى به شما عرض کنم، بشارت‌هاى الهى این‌قدر زیاد است که هر غمى را از دل پاک مى‌کند. بشارت‌هاى الهى خیلى زیاد است. نباید خیال کرد که اگر چهار نفر آدمى که سابقه‌ى انقلابى دارند، از کاروان انقلاب کنار رفتند، پس انقلاب غریب ماند. نه آقا؛ همه‌ى انقلاب‌ها، همه‌ى فکرها، همه‌ى جریان‌هاى گوناگون اجتماعى، هم ریزش دارند، هم رویش دارند؛ ریزش در کنار رویش.
شما به صدر اسلام نگاه کنید، ببینید آن کسانى ‌که در دوران غربت اسلام و غربت على، از امیرالمؤمنین دفاع کردند، چه کسانى بودند؟ این‌ها سابقه‌داران اسلام نبودند. سابقه‌داران اسلام، جناب طلحه و جناب زبیر و جناب سعدبن‌ابى وقاص و امثال این‌ها بودند. بعضى از این‌ها على را تنها گذاشتند؛ بعضى از این‌ها در مقابل على ایستادند. این‌ها ریزش‌ها بودند.
اما رویش کدام است؟ رویش، عبدالله‌ بن ‌عباس است؛ محمد بن ‌أبى‌بکر است؛ مالک اشتر است؛ میثم تمار است. این‌ها رویش‌هاى جدیدند. این‌ها که در زمان پیامبر نبودند؛ این‌ها در همان دوران غربت اسلام روییدند؛ این‌ها نهال‌هاى تازه‌اند. شما ببینید یک مالک اشتر در همه‌ى تاریخ اسلام چقدر مؤثر است.
بله؛ ممکن است کسانى ریزش پیدا کنند که البته مایه‌ى تأسف است. وقتى به امیرالمؤمنین شمشیر زبیر را دادند، گریه کرد. همان‌طور که گفتم، غصه دارد. غصه دارد کسانى ریزش پیدا کنند که یک روز پاى سفره‌ى انقلاب، پاى سفره‌ى امام زمان، پاى سفره‌ى اسلام و قرآن نشستند و نان و نمک اسلام را خوردند؛ اما در کنار آن ریزش‌ها، مالک اشترها هستند؛ عبدالله‌ بن ‌عباس‌ها هستند. امیرالمؤمنین هرجا در میدان‌هاى جنگ احتیاج به زبان داشت، عبدالله ‌بن ‌عباس مى‌رفت و امیرالمؤمنین را یارى مى‌کرد. هرجا احتیاج به شمشیر داشت، مالک اشتر بود. مثل مالک اشتر، مثل عبدالله ‌بن ‌عباس، مثل محمد بن ‌أبى‌بکر- مثل این رجال- نه یکى، نه ده نفر، نه هزار نفر که هزاران نفر بودند.
این‌طور نیست که شما خیال کنید حالا چهار نفر آدمى که از راه برگشتند و نیرویشان تمام شد، معنایش این است که نیروى این گردونه‌ى عظیم تمام شده است. نه آقا؛ بعضی‌ها در بین راه قوه‌شان تمام مى‌شود. بله؛ ضعیف‌ترها وسط راه آذوقه‌شان تمام مى‌شود. یک نفر از مشهد حرکت کرده بود که با کاروانى به کربلا برود. به خواجه أباصلت که رسیدند- کسانى که به مشهد رفته‌اند، مى‌دانند که خواجه أباصلت کجاست- گفت ما که خرجی‌مان تمام شد! بعضی‌ها خرجی‌شان در خواجه أباصلت تمام مى‌شود؛ بعضی‌ها خرجی‌شان بین راه تمام مى‌شود؛ بعضی‌ها دو سه کیلومتر مى‌آیند، بعد خرجی‌شان تمام مى‌شود. این همان ارتجاع و برگشتن است. این افتخار نیست؛ این ننگ است؛ این بریدن است؛ این از راه ماندن است؛
 اما: “ألم تر کیف ضرب الله مثلاً کلمة طیبة کشجرة طیبة أصلها ثابت و فرعها فی السماء”؛ ریشه مستحکم است و شاخه‌ها روزبه‌روز همین‌طور زیادتر مى‌شود: “تؤتى اکلها کل حین بإذن ربها”؛ رویش جدید هست. جا دارد که درباره‌ى این ریزش‌ها و رویش‌ها، از دیدگاه جامعه‌شناختى و روان‌شناختى و تاریخى، کار و بحث کنند. بحث‌هاى بسیار مهمى است و من متأسفانه مجالش را ندارم.

بخشهایی از بیانات مقام معظم رهبری در نماز جمعه ده سال پیش! ۲۶/۹/۱۳۷۸

فایل صوتی بخشی از این سخنرانی