امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

مکن ای صبح طلوع
1396/7/8
538246

شب عاشورا شده است. دشت پر از سکوت است. امام حسین (ع) از خیمه بیرون می آید به آسمان نگاه می کند و اشعاری با خود زمزمه می کند که بوی مصیبت می دهد:


یا دهر اف لک...
زینب بی تاب می شود. امام (ع) خواهر را تسلی می دهد و می فرماید: «اى خواهر! تقواى خدا را پیشه كن و به شكیبایى خود را تسلى ده و بدان كه اهل زمین مى‏میرند و اهل آسمان نمى‌مانند و هر چیزى فانى شود مگر خدا، همان خدایى كه خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و باز گرداند و او خداى فرد و واحد است، پدرم بهتر از من، مادرم بهتر از من و برادرم بهتر از من بودند و رفتند، من و هر مسلمانى باید از رسول خدا سرمشق بگیریم و در بلاها و مصیبت‌ها عنان اختیار خود را از دست ندهیم...»[1]
زینب آرام می شود. فردا آغاز راه زینب است...
امام به اطراف خیمه ها می رود. نافع بن هلال پشت سر امام حرکت می کند. امام متوجه آمدن نافع می شود. دست نافع را می گیرد و می فرماید: «ای نافع این راه را كه در میان دو كوه قرار گرفته، می بینی؟ هم اكنون در این تاریكى شب، از این راه برو و خود را نجات بده!»
نافع اشک ریزان خود را بر قدم‌هاى امام می اندازد و می گوید: «مادرم در سوگم بگرید اگر چنین كنم، خدا بر من منت نهاده كه در جوار تو شهید شوم»[2]
مردان عاشورا گرد سید الشهدا حلقه می زنند. امام خدا را حمد می گوید و به یاران می فرماید: «من یارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل‌بیتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل‌بیتم نمى‌شناسم، خدا شما را به خاطر یارى من جزاى خیر دهد! من مى ‏دانم كه فردا كار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. من به شما اجازه مى‏ دهم و بیعت خود را از شما بر مى‏ دارم تا از سیاهى شب براى پیمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنید و هر یك از شما دست یك تن از اهل‌بیت مرا بگیرید و در روستاها و شهرها پراكنده شوید تا خداوند فرج خود را براى شما مقرر دارد. این مردم، مرا مى‏ خواهند و چون بر من دست یابند با شما كارى ندارند»

نوبت هنر نمایی اصحاب می رسد. یک به یک تجدید پیمان می کنند با سید الشهداء. 

مسلم بن عوسجه عرضه می دارد: «به خدا قسم اگر بدانم كه كشته مى‏شوم و بعد زنده مى‏شوم و سپس مرا مى‏سوزانند و دیگر بار زنده مى‏گردم و سپس در زیر پاى ستوران بدنم در هم كوبیده مى‏شود و تا هفتاد بار این كار را در حق من روا بدارند، هرگز از تو جدا نگردم تا در خدمت تو به استقبال مرگ بشتابم، و چرا چنین نكنم كه كشته شدن یك بار است و پس از آن كرامتى است كه پایانى ندارد»

پس از او «زهير بن قين‏» عرضه می دارد: «سوگند به خدا دوست دارم كشته شوم سپس زنده گردم، دوباره كشته شوم تا هزار بار و خدا به وسيله كشته شدن من از كشته شدن تو و جوانان از خاندانت جلوگيرى نمايد»[3]

امشب که محشری شده بر پا به کربلا
ما را ببر دوباره خدایا به کربلا
هر سوی دشت روضه ی سربسته ایست باز
هر گوشه هیئتی است شگفتا به کربلا
نی ها اگرچه لب به سخن باز کرده اند
سربسته مانده قصه ی سرها به کربلا
عطر مدینه می وزد از سمت علقمه
گویا قدم گذاشته زهرا به کربلا
نعش حبیب و حر و زهیر و وهب شود
چون مصحف ورق شده فردا به کربلا
فردا که شعله، آب رساند به خیمه ها
خالیست جای حضرت سقا به کربلا
فردا برای تشنگی طفل شیرخوار
تیر سه شعبه ای ست مهیا به کربلا
از تل زینبیه چه پیداست قتلگاه
آه از نگاه زینب کبری به کربلا
فردا میان نیزه و شمشیر، خواهری
گم می کند برادر خود را به کربلا
دارند نعل تازه میارند ، این چنین
با کشته ها کنند مدارا به کربلا
شاعر: میلاد عرفان پور

سید مهدی خدایی
موج همراه

[1].ارشاد شیخ مفید 2/93.
[2]. مقتل الحسین مقرم 281.
[3]. ارشاد شیخ مفید 2/92.