بی دفاع نیستیم، مهارش می‌کنیم!

آنگاه که زمین و زمان می‌لرزد
1397/10/5
336912

تاکسی نگه می‌دارد. می‌نشینم روی صندلی جلو و سلام می‌کنم. راننده‌ی جوان جواب سلامم را می‌دهد و راه میُفتد. می‌پرسم:"امروز چندمه؟" لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: "پنجم دی لعنتی!" و می‌رود توی فکر. می‌گویم:"چرا لعنتی؟" نگاهم ‌که می‌کند، غم نگاهش وادارم می‌کنم به مرور تاریخ. پنجم دی، سال ۸۲، زلزله‌ی بم! انگار جوان هم از چشم‌هایم می‌خواند که پاسخ خودم را داده‌ام! می‌پرسم: "اهل بمی؟" آه کوتاهی می‌کشد: "بله، اهل بمم، اهل بم بودم!" ته لهجه‌ی کرمانی‌اش تازه توجهم را جلب می‌کند. انگار پیشاپیش سوال بعدی‌ام را می‌داند: "دوازده سالم بود. پدرم، مادرم، دو تا از خواهرام، پدربزرگ و مادربزرگ، سه تا از خاله‌ها، دایی یکی یک دونه‌ام، یکی از عموها، دو تا از عمه‌ها..." با همان نگاه قبلی اما چشم‌هایی که کمی خیس و براق‌ شده‌اند نگاهم می‌کند: " بسه یا بازم بگم؟" با سر اشاره می‌کنم که بس است و آهی می‌کشم. می‌خواهم چیزی بگویم اما نمی‌دانم برای مصیبتی که پانزده سال قبل روی داده اما هنوز یادآوری‌اش بغض من و خیلی‌ها را سنگین می‌کند چه باید گفت!
پیاده که می‌شوم، ذهنم حسابی درگیر زلزله شده. تصور شرایطی که جوان راننده از سر گذرانده برایم حتی قابل تصور هم نیست. ناگهان و در چند دقیقه، بیشتر خانواده و فامیل و دوستانت را از دست بدهی! چه تنهایی وحشتناکی! پنجم دی‌ماه را به یاد آن واقعه، روز ملی ایمنی در برابر زلزله نامیده‌اند. یادآوری و فراموش نکردن خیلی خوب است. ایندفعه نمی‌خواهم مثل هر سال، چند دقیقه‌ای به زلزله و احتمال آمدنش و...فکر کنم و بعد رهایش کنم تا یادآوری بعدی! من هم مثل همه، خانواده‌ام را دوست دارم. زلزله قابل پیشبینی نیست اما این به معنی بی دفاع بودن محض‌مان نیست. یادم می‌آید چند وقت پیش در مجله‌ای یک مطلب کامل و دقیق درباره‌ی زلزله و راه‌های کاهش آسیب‌های ناشی از آن دیده بودم. به طرف دکه‌ی روزنامه می‌روم، ممکن است هنوز شماره‌ی قبلی آن مجله را داشته باشد!

آریا یعقوب زاده
بادصبا
همراز سحرخیزان، همراه برنامه ریزان