Wordpress Themes

ریزشها و رویشها

دل انسان غمگین مى‌شود و مى‌شکند به‌ خاطر این‌که چرا کسانى که نان انقلاب را خوردند، نان اسلام را خوردند، نان امام زمان را خوردند، دم از امام زمان زدند، دم از ائمه‌ى معصومین زدند، حالا طورى مشى کنند که اسرائیل و امریکا و سیا و هرکسى که در هر گوشه‌ى دنیا با اسلام دشمن است، برایشان کف بزنند! این، انسان را غصه‌دار مى‌کند.
ولى به شما عرض کنم، بشارت‌هاى الهى این‌قدر زیاد است که هر غمى را از دل پاک مى‌کند. بشارت‌هاى الهى خیلى زیاد است. نباید خیال کرد که اگر چهار نفر آدمى که سابقه‌ى انقلابى دارند، از کاروان انقلاب کنار رفتند، پس انقلاب غریب ماند. نه آقا؛ همه‌ى انقلاب‌ها، همه‌ى فکرها، همه‌ى جریان‌هاى گوناگون اجتماعى، هم ریزش دارند، هم رویش دارند؛ ریزش در کنار رویش.
شما به صدر اسلام نگاه کنید، ببینید آن کسانى ‌که در دوران غربت اسلام و غربت على، از امیرالمؤمنین دفاع کردند، چه کسانى بودند؟ این‌ها سابقه‌داران اسلام نبودند. سابقه‌داران اسلام، جناب طلحه و جناب زبیر و جناب سعدبن‌ابى وقاص و امثال این‌ها بودند. بعضى از این‌ها على را تنها گذاشتند؛ بعضى از این‌ها در مقابل على ایستادند. این‌ها ریزش‌ها بودند.
اما رویش کدام است؟ رویش، عبدالله‌ بن ‌عباس است؛ محمد بن ‌أبى‌بکر است؛ مالک اشتر است؛ میثم تمار است. این‌ها رویش‌هاى جدیدند. این‌ها که در زمان پیامبر نبودند؛ این‌ها در همان دوران غربت اسلام روییدند؛ این‌ها نهال‌هاى تازه‌اند. شما ببینید یک مالک اشتر در همه‌ى تاریخ اسلام چقدر مؤثر است.
بله؛ ممکن است کسانى ریزش پیدا کنند که البته مایه‌ى تأسف است. وقتى به امیرالمؤمنین شمشیر زبیر را دادند، گریه کرد. همان‌طور که گفتم، غصه دارد. غصه دارد کسانى ریزش پیدا کنند که یک روز پاى سفره‌ى انقلاب، پاى سفره‌ى امام زمان، پاى سفره‌ى اسلام و قرآن نشستند و نان و نمک اسلام را خوردند؛ اما در کنار آن ریزش‌ها، مالک اشترها هستند؛ عبدالله‌ بن ‌عباس‌ها هستند. امیرالمؤمنین هرجا در میدان‌هاى جنگ احتیاج به زبان داشت، عبدالله ‌بن ‌عباس مى‌رفت و امیرالمؤمنین را یارى مى‌کرد. هرجا احتیاج به شمشیر داشت، مالک اشتر بود. مثل مالک اشتر، مثل عبدالله ‌بن ‌عباس، مثل محمد بن ‌أبى‌بکر- مثل این رجال- نه یکى، نه ده نفر، نه هزار نفر که هزاران نفر بودند.
این‌طور نیست که شما خیال کنید حالا چهار نفر آدمى که از راه برگشتند و نیرویشان تمام شد، معنایش این است که نیروى این گردونه‌ى عظیم تمام شده است. نه آقا؛ بعضی‌ها در بین راه قوه‌شان تمام مى‌شود. بله؛ ضعیف‌ترها وسط راه آذوقه‌شان تمام مى‌شود. یک نفر از مشهد حرکت کرده بود که با کاروانى به کربلا برود. به خواجه أباصلت که رسیدند- کسانى که به مشهد رفته‌اند، مى‌دانند که خواجه أباصلت کجاست- گفت ما که خرجی‌مان تمام شد! بعضی‌ها خرجی‌شان در خواجه أباصلت تمام مى‌شود؛ بعضی‌ها خرجی‌شان بین راه تمام مى‌شود؛ بعضی‌ها دو سه کیلومتر مى‌آیند، بعد خرجی‌شان تمام مى‌شود. این همان ارتجاع و برگشتن است. این افتخار نیست؛ این ننگ است؛ این بریدن است؛ این از راه ماندن است؛
 اما: “ألم تر کیف ضرب الله مثلاً کلمة طیبة کشجرة طیبة أصلها ثابت و فرعها فی السماء”؛ ریشه مستحکم است و شاخه‌ها روزبه‌روز همین‌طور زیادتر مى‌شود: “تؤتى اکلها کل حین بإذن ربها”؛ رویش جدید هست. جا دارد که درباره‌ى این ریزش‌ها و رویش‌ها، از دیدگاه جامعه‌شناختى و روان‌شناختى و تاریخى، کار و بحث کنند. بحث‌هاى بسیار مهمى است و من متأسفانه مجالش را ندارم.

بخشهایی از بیانات مقام معظم رهبری در نماز جمعه ده سال پیش! ۲۶/۹/۱۳۷۸

فایل صوتی بخشی از این سخنرانی

 

دلم از دست همه گرفته!

 از تمام کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است   

از تمام کسانی که لباسشان بارکدشان است   

از هویت های میز نشان   

از بله های از سر اجبار    

از طلبه هایی که طالب علم نیستند   

از دانشجویانی که دانش جو نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته    

از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده   

از اندامهای به مزایده گذاشته شده   

از انسانهای ارزان قیمت   

از اعتقادهای حراجی   

از حرفهای مفت   

از وعده های سر خرمن   

از نادیدنی های دیدنی!   

از صورتهایی که بوم نقاشی اند   

از متهمانی که شاکی اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند   

از تمام خونهایی که رنگین ترند   

از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند   

از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند   

از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان بین مظلوم و تو سری خور علامت تساوی است   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از ولایت ناشناسان ذوب در ولایت   

از کوفیانی که دم به ساعت می گویند( این الطالب بدم المقتول بکربلا)   

از کوفیانی که اهل کوفه نیستند   

از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند   

از تمام آنان که فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند   

از تمام آنان که فکر می کنند طلحه یا زبیر یا عمروعاص یا… دم داشتند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از سیاستمداران بی دین   

از متدینین بی سیاست   

از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند   

از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند   

از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ   

از عروسکهای بالماسکه   

از وطن دوستان وطن گریز   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از زنان مرد صفت    

از مردان زن صفت   

از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند   

از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند   

از رأی های ممتنع   

از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از همه چیز داران بی همه چیز   

از امانت داران خائن   

از کفهای روی آب   

از ناموس داران بی ناموس   

از زنگارهای روی آینه   

از مسلمانان مسلمان کش   

از پشتهایی که همیشه رودر روی خصم اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند   

از آنانی که بی حجابند    

از آنان که خود حجابند   

از بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجو می کنند و کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه   

از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند که فردا حسرتش را خواهند خورد   

از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند   

از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند   

از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار میدانند  

از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند   

از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند   

از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردند و در کربلا و کوفه  و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند   

از تمام آنان که فرق بین قرآن سر نیزه و قرآن بر نیزه را نمی دانند   

و از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند   

از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم   

از خنجرهایی که بر پشت می نشیند   

از آنان که نی را به گیتار می فروشند   

از آنان که می را به مسکر   

از آنان که با شنیدن نام « خردل» به یاد چاشنی غذا می افتند   

از آنان که با شنیدن نام « موج» تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند   

از آنان که با شنیدن نام « توپ» مارادونا در خاطرشان زنده می شود نه شهید حاجی پور   

از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند   

از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان   

از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از سگهای بی وفا   

از اسبهای نانجیب   

از خروسهای بی دم   

از مورچه های تنبل و بی کار    

از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل   

از کلاغهای بی حیا   

از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند   

از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند   

از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند   

از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ   

از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند   

از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسرو از یاد برده اند

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا   

از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه

از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند   

از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا   

از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا   

از تمام شهوترانانی که عجوزه سه طلاقه امیر المومنین را تنگ در آغوش گرفته اند   

از آنان که بازی می دهند   

از آنان که بازی می خورند   

از بازی ها! از بازی ها! از بازی ها!  

…  

 ابوالفضل سپهر

یک شهید زنده و دوست داشتنی به نام “رضا برجی”

رضا برجی را سالهاست می شناسم، البته فقط از طریق نوشته ها و فیلمهای مستندش. در جریان دستگیری او و همراه همیشگی اش یعنی ” محمد حسین جعفریان” در افغانستان و فرار معجزه آسایشان به مرز ایران، با آنها آشنا شدم. یادم می آید که همان موقع از استاد افغانی ام شنیدم که برای نجات جان این دو نفر و رساندنشان به مرز ایران، چند نفر از مجاهدین افغان به شهادت رسیده اند و فکر کنم در جریان همان سفر بود که به خاطر زخمی شدن پای آقای جعفریان و عفونت شدید پایش، او برای همیشه از یک پا می لنگد، تا پس از سالها معاشرت و دوستی با شیر دره پنجشیر، یعنی ” احمد شاه مسعود”، یادگاری از آن سرزمین فقر و حماسه به همراه داشته باشد. شش سال پیش، اولین پست وبلاگم را با شعری از ” محمد حسین جعفریان” شروع کردم، و امروز هم بخشی از مصاحبه یار دیرینش، رضا برجی را در اینجا میگذارم. معروف است که این دو بعد از جنگ هشت ساله، به هر دری زدند که شهید شوند، اما خواست خدا زنده ماندن این دو و روایتگری شان از ایثار و حماسه فرزندان خمینی کبیر و یاوران آخر الزمانی سید الشهداء بوده است. جبهه های ایران و افغانستان و بوسنی و لبنان و کشمیر و آلبانی و سومالی و … شاهد ایثار این سربازان خمینی کبیر است. به امید همسنگری این دو نفر در قیام آخر الزمانی مهدی موعود، انشاءلله

فاش نیوز‌‌‌ : شما در مناطق عملیاتی جنگ ۳۳روزه هم بودید ؟

برجی : در این مناطق خیلی سخت می گذاشتند برویم. ولی چرا. اسرائیلی ها می گفتند ما کمتر نیروهای حزب الله را می دیدیم و بیشتر موشک ها بودند که به جای نیروی حزب الله عمل می کردند.

فاش نیوز : جای مشخصی نداشتند ؟

برجی : اصلاً. جنگ لبنان یک جنگ خاکریزی نبود، بجز آن مدتی که در مارون الرأس داشتند مقاومت می کردند که آن هم خاکریز نبود. یک منطقه ای بود که نیروهای اسرائیل می خواستند وارد شوند و بیایند بالا وقله را بگیرند ولی نتوانستند. از جاهای مختلف بچه ها آنها را می زدند آن هم در مقابل گردان گولانی. گردان گولانی گردانی است که شوروی سابق ۷۵ تا از این نوع نیرو داشت و دارد ، آمریکایی ها الان ۲۵۰ تا دارند ، اسرائیلی ها دو تا ۸۵۰ نفر دارند به اسم گردان گولانی. اینها به مدت سه هفته به مارون الرأس می زدند که آنجا را بگیرند ولی نمی توانستند. نمایندۀ پارلمان اسرائیل حدود یک ماه بعد از جنگ در پارلمان اسرائیل می گوید “من یک رازی را می خواهم فاش کنم ، ما چندین میلیارد دلار خرج گردان گولانی کردیم.این دو تا گردان که هرکدام ۸۵۰ نفر بودند و به مارون الرأس زدند با کمک گردان های دیگری از ارتش و نیروهای مردمی شان که آنها همه ارتشی بودند ، از بقال و راننده اتوبوس و… در اسرائیل غیر نظامی وجود ندارد یعنی کسی نمی تواند بگوید من غیر نظامی هستم چون اینها وظیفه دارند تا ۶۰ سالگی هر وقت جنگ اتفاق می افتد خودشان را سریع معرفی کنند و سازماندهی شوند . جنگ هر چقدر که ادامه پیدا کند به طور مداوم نیروهای جدید را فرا می خوانند. چیزی که می خواهم فاش کنم این است که طی سه هفته ای که به مارون الرأس حمله کرده بودند فقط ۵۰ نفر بودند که از این منطقه دفاع می کردند و این یک فاجعه است.”

سید حسن نصرالله یک هفته بعد در مصاحبه ای گفت : من هم می خواهم یک چیزی را فاش کنم و آن این است که تعداد این افراد ۵۰ نفر نبود و کمتر از ۵۰ نفر بودند ولی آنچه که بعداً اعلام شد حدود ۲۷ – ۲۸ نفر بود. نیروی عجیب ایمان بود که یک چنین حماسه ای را موجب شد. روز چهارم یا پنجم جنگ بود که آقا فرمودند جوشن بخوانید و به بچه های حزب الله بگوئید جوشن بخوانند و این یک روحیۀ عجیب بود که یکباره تجدید شد. این را کسی دارد می گوید که ۱۴ جنگ را دیده!

متن کامل این مصاحبه خواندنی