Wordpress Themes

از رهگذر خاک سر کوی شما بود، هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد!

haram-emamreza22

محدث بزرگ شیعه، مرحوم شیخ صدوق، در کتاب عیون اخبار الرضا، از امام رضا علیه السلام، چنین نقل کرده است : لاتنظروا إلی کثرة صلاتهم و صومهم و کثرة الحجّ و المعروف و طنطنتهم باللیل و لکن انظروا إلی صدق الحدیث و أداء الأمانة
ترجمه: نگاه نکنید به زیادی نماز و روزه شان، و زیادی حج و اعمال خوب و صدای مناجاتشان در شبها (یعنی اینها برای تشخیص مؤمن ملاک و معیار نیست)، بلکه به راستگویی و امانت داری شان نگاه کنید(ملاک واقعی یک مؤمن این است).
عیون اخبار الرضا(ع)/ جلد۲/ صفحه ۵۱
*البته این حدیث در کتاب شریف بحار الانوار جلد ۷۱ صفحه ۹، به نقل از نبی مکرم اسلام(ص) نقل شده است.

ما بیهوده به دنبال رستم و سهراب و اسطوره می‌گردیم!

سید جلال پسر ۱۲ ساله ای بود که در بیمارستان بستری بود و در کردستان تمام خانواده اش را از دست داده بود هیچ کس را نداشت در یکی از تیپ‌های آبادان کار می‌کرد. همانجا هم زخمی شد و به بیمارستان ما انتقالش دادند. ما خیلی به او علاقه پیدا کردیم خیلی دوستش داشتیم همه ما در مدتی که او در بیمارستان بستری بود مثل پروانه دورش می‌چرخیدیم از رسیدگی درمانی تا غذا.

وقتی که فهمیدیم خانواده‌اش را از دست داده از او سوال کردم: سید جلال چرا در جبهه مانده ای و فعالیت می‌کنی؟ می‌گفت: من که قدم نمی‌رسد اسلحه در دست بگیرم، زورم هم که نمی‌رسد با عراقی‌ها بجنگم اما یک حدیثی از پیامبر شنیده ام، که هر کس به رزمنده‌ها خدمت کند خداوند اجر  جهاد و جنگیدن را به او می‌دهد. من آمدم به اینها خدمت کنم که خداوند آن اجر را به من بدهد. می‌گفتیم خوب حالا در گردان و تیپی که هستی چه کار می‌کنی؟ می‌گفت برای رزمنده‌ها غذا آماده می‌کنم، آفتابه آبشان را پر از آب می‌کنم و در کنار توالت‌های صحرایی می‌گذارم، جوراب هایشان را می‌شویم و هر کاری که از دستم بر آید برایشان انجام می‌دهم. او به ما می‌گفت از وقتی با شما آشنا شدم دیگر احساس بی کسی نمی‌کنم. در یکی از عملیات‌ها شهید شد،  فکر کنم یک عملیات بعد از رمضان بود که بعد از بازگشت نیروها وقتی که سراغش را گرفتیم، گفتند شهید شده است. ما بیهوده به دنبال رستم و سهراب و اسطوره می‌گردیم. رزمندگان اسطوره بودند، یعنی با حضور افرادی مانند سید جلال با آن سن کم لازم نیست که به دنبال رستم و سهراب و شاهنامه بگردیم. اینها خودشان شاهنامه‌های ما هستند.
خاطره ای از معصومه رامهرمزی، پرستار بیمارستان طالقانی آبادان

 

میر حسین، نوری زاد، احمدی نژاد؛ نمای نزدیک

اتفاقاتی که در این سی و یک ساله انقلاب رخ داده است، معمولا با اثرات چند وجهی همراه بوده است. البته شاید همه اتفاقات این دنیا را بتوان اینگونه تحلیل و بررسی کرد، اما این چند بعدی و چند وجهی بودن، شاید در انقلاب ما، نمود بیشتری داشته است! انتخابات اخیر و وقایع بعد از آن، در کنار خرابی هایی که به بار آورد و لطمه هایی که به وجهه نظام اسلامی و جان و مال برخی از هموطنان وارد کرد، فواید زیادی هم داشت؛ که به صورت گذرا به برخی از آنها اشاره خواهد شد:

۱- روشن شدن ماهیت نخست وزیر زمان جنگ، که در این بیست سال اخیر، با سکوت و گوشه نشینی، در هاله ای از تقدس جنگ و منسوب بودن به حضرت امام(ره)، به یک شخصیت رؤیایی و دوست داشتنی در اذهان مردم تبدیل شده بود و کسی نمی دانست که در مدت هشت سال نخست وزیری او، چه ها بر رئیس جمهور وقت گذشته بود!

بیشتر ما مردم عادی، که از پشت پرده مسائل زمان نخست وزیری ایشان بی اطلاع بودیم، او را یک نیروی انقلابی و پیرو راستین ولایت و آرمانهای امام می دانستیم و شاید او را در حد شخصیتی مانند مهندس چمران می دانستیم ، که مانند ذخیره ای برای انقلاب، در دوران پیری اش، بتواند به عنوان یک سرباز ولایت، در خدمت نظام اسلامی باشد، اما خدا می خواست به پاس هشت سال زجر کشیدن سید علی خامنه ای، و سکوت مخلصانه و ولایتمداری اش نسبت به امام راحل(ره)، ماهیت حقیقی این هندوانه دربسته را برایمان نمایان سازد، تا در تحلیل مسائل انقلاب، خصوصا دوران هشت ساله نخست وزیری میر حسین، دچار اشتباه نشویم!

اولین گفتگوی تلویزیونی ایشان در زمان تبلیغات انتخابات برایم عجیب بود، وقتی بعد از بیست سال روزه سکوت، می خواست رو در رو با مردم حرف بزند، از قیمت نخود و لوبیا و حبوبات گفت! در صحبتها و مناظره های بعدی معلوم شد که نخست وزیر زمان جنگ ما، در این بیست ساله، در غاری پر از نقش و نگار زندگی می کرده و دوری از واقعیات زندگی مردم، از او یک پیر متوهمی ساخته که بناست با اقدامات بعدی اش، عامل حجامت دیگری برای نظام اسلامی باشد و رویش و ریزش دیگری را برای این انقلاب رقم بزند!

میرحسین ابتدا با شعار قانون گرایی و ادعای مبارزه با دروغگویی و “خوف” از به خطر افتادن آرمانهای انقلاب به صحنه آمد، اما با گفتن دروغی بزرگ به نام “تقلب”، به مخالفت صریح با قانون اساسی پرداخت، و با راه انداختن تجمعات و راهپیمایی هایی بر همین مبنای سست، به اغتشاشات دامن زد و باعث کشته و زخمی شدن عده ای از هموطنانمان شد و حیثیت نظام را لکه دار کرد. اما امروز دیگر سخنی از تقلب در انتخابات نیست، بلکه از یک طرف، بحثها به سمت شهید سازی از کشته های آشوبها و رساندن تعداد آنها به هفتاد و دو تن رفته است؛ که از قضا هر روز هم چند نفر از این شهدای ادعایی، زنده شده و با مردم حرف می زنند! واز طرف دیگر هم، برخی از افراد که ادعای آزار و اذیت جنسی زندانیان را رسانه ای کرده و ضربه بزرگی به آبرو و حیثیت نظام اسلامی وارد کردند، در به در، به دنبال سند و مدرک می گردند و قول داده اند که اگر با همه تلاششان، نتوانستند مدرک و سندی بر ادعایشان بیاورند و آن را ثابت کنند، بعدا بیایند و رسما از مردم معذرت بخواهند!!

در کنار همه این اتفاقات و مصائبی که بر این نظام و مردم انقلابی اش رفته است، خوشحالم که مولودی شوم به نام اصلاحات، که با اسمی زیبا و پر معنا، و در قالب “جبهه دوم خرداد”، در صدد فتح سنگر به سنگر ارکان نظام اسلامی بود، به موجی ادعایی ختم شد که حامیان سابق آن هم، از منسوب بودن به آن، گریزانند. ابطحی می گوید من قبل از زندان هم با این روش مخالف بودم! عطریانفر و حجاریان از حزب مشارکتی که محل انعقاد نطفه این حرکت بوده، اعلام برائت می کنند و از عضویت در آن استعفا می دهند. سران اصلاحات فکر می کردند که می توانند موجی را در کشور راه بیندازند که همه مخالفینشان را از صحنه خارج کنند، اما غافل از اینکه آب گندیده چنین تفکراتی، توان موج سازی نداشت، بلکه همه این موجهای ادعایی، تنها کف روی آبی بود که زود هم از بین رفت.

۲- دومین اتفاقی که افتاد، ریزش افراد مشهوری مانند “محمد نوری زاد” بود، روزنامه نگار و فیلم سازی ازمنسوبین به شهید آوینی، و از نویسندگان روزنامه کیهان، کسی که هستی و وجودش از جنگ و شهدا و ولایت بود. پوست اندازی شخصی مانند نوری زاد، درس عبرت بزرگی برای امثال من بود؛ که هواسمان باشد که نان از نام شهدا خوردن و سنگ ولایت را به سینه زدن، تضمین عاقبت به خیری نیست؛ باید درونمان را صاف و زلال کنیم و اهل صبر و بصیرت باشیم و غباری در ولایت پذیری مان نباشد!

به نظر من، این نوشته های اخیر نوری زاد، یک دفعه ای و یک تغییر سریع نیست، بلکه قلمی شدن همه آن سوالات و شبهاتی بود که یک عمر در ذهن و دلش وجود داشته و شاید با یک استغفار ساده، از تفکر در این مورد و یافتن پاسخ سوالاتش طفره می رفته است، اما بالاخره پیری باعث می شود که قوه ماسکه انسان تحلیل برود و درونیاتش را بیرون بریزد و با خودش تعارف را کنار بگذارد، و اینی بشود که شد!

نوری زاد، نماد انسانهایی است که خودش در خوب و بد وضعیت فرهنگی جامعه نقش داشته است؛ هم روزنامه نگار بوده و هم نویسنده و هم با هزینه بیت المال، سریالهای میلیاردی ساخته و به خورد مردم داده است؛ اما حالا، خارج از گود ایستاده و در واقع، تمام گذشته خودش را زیر سؤال می برد؛

در یک مرحله از زندگی، وقتی فرزندش برای تحصیل موسیقی به غرب مهاجرت می کند، به خاطر اینکه آن فرزند، برخلاف روش پدر قدم برداشته و ممکن است این اقدام او، لطمه ای به جایگاه و اعتبار پدر بزند، فرزند را طرد می کند و آروز می کند که اسم آن فرزند را از شناسنامه اش پاک کند، ولی این بار، به خاطر کتک خوردن فرزند دیگرش در اغتشاشات بعد از انتخابات، به همه سابقه خود پشت پا می زند و با نوشتن هجو نامه هایی(+،+) ، به رهبر معظم انقلاب اهانت می کند.

محمد نوری زاد، آنقدر خود محور شده است و خودش را ملاک حق و باطل می داند، که یک بار به خاطر حمایت افراطی از دولت احمدی نژاد، به مراجع تقلید اهانت می کند و مدتی بعد، به خاطر مخالفت با همین دولت و در حمایت از توهمات کاندیدای مورد علاقه اش، در نامه ای به رهبر انقلاب، عملکردهای حیکمانه ایشان را زیر سؤال می برد و وقیحانه آروز می کند که ای کاش مقام معظم رهبری در اولین راهپیمایی معترضین، خود به صفوف آنان می پیوست و در شکوهی باور نکردنی، محبوبیت خود را صد چندان می کرد!! البته در همین یک جمله می توان به راز این تغییر عجیب امثال نوری زاد پی برد؛ نوری زاد رهبر معظم انقلاب را به رفتن راهی توصیه می کند که باعث صد چندان شدن محبوبیت ایشان در میان معترضین می شود! دقت کنید که افق و مقصد کجاست!:” صد چندان شدن محبوبیت”، به هر قیمتی!

حرف بسیار است و اینجا هم مقام تطویل نیست، امثال نوری زاد فکر می کردند همه چیز تمام شده و آنها هم به جرم تبعیت از رهبری، مبغوض می شوند و باید جواب پس بدهند! نوری زاد آنقدر غرق در توهم پیروزی میر حسین است که حتی به زمان تبریک گفتن رهبری به رئیس جمهور منتخب هم اشکال می کند!

۳- فایده دیگر وقایع اخیر، روشن تر شدن جایگاه شخص آقای احمدی نژاد است. قبلا در مورد نامه مقام معظم رهبری به رئیس جمهور در مورد معاون اولی آقای مشایی، مطلبی نوشته بودم. گذشته از موضع گیری های افراطی و تفریطی که در مقابل این کار احمدی نژاد صورت گرفت، یک مسأله برای امثال من روشن شد و آن هم این است که نباید از افراد، بیشتر از ظرفیت وجودی شان توقع و انتظار داشته باشیم، حتی اگر آن شخص محمود احمدی نژاد باشد!

هر چند که الان او را سرباز ولایت می دانیم و رئیس جمهوری انقلابی، که جای خالی یک چریک را در جهان اسلام پر کرده است و احیاگر اندیشه های خاک خورده خمینی کبیر در عرصه اجرائی کشور و نظام بین المللی است، اما احمدی نژاد است دیگر! با همه ضعف ها و نقص هایش. من احمدی نژاد را با همه این خوبی ها و بدی هایش دوست دارم و از او حمایت می کنم. اما هیچ وقت نمی توانم توجیه گر یک دندگی ها و لجبازی هایش باشم. گردش نخبگانش را قبول دارم، اما چرا در این گردش نخبگان، باید دکتر لنکرانی ها و پرویز فتاح ها، حذف شوند، اما اسفندیارها و رحیمی ها، به مقامات و رتبه های بالاتر بروند! لابد علی آبادی ها و کردانها کارآمدند و شگفتی ساز! اما ذوالقدرها و حاج علی اکبری ها، مشکل دارند!

احمدی نژاد پدیده ای شگفتی ساز و بازویی کارآمد برای رهبری است و باید از او حمایت و پشتیبانی کنیم، اما یادمان باشد که شاخص و ملاکمان نیست، ما باید اصولگرا باشیم نه احمدی نژاد گرا! شاخصها و ملاک ما، خود ولایت است، نه سربازان ولایت!

الا و لایحمل هذا العلم، الا اهل البصر والصبر والعلم بمواضع الحق