سرزمین کربلا یادش به خیر!
خدایا اگر دستبند تجمل نمی بست دست کمانگیر ما را
کسی تا قیامت نمی کرد پیدا، از آن گوشه کهکشان، تیر ما را !
ولی خسته بودیم و یاران همدل، به نانی گرفتند شمشیر ما را!
ولی خسته بودیم و می برد طوفان، تمام شکوه اساطیر ما را!
طلا را که مس کرد؟! دیگر ندانم!
چه خاصیتی بود اکسیر ما را !؟
امسال عید بعد از چند سال توفیق شد و رفتم زیارت مناطق عملیاتی جنوب، آن هم با یک اردوی هزار نفره!
- همه اعضای این اردوی هزار نفره در یک حسینیه دو طبقه در جزیره مینو ساکن بودند، دیگر خودتان حساب کنید که اگر غذا چند دقیقه دیرتر برسد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ حساب کنید که هر شب چند دقیقه میتوانی آنجا بخوابی و استراحت کنی؟! به هر حال تجربه خوبی بود، روزها که مناطق عملیاتی را می دیدی و از معنویت و انرژی آنجا بهره میگرفتی و محل اسکان هم واقعا تمرینی بود برای تحمل سختی و تهذیب نفس! همیشه که نباید راحت بخوابی و آرامش داشته باشی!
- از سال ۸۳ تا حالا نرفته بودم آنجا، استقبال مردمی از مناطق خیلی خوب بود، حضور مردم با ماشینهای شخصی هم بسیار چشمگیر بود، به نظر می آید زیارت مناطق جنگی در ایام آغاز سال جدید به یک فرهنگ عمومی تبدیل شده است.
- تحویل سال را در شلمچه بودیم و با نوای دلنشین حاج مهدی سلحشور به استقبال سال نو رفتیم و بعد هم رمز عملیات سال جدید را از آقا شنیدیم و همانجا هم تصمیم گرفتیم که در این سال نو حتما اهل” نو آوری و شکوفایی ” باشیم. بعد از مراسم هم تبریک ها و شوخی ها و بعضا هم شیطنت ها شروع شد.
- دیر وقت به سمت اروند راه افتادیم، دم غروب بود و آنقدر شلوغ که از محل پیاده شدن از اتوبوسها، ۴۵ دقیقه تمام پیاده روی کردیم تا به محل یادمان شهدای اروند کنار رسیدیم! هر جا می رفتیم اولین چیزی که به چشم می آمد کثرت جمعیت بود! خیلی ها هم با ماشین شخصی خودشان و به همراه خانواده آمده بودند. اما نکته دیگری که باعث تأسف می شد این بود که دیگر خبری از نشانه های مقاومت نبود، همه چیز مصنوعی شده بود! تانکهایی را که تا عمق خاک خوزستان آمده بودند، دیگر اثری از آنها نبود، اگر آن سابقه ذهنی ات و مطالعات و شنیده های قبلی ات نبود، شاید خیلی تحت تأثیر آنجا قرار نمی گرفتی و پیامش را درک نمی کردی! آن صدای تیر و ترکش که توی نیزارهای اروند کنار، با صدای دالبی پخش می شد، چنگی به دل نمی زد، اما خوب یادم می آید وقتی آن تانک سوخته بعثی ها را در در عمق خاک میهنم می دیدم، با یادآوری غیرت جوانها و نوجوانهای نسل دوم انقلاب، احساس غرور می کردم و به حمیتشان احسنت می گفتم و بار سنگین تکلیف را بر دوشم احساس می کردم! بگذریم …
- وقتی به طلائیه رسیدیم، در بین خدام آنجا اکثر چهره ها آشنا بودند، وقتی سلام و احوال پرسی کردیم و متوجه شدم که منطقه دست بچه های خودمان است! بچه های زحمت کشی که همه زحمت مراسمهای محرم و صفر و تدارکات اردوهای هیئت با آنها بود و معمولا کسی هم به آنها خسته نباشید نمی گفت! اما چه جای خوبی را پیدا کرده بودند برای خدمت! برای خودشان هم بساطی داشتند، چهره های سیاه سوخته و خاک خورده وصدای حسین حسین مهدی بی سیمها را که می شندیدی فکر میکردی وسط عملیات خیبری و… میثم فرمانده منطقه بود، آن یکی جانشینش، میثم و مرتضی و علی تپل هم بودند. آن یکی دانشجوی معارف بود، یکی معماری، آن یکی علوم قضائی، چند نفر هم طلبه … آن سید جوان هم با بدرقه کردن زائران، اشک همه را در می آورد : داری میری؟ حالا که میخوای بری یه لحظه وایسا! همینطوری بی خد احافظی نرو! یه نگاهی بنداز به قتلگاه و سه راه شهادت! به شهدا بگو ….
- هویزه و حماسه بی نظیر حسین علم و الهدی و همرزمانش هم به ما فهماند که اگر فرزند خمینی باشی، برای حفظ این انقلاب اگر لازم باشد هم باید از دیوار سفارت آمریکا بالا بروی و هم در موقع لزوم زیر شنی های تانک، تکه تکه شوی تا سالها بعد پیام انقلاب خمینی، جوانان شیعه لبنانی را طوری تربیت کند که ۳۳ روز در مقابل تمام تکنولوژی نظامی شیطان بایستند و از فرزندان خمینی اسطوره ای بسازند، که یادآوری خاطرات رشادتهای آنها، خواب راحت را از سربازان شیطان بگیرد!
-وقتی روی رملهای فکه و در مقتل شهدا نشسته ای و پشت سرت یک آدم میانسال دارد برای فرزند نوجوانش خاطرات جنگ را می گوید و از رفقایش تعریف میکند، محو صحبتهایش می شوی و تازه می فهمی که تو از حسرت جاماندن از قافله هیچ نفهمیده ای و اصلا آرزو نمیکنی که کاش جای او بودی! تحمل این همه حسرت و احساس خسران، چه صبر و توانی میخواهد! اما خدایی چه لذتی می برد آن پسرک نوجوان وقتی می بیند پدرش با آن شور و حال از رشادتهای همرزمانش می گوید.
- شب آخر هم به منطقه عملیاتی فتح المبین رسیدیم، بعد از نماز مغرب و عشاء، پای صحبتهای دلنشین سردار سرخه نشستیم.از شهدا می گفت، از غیرت، از ولایت پذیری، از مادران شهدا که به مقتل فرزندانشان آمده اند … بعد از اتمام مراسم هم تا پای ماشین همراهش شدیم، گلایه داشت از فراموشی راه شهدا در سالهای گذشته و خوشحال ب
ود از توجه جوانان و کاروانهای راهیان نور، می گفت جدیدا قرارگاه عملیاتی فتح المبین را پیدا کرده ایم، همان سنگر بزرگ زیرزمینی که مقر فرماندهی عملیات بزرگ فتح المبین بود. بکر و دست نخورده!
و برگشتیم با احساس سنگینی باری که شانه هایمان تحملش را ندارد! در تمام مدت اردو این جمله مدام توی ذهنم بود که :
” من به تمام دنیا با قاطعیت اعلام می کنم که اگر جهان خواران بخواهند در مقابل دین ما بایستند، ما در مقابل همه دنیای آنها خواهیم ایستاد! و تا نابودی تمامی آنها از پای نخواهیم نشست، یا همه آزاد می شویم و یا به آزادی بزرگتری که شهادت است خواهیم رسید! “ صحیفه امام خمینی /جلد ۲۰/صفحه ۳۲۶


