چند روز پیش به خاطر شرکت در مجلس بزرگداشت پدر یکی از اساتیدم همراه جمعی از دوستان رفتیم تهران، یک جمع هشت نفری.بعد از مراسم بزرگداشت که در نمازخانه مجلس برگزار شد، به اصرار دو نفر از دوستان قرار شد در مراسم تجلیل از شخصیت مرحوم شیخ جعفر مجتهدی، شرکت کنیم. من و دو نفر دیگر از دوستان به سمت تالار بزگ کشور روانه شدیم و بقیه دوستان هم بعد از ما حرکت کردند. ما زودتر رسیدیم و دیدیم که جلوی درب ورودی شلوغ است و افراد مختلفی در حال ورود و خروجند.
ابتدا فکر می کردم مرحوم مجتهدی از علما بوده اند، شبیه مرحوم قاضی طباطبائی و کشمیری و بهاء الدینی و … ولی ظاهرا ایشان عالم دینی نبوده اند. از دیدن فضای بیرون جلسه و افرادی که وارد مجلس می شدند حس خوبی نداشتم، خیلی خوشم نیامد و به بچه ها هم گفتم من تو نمیام!. پسر عمو هم تماس گرفت که زودتر بروید داخل مجلس و یاداشت برداری کنید! من هم گفتم: اصلا تو نمیرم! چه برسه به یادداشت برداری! گفت تو که مثلا شیعه شناسی میخونی و باید اینها برات مهم باشه، با خنده گفتم من عقل گرا هستم و از عرفانهای اینجوری خوشم نمیاد!!
به هر حال وارد سالن شدم و دیدم شلوغه.ظاهرا سالن اصلی پر بود و یک عده هم روی پله های بالکن نشسته بودند و تعدادی هم گوشه سالن ورودی روی زمین نشسته بودند و با سیستم مدار بسته مراسم را دنبال می کردند و عده ای دیگر هم ایستاده بودند و در جمعهای چند نفره مشغول صحبت. در سالن میانی یک جمله از آقای حسن زاده عاملی نوشته بودند که جالب بود برایم: ” مرحوم مجتهدی فانی در خدا بود و من هم فانی در او بودم”
قیافه های جالبی را می شد دید. از تیپهای مذهبی معمولی تا تیپهای عجیب، موهای بلند بدون ریش، ریش بلند با موهای کوتاه، موهای بلند نیم متری از پشت بسته با ریش بلند و شاربهای بلند! جمع بسیار متنوعی بود.چند نفری هم روحانی ملبس بودند که قدری می ماندند و می رفتند.
هر از گاهی هم یک پیرمرد مکلا، یا یک روحانی وارد سالن می شد و چند نفر مرید دور و برش با گرفتن گوشه قبا و بوسیدن دست و سر و صورتش وارد سالن می شد و ما هم متوجه می شدیم که لابد ایشان هم از اولیاءلله هستند!
بقیه دوستان هم که به ما ملحق شدند، به جناب پسر عمو که ملبس به لباس روحانیت هستند و تیپی علمایی دارند و چهره ای کمی تا قسمتی نورانی و معنوی، پیشنهاد دادم که حاج آقا بیا ما هم دور و برت رو بگیریم و با سلام و صلوات وارد سالن بشیم تا ملت هم شما را یکی از اقطاب حساب کنند، سید هم که هستی ملت کلی نور میگیرند ازت!
خلاصه هی به هم پاس دادند و گفتند فلانی چهره اش نورانی تره و … تا اینکه از خیرش گذشتیم.
قرار بود آقای فاطمی نیا هم سخنرانی کنند که تا آن موقع هنوز نیامده بودند.
در گوشه سمت چپ سالن هم بساط کتاب فروشی داغ بود و ملت کتابهای عرفانی می خریدند و فروشندگان کتاب هم با شور و شوق از وانت توی حیاط کتابهای تازه تری را داخل سالن می آوردند، البته بیشتر کتابها در اوصاف و زندگی نامه عرفا و شرح کشف و کرامات آنها بود تا تبیین و شرح مراحل و مراتب عرفان.
ترجیح دادم از سالن بیرون بروم و مقاله ای که قرار بود فردا توی کلاس راجع به آن بحث کنیم را بخوانم،مقاله” دفاع از عقل شیعی، پاسخ به شبهات جابری”.
گوشه ای نشستم و مشغول خواندن شدم. در کنار من هم چند جوان کمی از خودم کوچکتر، نشسته بودند که فهمیدم طلبه هستند، طلبه های لمعه خوان، از برگزاری مراسم بزرگداشت برای مرحوم آیت الله حق شناس صحبت می کردند و با هم قرار همکاری می گذاشتند. در همین حین یکی از دوستانشان تماس گرفت و این بنده خدا هم با کلی آب و تاب داشت شرح می داد برایش که: فلانی! واقعا ضرر کردی اگه نیای، چه مجلسی چه معنویتی!، هفت هشت هزار نفری اومدن! خیلی شلوغه و اصلا جا نیست! اگه همین الان هم پاشی بیای ضرر نکردی!( یکی نبود این وسط بگه پسر تو مقاله میخونی یا اینا رو می پایی!،راستش اینقدر بلند صحبت می کردند که برای آدم هواسی نمی ماند،لابد حق هم با آنها بود، چون آنها اول آنجا نشسته بودند و من بعدا رفتم آن کنار و مشغول خواندن شدم!)
ظاهرا ظرفیت تالار بزرگ کشور ۶۰۰ نفر هست و با احتساب جمعیتی که در بالکن و بیرون از سالن اصلی نشسته و ایستاده بودند شاید حداکثر ۱۵۰۰ نفر می شدند!بیشتر جمعیت هم مثل این چند جوانی که در کنار من نشسته بودند معمولا مشغول قدم زدن و صحبت کردن و گفت و شنود بودند.
از همان ابتدای ورودمان هم یک جوانک خوشگل و خوش تیپ در حال معرکه گیری بود و چیزی که این وسط برایم از همه جالب تر بود به اصطلاح پر روئی آن جوانک بود!به قول معروف سنگ پای قزوین بود! هر چه ملت به او می خندیدند و هر کسی می رسید تیکه ای به او می انداخت، باز از رو نمی رفت. لباس عجیبی پوشیده بود.شلوار و روپوش سفید، با یک عبای سفید و کلاهی بر سر و شالی دور کلاه پیچیده و نیمه آن هم آویزان تا پایین کمر! موهایی مشکی و بلند تا شانه،و ابروهایی سرمه کشیده تا گوشه چشم!
به او می گفتند این چیست که پوشیده ای : می گفت لباس سنتی ایرانیان است، می گفتند لباس شهرت است، قبول نمی کرد. حرفی هم نمی زد و ترجیح می داد در مقابل صحبتهای بقیه سکوت کند. می گفت دانشجوی کارشناسی ارشد عرفان با گرایش الهیات است! اما من هر چه فکر کردم دیدیم چنین رشته و گرایشی وجود ندارد، در مورد عرفان ظاهرا دو رشته مصوب هست که یکی ” تصوف و عرفان اسلامی” است و دیگری ” ادیان و عرفان تطبیقی ” . اگر کسی چنین رشته و گرایشی را سراغ دارد به ما هم
Share on Facebook