Wordpress Themes

مشانیوز، حاشیه های مهمتر از متن، اشتباه های دیگران و نتیجه اخلاقی!

بعضی آدمها به جای پرداختن به اصل یک مسأله، دوست دارند حواشی آن را پررنگ تر کنند. یکی از مسائل این روزهای ما در دنیای سیاست، صحبتهای آقای مهندس اسفندیار رحیم مشائی و حواشی پررنگ تر از متن آن است. حرف و حدیث ها و نقل قولها، دفاعها و ردیه های بر اظهارات ایشان، در صدر مباحث سیاسی این روزهای ماست. البته مقام معظم رهبری در جواب نماینده دانشجویانی که از آقای مشائی و حواشی اش دلشان خون بود، فرمودند: “اینها جزو مسائل تعیین کننده و اصلى نیست و مسائل درجه‌ى دوم جاى مسائل اصلى را نگیرد”
یکی از حواشی جدید جناب مهندس مشائی، جوابیه سایت” مشانیوز” به نقد دفتر آقای سید احمد خاتمی، بر نظریه مکتب ایران است. ماجرا از این قرار است که دفتر حضرت آیت الله سید احمد خاتمی، طی بیانیه ای، بر نظریه مکتب ایرانی مهندس مشائی، نقدی وارد می کنند و سایت “مشانیوز” که ظاهرا در مورد فعالیتها و حواشی صحبتهای مهندس مشائی فعالیت می کند، جوابیه ای بر این بیانیه نوشته است که می توانید آن را در اینجا بخوانید.
جوابیه سایت” مشانیوز” دو قسمت دارد، در قسمت اول، استفاده از قاعده “نص و ظهور”  را نقد کرده است و در قسمت دوم هم بر استفاده از کلمه” ثواب” به جای ” صواب” اشکال وارد کرده است. تکلیف قاعده ” نص و ظهور” را باید مهندس مشائی در مناظره با علمای دین و اسلام شناسان حوزه علمیه قم، همانطوری که رئیس جمهور محترم بارها وعده اش را داده اند، مشخص کند و نظر فقهی و اصولی اش را در آنجا بیان کند! اما در این نوشته، می خواهم چند جمله ای در باب قسمت دوم جوابیه “مشانیوز” بنویسم و در آخر هم بیان یک نکته اخلاقی!
کاربردهای اشتباه بعضی لغات به جای یکدیگر، خصوصا در جایی که معنی جمله را عوض می کند، و مراد نویسنده را نمی رساند، قابل دفاع نیست، و اولین اشکالش هم بهانه دادن به دست حاشیه دوستان است که به جای تأمل و تفکر در  نوشته های ناقد، با علم کردن آن اشتباه املائی، به تمسخر نویسنده آن پرداخته و با محور قرار دادن آن غلط املائی، از اصل بحث خارج شده و وارد حواشی بشوند.
اما ماجرا وقتی جالب می شود که نویسنده “مشانیوز” در یک متن چند خطی، که این اشتباه املائی را بزرگ نشان می دهد، خودش هم چند اشتباه دارد، البته از نوع تایپی و جمله بندی اش!
بیانیه را بیانه نوشته است،
حالیه را حاله نوشته است،
دفتر را فتر نوشته است،
به این جملات کمی دقت کنید:
۱-  “این دفتر که به وضوح با ادعای عالم بودن بیانیه ای در این باره صادر کرده است” نویسنده این متن که از شیوه نگارش بیانیه مذکور انتقاد می کنید، باید پاسخ دهد که این جمله دقیقا به چه معناست و واژه های ” به وضوح” و ” ادعای عالم بودن” چه معنایی دارند و آوردن آنها در این جمله به هدف بیان چه مفهومی بوده است؟!
۲- ” در ثانی ظهور دیگر این بیانیه آن است که فتر مذکور معنای واژه را صواب را نمی‌داند.” فتر مذکور معنای واژه را ثواب را ….
انصافا اگر در بیانیه دفتر آیت الله خاتمی، این اشکالات وجود داشت، شما چه عکس العملی نشان می دادید؟!
نمی دانم فعالیت “مشانیوز” له یا علیه آقای مشائی است، هدفم از این نوشته هم مچ گیری از “مشانیوز”  نیست، و فعلا در مقام نقد مشی مشانیوز هم نیستم،  بلکه انگیزه ام بیان واقعیتی است که برای خیلی از ماها رخ می هد اما از آن غافلیم، حکایت این نقد مشا نیوز، حکایت هر روزه برخی از ماهاست! دیگران را به عیوبی متصف می کنیم که خودمان هم مبرای از آنها نیستیم، می خواهیم در مذمت غیبت گفتن فلانی حرف بزنیم، اما خودمان در همین کارمان دچار غیبت گوئی شده ایم!

نتیجه اخلاقی این نوشته: چقدر خوب است که همانقدر که حواسمان به اشتباه های بقیه است، مراقب اعمال و رفتار و گفتار خودمان هم باشیم ، طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس : خوشا به حال کسی که (پرداختن به رفع) عیب های خودش، او را از پرداختن به عیب های دیگران باز داشته است!

 

ماجرای رستم ما و اسفندیار آنها -۱

بعد از چند ماه که دل و دماغی برای نوشتن نداشتم، امشب آمدم در مورد آقای اسفندیار بنویسم که ناجوانمردانه، رستم ما را نشانه رفته است! در مورد مشایی و سابقه و لاحقه اش، مشی شخصی اش، افاضاتش، دوستان و منتقدان و دشمنانش، اقداماتش و بلاهایی که قرار است سر حاج محمودمان و دولت عدالت محورش بیاورد، حرفهای زیادی دارم. خوشبختانه یا متأسفانه این وبلاگ کوچک، خوانندگان زیادی ندارد و یک وبلاگ خانوادگی و دوستانه است که برخی از دوستان واعضای خانواده و فامیلهای وابسته! مراجعین آن را تشکیل می دهند. برای همین هم، به دور از جنجالهای رسانه ای و وبلاگی، فرصتی برای نقد و بررسی و تفکر بیشتر برایم فراهم می آورد. در این هفت سالی که وبلاگ می نویسم، صدها برابر نوشته هایم، مطالب و نوشته های دیگران را خوانده ام، که بعدها شاید راجع به آن مطلب جداگانه ای بنویسم و تبادل تجربه کنم با سایر دوستان.  اینجا را هم بیشتر برای خودم و دوستانم می نویسم تا دیدگاه هایم نقد شده و در رویکردهایم منطقی تر و بدون اشکال تر باشم.

قطعه هایی از پازل مشایی را با خودم مرور کردم و مطالبی نوشتم، اما  این روزها از تبادل اخبار و اطلاعات و شنیدن تحلیلهای دوستانم و نتیجه بررسی های خودم، آنقدر آشفته احوال و پریشان خاطرم که حیفم آمد با نوشته و تحلیلی خام، این پریشان حالی را به دوستانم هم منقل کنم. ویرایش و بررسی آن را به وقت دیگری موکول می کنم تا در آرامش خاطر و بدور از نگرانی های فعلی و بدور از حب و بغض، به واقعیت نزدیک تر شده و برای خودم راهی برای برون رفت از این ماجرا، قبل از اینکه فتنه ای دیگر از آن بپاخیزد، بیابم.

عجالتا این نوشته  زیبا و دقیق برادرم حسین قدیانی را در ” قطعه ۲۶ ” بخوانید که حرفهای دل من هم هست:

مصباح، “عده ای از علما” نیست؛ مصباح بصیرت است!

۱- انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ خوب یادم هست اجماع توده ملت وقتی روی نام دکتر احمدی نژاد شکل گرفت که عده ای از علما به حمایت از دیگر نامزدهای انتخابات پرداختند ولی علمای ربانی مثل آیت الله مصباح آمدند و از خادم ملت حمایت کردند اما حالا این مصباح بصیرت از نظر برخی ها شده “عده ای از علما”! یعنی اگر الان حضرت مصباح درباره فلانی نظری دارد، خب عده ای از علما هم نظر دیگری دارند! ما به احمدی نژادی رای دادیم که ترازش نه عده ای از علما که علمایی چون مصباح یزدی بود. با ترازوی امثال مصباح بود که رای ما به طرف نام دکتر هدایت شد و حالا مصباح و جنتی و یزدی و سید احمد خاتمی و … شده اند عده ای از علما! من تحلیلگر سیاسی نیستم و سرمقاله نویس هیچ روزنامه ای نیستم. سواد من به من می گوید، این گونه مواقع بگو؛ زرشک! ما اگر دنبال نظر “عده ای از علما” بودیم، که اصلا به احمدی نژاد رای نمی دادیم. ما دنبال نظر عالمان با عمل بودیم و حالا متاسفانه می بینیم مصباح از نظر برخی از نزدیکان رئیس جمهور “عده ای از علما” خوانده می شود. من یک حرف دارم؛ شان دکتر در کنار نام مصباح کجا و شان دکتر در کنار نام مشایی کجا؟ چرا عده ای می خواهند از وزن احمدی نژاد کم کنند؟ ما به دکتر با کدام میزان رای دادیم؛ تراز مصباح یا ترازوی مشایی؟

۲- کاش این روزها هم مثل دوره اول این دولت، از دفتر رئیس جمهور صدای خدمت به ملت و وام ازدواج و پاسخ دادن به نامه پیرزن روستایی و یتیم نوازی به گوش می رسید و آقای هاشمی رفسنجانی باز هم طعنه می زد احمدی نژاد را که این کارها “گداپروری” است. “طعنه گداپروری” را به آسانی می شد تحمل کرد اما “نیشخند عدو پروری” را چه سخت است تحمل کردن. مشایی را من مار در آستین خدمت رسانی نمی دانم اما هر چه هست بد نیش می زند. دولت امروز هم دارد کار می کند اما سخنان مشایی دارد خدمات دولت را خواسته یا ناخواسته انکار می کند تا در دفتر خدمت رسانی دیکته های غلط نوشته شود. به مصباح نباید خرده گرفت که چرا نمره بد می دهی، دیکته را باید درست نوشت.

۳- مصباح اما برای ما اصلی ترین و واقعی ترین هوادارن احمدی نژاد، “عده ای از علما” نیست. به قول “آقا” مطهری زمان است. نسبت مصباح به خامنه ای، نسبت مطهری به خمینی است و ما بدون استثناء آثار مصباح را عامل هدایت می دانیم اما کاش عده ای اجازه دهند نسبت احمدی نژاد به آقا تا ابد نسبت رجایی به امام باقی بماند. مشایی یک “ویرگول” است جلوی نام احمدی نژاد و می خواهد از روی این نام، “گیومه” خادم ملت را بردارد. برای احمدی نژاد یک دقیقه هم یک دقیقه است و مشایی چه ساعتها که از وقت با ارزش دکتر به هدر نداده. دکتری که باید تا ابد رئیس جمهور مکتبی باقی بماند، چه کسانی او را مجبور به دفاع از نظریه های شان درباره مکتب ایران می کنند؟ آقای مشایی! لطفا وقت احمدی نژاد را با ادبیاتی متفاوت از خدمت رسانی نگیرید. پیرمرد روستایی با ادبیاتی یکسان با عدالت در دفتر ارتباطات مردمی نهاد منتظر نشسته و با رئیس جمهور کار واجب دارد. اجازه ملاقات می دهید؟ یا فقط گلزار و هدیه تهرانی آدمند؟

۴- دکتر تا همین جای کار متوجه برخی چیزها شده. فعلا تا این حد قبول کرده که لااقل ادبیات مشایی تناسبی با ادبیات دولت (بخوانید ادبیات خدمت) ندارد، هر چند که در همین هیئت دولت هستند کسانی که فقط به ادبیات مشایی ایراد ندارند و از اساس با “پروژه مشایی” مشکل دارند. آیا مشایی با چند سخنرانی دیگر، دکتر را به این مهم می رساند که اصولا بحث “ادبیات مختلف” مطرح نیست، بلکه بحث “ابیات متخلف” مطرح است؟ تخلف در سروده عدالت، یعنی بر هم زدن وزن مصراع خدمت. مشایی دارد این وزن را بر هم می زند. این خلاف است. این اگر خلاف قانون اساسی نباشد، خلاف خدمت رسانی که هست. شک دارید؟

۵- احمدی نژاد را خدا و با دعای ما و با رای ما سر کار آورد. اصولگرایی یک حزب نیست که دبیر کل بخواهد. یک جنبش نیست که رهبر بخواهد. یک بدن نیست که سر بخواهد. اصولگرایی در یک کلام یعنی حمالی کردن برای مردم به خاطر انقلاب. اصولگرایی یعنی آستین های بالازده شده، نه یقه های تا آخر بسته شده. اصولگرایی یعنی کار کردن، نه حرف زدن، آن هم حرف مفت زدن. کسی که قطار دولت را با حرافی از روی ریل خدمت جدا می کند، اصولگرا نیست. کسی که برای اسب تراوای دشمن، نه در ویلای سران فتنه که در نهاد خدمت و در دل دولت دارد نعل درست می کند، حداقل این است که اصولگرا نیست. به اندازه کافی در این کشور نظر مخالف برای تحمل کردن هست. نیازی نیست که رئیس دفتر خادم ملت هم اظهار نظر مخالف کند. کرسی آزاد اندیشی جایش در دانشگاه است. صندلی دولت فقط جای خدمت به ملت است؛ برق اضافی خاموش، حرف اضافی موقوف!

۶- ما پرسش دینی شبهه عقیدتی داشته باشیم، مصباح را داریم. ما یک ذره از خاک پاک نعلین مصباح بصیرت را به همه دنیای صاحبان نعل اسب تراوا نمی فروشیم. کسانی که خودشان را خیلی به احمدی نژاد نزدیک می دانند بدانند که ما دکتر را با تراز مصباح می سنجیم. ما دوستی مان با دکتر، خاله خرسه نیست. ما شان دکتر را با این ترازوهای قلابی که ادبیاتی متفاوت از رئیس جمهور انقلابی دارند پایین نمی آوریم.

۷- و در نهایت ما در این کشور سایه ای مستدام؛ نائب امام زمان بالای سرمان داریم به نام “ولایت فقیه”. با هیچ واسطه ای جز ماه، نمی توان ادعای رابطه با خورشید داشت. نه، من شعار نمی دهم و در عرش بحث نمی کنم. اگر خامنه ای پای آرای ما را به هر رئیس جمهوری، امضاء نکند، آن فرد هیچ فرقی با طاغوت ندارد. به رای ما این ولی فقیه است که آبروی قانونی و شرعی می دهد. خامنه ای نبود و یا اگر خامنه ای مثل مرد پای آرای ما به احمدی نژاد در هر ۲ دوره نمی ایستاد و چون مولایش علی اگر در این راه در برابر دشمن گمراه ایستادگی نمی کرد، آیا اصولا “جمهوری اسلامی” باقی مانده بود که حالا رئیس دفتر رئیس جمهورش بخواهد با ادبیاتی متفاوت، خلل در کار خدمت وارد کند؟ تا وقتی حاکم علی است، هیچ کس از علی بزرگتر نیست. خامنه ای از ما ناراحت باشد نفس کشیدن مان حرام است، الا به توبه و جبران گذشته. این ماهپاره علوی تبار اگر جلوی ۲۵۰۰ ماهواره دشمن، مردانه نمی ایستاد، آیا خانه من و شما الان در اشغال چکمه پوشان آمریکایی نبود؟ ما نگاه می کنیم ببینیم چه کسی سرباز ولایت است؛ سرباز ولایت بود، هم کمکش می کنیم و هم دعایش می کنیم، در غیر این صورت ما برای انقلاب، سربار نمی خواهیم. مصباح که خودش برای ما میزان و ترازوست، ما ایشان را با تراز ولایت می سنجیم. ما بارها ثابت کرده ایم به مرجع تقلیدی که با این تراز ناسازگار و در عین حال با اغیار همنشین است، اجازه عرض اندام نمی دهیم، رئیس دفتر رئیس جمهور که خودش بارها گفته؛ عددی نیست!

 ” قطعه ۲۶ “

 

من، مدرسه شهیدین و حاج آقای طباطبایی

دو سه روز پیش متن زیر را نوشتم و به چند نفر از دوستان هم نشان دادم، یکی از دوستان گفت نوشته  خوبی است اما چرا اشاره ای به مواضع سیاسی ایشان نکردی و ننوشتی که … یکی دیگر از دوستان هم گفت اشاره ای به جریان منتظری نکن!… به هر حال نوشته زیر را در معرض دید دوستان قرار می دهم و از نظرات آنها استفاده خواهم کرد.

 

چند روز پیش، به طور اتفاقی در سایت رجا نیوز خبری خواندم با عنوان”بیانیه طلاب و اساتید جامعة الزهراء” و روز بعد از آن هم پاسخ حاج آقای طباطبایی به آن نامه، به همراه جوابیه طلاب و اساتید به پاسخ آقای طباطبایی منتشر شد.
صرف نظر از محتوای این بیانیه و پاسخ های رد و بدل شده، به شخصه با چنین برخوردهای ژورنالیستی با حاج آقای طباطبایی موافق نیستم. همین جلساتی که با ایشان برگزار می شود، نوشتن نامه های شخصی به ایشان، وقت گرفتن و صحبت حضوری، هم تأثیر بیشتری می تواند داشته باشد و هم به نصیحت و خیرخواهی نزدیک تر است. من اصولا با افشاگری و داد و هوار کردن در چنین مواردی، میانه ای ندارم. اگر اختلافات بعضی از دوستان با حاج آقای طباطبایی، در حد دشمنی شخصی است، این نامه نگاری های افشاگرانه و رپورتاژهای خبری، بهترین راه برای برخورد با ایشان است، اما اگر خیر خواهی و علاقه شخصی در میان باشد، این نوع برخوردها و نقد کردنها، بدترین شکل برخورد با یک اشتباه می تواند باشد.
جالب اینجاست که چنین نامه های سرگشاده ای به عنوان” النصیحة لائمة المسلمین” نوشته می شود و در خلال آن هم عرض ارادت و دلبستگی نویسنده ها به شخص مخاطب عنوان می شود؛ اما “النصیحة” از “نصح” به معنای خیر خواهی می آید، نقد عملکرد یک شخص، وقتی از باب دوست داشتن او و خیر خواهی برای او باشد، خودش آدابی دارد، که خصوصی بودن و علنی نشدن آن، یکی از روشن ترین مصادیق آن است. من نوشتن نامه های سرگشاده را مصداق خیر خواهی نمی دانم، چه این نوع نامه نوشتن ها از جانب آقای اکبر هاشمی به مقام معظم رهبری باشد، چه نامه های سرگشاده دوستانم به استادم آقای طباطبایی!
یکی از افتخارات زندگی من این است که شش سال از بهترین سالهای عمرم را در مدرسه شهیدین گذراندم. چندین سال در شورای بسیج مدرسه حضور داشتم و به تعبیر دوستان، معاون هفدهم! آقای عبقری بودم. همیشه از محدودیتهایی که در فعالیتهای غیر درسی مدرسه بود گلایه داشته و منتقد بودم، اما امروز وقتی خودم را در جایگاه مدیر یک مدرسه علمیه می گذارم، اصلی ترین هدف را درس خواندن طلبه ها می بینم و مشی مدیریتی حاج آقای طباطبایی را تأیید می کنم. به قول معروف، هر کس جلوی مغازه ام بساط پهن کند، بساطش را جمع می کنم! اینجا یک مدرسه علمیه است، با یک استراتژِی مشخص و یک سیستم مدیریتی یکپارچه، قرار نیست هر کس از راه رسید برای خودش گروه و دسته تشکیل دهد و برنامه های مدرسه را تحت الشعاع قرار دهد.
به نظر من بیشتر اخراجهای نه چندان زیاد و معمول آن سالهای مدرسه شهیدین، به خاطر تأمین کردن همین هدف بوده است. هر مدرسه و مجموعه علمی که بخواهد در کمال آرامش، به حرکت علمی خود ادامه داده و این هدف را تأمین کند؛ نیاز به آرامش دارد. نباید حرکتهای افراطی موافق و مخالف، این آرامش را به هم بزند.
دو نفر از هم حجره ای های من در آن سالها اخراج شدند، اما هیچ کدام جنبه سیاسی نداشت. حتی برخی از دوستان دیگری که در آن سالها از مدرسه رفتند، به خاطر حفظ همین آرامش بود.
 در آن سالهای ترکتازی اصلاح طلبان، من هم مانند خیلی از دوستانم وقت زیادی برای مسائل سیاسی صرف می کردم و به همراه دوستانم، ساعتها به نقد و بررسی مسائل و حوادث آن روزها می پرداختیم. مطبوعات دوم خردادی را با نگرانی و اضطراب تورق می کردیم و به هم دلداری می دادیم! دلخوشی مان گوش دادن به سخنان رهبری بود و سعی می کردیم از ایشان جلو نیفتیم.
ناراحت بودم که چرا مدرسه در فلان روز، تمام کلاسهای آن روز را برای حضور در تحصن و راهپیمایی تعطیل نکرد، و فقط دو ساعت را تعطیل کرده و بچه ها با عجله خودشان را به راهپیمایی می رساندند. در آن سالها هیچ کس به خاطر پوشیدن شلوار بسیجی و انداختن چفیه بر دوش، مرا سوال پیچ نکرد. هیچ کس نگفت چرا حجره تو، اتاق مطبوعات شده و نشریه صبح و یالثارات و شلمچه در آنجا آرشیو می شود!
 من هیچ گاه موافق دیدگاهها و مدافع آقای هاشمی رفسنجانی نبودم، هنوز هم مناظره های مکتوب سیاسی آن روزها را، با یکی از هم حجره ای هایم، به یادگار دارم و هر از گاهی نگاهی به آنها می کنم. شروع بحث های سیاسی ام با دوستان همکلاسی و هم حجره ای، با نقد افاضات و اقدامات فائزه هاشمی شروع شد. اما از مدرسه اخراج نشدم، هیچ کس هم به من تذکری نداد.
 وقتی بسیج مدرسه و امور فرهنگی مدرسه تلفیق شد و یکی از مسئولین کنونی مدرسه مسئولیت آن را بر عهده گرفت، از من برای ادامه کار در بسیج مدرسه دعوت کرد و من هم مشروط به اجرایی شدن دیدگاهم قبول کردم، وقتی برنامه های اجرایی ام را پیشنهاد دادم، گفت:”همه اینها خوب است اما با سیاستهای مدرسه سازگار نیست، …حاج آقای طباطبایی چیزهایی می فهمد که ما نمی فهمیم!” در جواب گفتم من هم مسائلی را درک می کنم که ایشان به آن توجهی ندارند! و از ادامه فعالیت عذر خواهی کرده و به شوخی گفتم اگر قدرت داشتم تو را دم در اتاق بسیج دار می زدم!! هنوز هم  گاهی که فرصتی پیش می آید و حال و احوالی از یکدیگر می پرسیم، آن خاطره را بازگو می کنیم.
من با کارهای فرهنگی و اجرای برنامه های بسیج و شرکت در راهپیمایی ها و تحصن ها مخالف نیستم، اما ما برای این کارها از شهر و دیار خودمان هجرت نکرده بودیم که بیاییم در مدرسه شهیدین و شب و روزمان را به این برنامه ها اختصاص دهیم. قرار نبود مدرسه شهیدین هم مثل مدرسه ….”پادگان ” باشد، قرار نبود ما هم مانند”کفن پوشان مدرسه …” و “خط شکنان مدرسه …”، بیشتر وقت و سرمایه جوانی مان را در امور غیر درسی بگذرانیم.
ما آمده بودیم عالم دین شویم و باری را از دوش اماممان برداریم. امروز حضور فعال گروههای تبلیغی شهیدین و شاخص بودن طلبه های پرورش یافته این مدرسه در نهادهای فرهنگی و مراکز علمی، نشانگر درست بودن مسیر تربیتی آن مدرسه است. وقتی در انتخابات نهم ریاست جمهوری، حاج آقای طباطبایی و اکثر اساتید آن مدرسه، اطلاعیه رسمی دادند و از آقای هاشمی رفسنجانی حمایت کردند، اطلاعیه آنها چند درصد در میان طلاب مدرسه نفوذ داشت؟! وقتی اکثر قریب به اتفاق طلاب مدرسه به آقای احمدی نژاد رأی دادند و طرفداران قلیل آقای هاشمی را می توانستیم بشماریم، آیا این نشانه آزادی فکر و اندیشه و تربیت صحیح نیست؟!
در همین انتخابات اخیر که حاج آقای طباطبایی از میر حسین موسوی حمایت کرد، دیدگاه سیاسی ایشان چقدر در جهت گیری سیاسی طلاب مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء تأثیر داشت؟! کدام یک از طلاب مدرسه شهیدین به خاطر مخالفت با دیدگاه سیاسی حاج آقای طباطبایی اخراج شد؟ اصلا مگر ایشان یک لیدر سیاسی هستند که موضع گیری سیاسی ایشان اینقدر در بوته نقد و بررسی قرار گرفته است؟!
خوب به یاد دارم در سال ۱۳۷۶ وقتی طلاب شهیدین هم در اشغال لانه جاسوسی دوم (دفتر و حسینیه منتظری در قم) حضور داشتند، حاج آقای طباطبایی پیکی برای بچه ها فرستاد و از آنها خواست بدون اینکه انسجام مردم در حسینیه به هم بخورد و تزلزلی ایجاد شود، یکی یکی به مدرسه بیایند، چون صحبتهایی مهمی دارد که باید با آنها در میان بگذارد. وقتی همه آمدند، از همه طلبه هایی که در آن حرکت حضور داشتند تقدیر و تشکر کرد و این حضور را جبران کننده عدم حضور این دوستان در جریانات انقلاب و جنگ تحمیلی عنوان کرد و حتی افسوس خورد که به خاطر شرایط خاصی که دارد، نتوانسته در این حرکت عظیم دفاع از آرمانهای امام و انقلاب و حمایت از مرجعیت و رهبری آیت الله خامنه ای (روحی فداه) شرکت کند!
بعد از این صحبتها، ایشان شرایط حساس مدرسه شهیدین و نسبتی که این مدرسه و مسئولان آن با رهبر معظم انقلاب دارند را گوشزد کرده و گفتند:” ممکن است عده ای عنوان کنند که چون طلاب مدرسه شهیدین هم در این حرکت مردمی علیه منتظری حضور دارند، پس اینها از طرف دفتر رهبری تحریک شده اند و جنگ قدرت برای مرجعیت است… و خدای نکرده این حرکت مبارک خدشه دار شود.” و بعد هم پیشنهاد دادند که “اگر احساس می کنید عدم حضور شما در ادامه این حرکت انقلابی، باعث دلسردی بقیه نشده و خللی ایجاد نمی کند، به خاطر پرهیز از ایجاد چنین شائبه ای، تک تک و بدون سر و صدا آنجا را ترک کنید و در پشت صحنه از این حرکت حمایت کنید”
بعد از پایان صحبتهایشان هم، تصمیم گیری را به خود طلبه ها واگذار کردند و جلسه را ترک کرده و گفتند هر تصمیمی گرفتید، از طریق آقا محسن به من اطلاع دهید، بعد از رفتن ایشان، صحبتهای مختلفی رد و بدل شد و نهایتا تصمیم بر این شد که دوستان برای ادامه حضور در این حرکت به حسینیه برگردند و برگشتند و تا آخر آن حرکت ماندند و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد!
من در این نوشته، در مقام رد یا قبول دیدگاههای سیاسی ایشان و احتیاط های خاص ایشان نیستم، غرضم از ذکر این خاطره، بیان کردن مشی و الگوهای رفتاری ایشان در اداره مدرسه است، ممکن است برخی از دوستان نظر دیگری داشته باشند و یا رفتارهای متفاوتی از ایشان دیده باشند، اما احساس می کنم در این بازی رسانه ای، ممکن است جفایی صورت گرفته و اخلاص و مشی اخلاقی حاج آقای طباطبایی زیر سوال رفته و برای کسانی که از نزدیک با ایشان آشنایی ندارند، شبهه ای در ولایت پذیری ایشان حاصل شود، برای همین وظیفه خودم دیدم که در کنار اختلاف سلایقی که با ایشان دارم، برخی حقایق را بازگو کنم.
دوستانی که خواهان برکناری ایشان از مدیریت مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء هستند، چه هدفی را دنبال می کنند؟! آیا به دنبال اصلاح مدیریتها و تربیت صحیح طلاب در حوزه هستند؟! چرا خروجی های مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء را با سایر حوزه ها مقایسه نمی کنند؟ اگر واقعا به دنبال اصلاح سیستم مدیریتی حوزه هستند، چرا برای اصلاح وضعیت معیشتی طلاب نامه سرگشاده نمی نویسند؟ چرا برای سیستم تبلیغ حوزه و اعزام مبلغین کاری نمی کنند؟ چرا با نصب العین قرار دادن نظرات مترقی رهبر معظم انقلاب در مورد اصلاح سیستم مدیریت حوزه و روحانیت، در اعتراض به موانع حوزوی این تغییرات، کفن نمی پوشند و مخالفین حوزوی رهبری را، ضد ولایت نمی خوانند؟!
 چرا علیه سکوت برخی از مراجع عظام و علمای حوزه در فتنه اخیر، بیانیه رسمی نمی دهند؟ یعنی همه جای این حوزه اصلاح شده و فقط مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء مشکل مدیریتی دارند؟!

چه خوب است به جای ادامه چنین نامه نگاری هایی، آن هم در فضای متکثر وب، که ردیه ها و تأییدیه های متوالی را به دنبال خواهد داشت و موجبات توهین و افتراء و برخوردهای نسنجیده مدافعان و مخالفان را به دنبال خواهد داشت، در فضایی دوستانه و عاقلانه به گفتگو بنشینیم و در این برهه حساس از تاریخ کشور، برای روشن شدن ابعاد مختلف این مسأله، به یک راه حل منطقی برسیم و بیش از این موجبات تفرقه و چند دستگی را در میان دوستان دیرینه فراهم نکنیم. والسلام علی جمیع اخواننا المسلمین

 

لینک بیانیه ها، نامه ها و جوابیه ها! :

بیانیه طلاب و اساتید جامعه الزهرا در رجا نیوز

جوابیه مدیریت محترم جامعة الزهراء(س) به خبر منتشره از رجا نیوز

پاسخ جدید نگارندگان بیانیه جامعة الزهرا(س)

 آقای طباطبایی! مگر شما پخش تلویزیونی سخنان رهبری را برای طلاب ممنوع نکردید؟

نامه سرگشاده آقای حسینیان به حاج آقای طباطبایی

جوابیه به وبلاگ باز باران

 تاملی بر نقد یک منتقد محترم به مقاله “آقای طباطبایی! مگر …”

نامه تعدادی از اساتید و فارغ التحصیلان جامعة الزهرا و مدرسه شهیدین به حجة الاسلام طباطبائی و پاسخ ایشان

تفضیل مفضول بر فاضل؛ نقد “استفساریه شاگردان و جواب آقای طباطبایی”

جنبش حمایت از مدیریت محترم مدرسه شهیدین و جامعة الزهرا (سلام الله علیها)

چه کسی باید به اخراج معترض باشد؟

نامه دوم آقای حسینیان به حاج آقای طباطبایی

نامه دوم جناب آقای حامد حسینیان+ چند نکته از نویسنده وبلاگ “تیری در تاریکی”

نامه‌ آقای مطهری به حاج آقای طباطبایی

 در جامعة الزهراء چه گذشت؟

 

خمینی روح خدا بود در کالبد زمان و روح خدا جاودانه است!

 

emamkhomioni22 

امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می‌برند امام قبیله را

ای کاش می‌گرفت به‌جای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را

برگرد ای بهار شکفتن که سال‌هاست
سنجیده‌ایم با تو مقام قبیله را

بعد از تو، بعد رفتن تو، گرچه نابجاست
باور نمی‌کنیم دوام قبیله را

تا انتهای جاده نماندی که بسپری
فردا به دست دوست، زمام قبیله را

 

 

 

 

“قدرتها و ابرقدرتها و نوکران آنان مطمئن باشند که اگر خمینی یکه و تنها هم بماند، به راه خود که راه مبارزه با کفر و ظلم و شرک و بت پرستی است ادامه می دهد، و به یاری خدا در کنار بسیجیان جهان اسلام، این پابرهنه های مغضوب دیکتاتورها، خواب راحت را از دیدگان جهانخواران و سر سپردگانی که بر ستم و ظلم خویش اصرار می نمایند سلب خواهد کرد.”۲۹/۴/۱۳۶۷ جام زهر

 

 

ریزشها و رویشها

دل انسان غمگین مى‌شود و مى‌شکند به‌ خاطر این‌که چرا کسانى که نان انقلاب را خوردند، نان اسلام را خوردند، نان امام زمان را خوردند، دم از امام زمان زدند، دم از ائمه‌ى معصومین زدند، حالا طورى مشى کنند که اسرائیل و امریکا و سیا و هرکسى که در هر گوشه‌ى دنیا با اسلام دشمن است، برایشان کف بزنند! این، انسان را غصه‌دار مى‌کند.
ولى به شما عرض کنم، بشارت‌هاى الهى این‌قدر زیاد است که هر غمى را از دل پاک مى‌کند. بشارت‌هاى الهى خیلى زیاد است. نباید خیال کرد که اگر چهار نفر آدمى که سابقه‌ى انقلابى دارند، از کاروان انقلاب کنار رفتند، پس انقلاب غریب ماند. نه آقا؛ همه‌ى انقلاب‌ها، همه‌ى فکرها، همه‌ى جریان‌هاى گوناگون اجتماعى، هم ریزش دارند، هم رویش دارند؛ ریزش در کنار رویش.
شما به صدر اسلام نگاه کنید، ببینید آن کسانى ‌که در دوران غربت اسلام و غربت على، از امیرالمؤمنین دفاع کردند، چه کسانى بودند؟ این‌ها سابقه‌داران اسلام نبودند. سابقه‌داران اسلام، جناب طلحه و جناب زبیر و جناب سعدبن‌ابى وقاص و امثال این‌ها بودند. بعضى از این‌ها على را تنها گذاشتند؛ بعضى از این‌ها در مقابل على ایستادند. این‌ها ریزش‌ها بودند.
اما رویش کدام است؟ رویش، عبدالله‌ بن ‌عباس است؛ محمد بن ‌أبى‌بکر است؛ مالک اشتر است؛ میثم تمار است. این‌ها رویش‌هاى جدیدند. این‌ها که در زمان پیامبر نبودند؛ این‌ها در همان دوران غربت اسلام روییدند؛ این‌ها نهال‌هاى تازه‌اند. شما ببینید یک مالک اشتر در همه‌ى تاریخ اسلام چقدر مؤثر است.
بله؛ ممکن است کسانى ریزش پیدا کنند که البته مایه‌ى تأسف است. وقتى به امیرالمؤمنین شمشیر زبیر را دادند، گریه کرد. همان‌طور که گفتم، غصه دارد. غصه دارد کسانى ریزش پیدا کنند که یک روز پاى سفره‌ى انقلاب، پاى سفره‌ى امام زمان، پاى سفره‌ى اسلام و قرآن نشستند و نان و نمک اسلام را خوردند؛ اما در کنار آن ریزش‌ها، مالک اشترها هستند؛ عبدالله‌ بن ‌عباس‌ها هستند. امیرالمؤمنین هرجا در میدان‌هاى جنگ احتیاج به زبان داشت، عبدالله ‌بن ‌عباس مى‌رفت و امیرالمؤمنین را یارى مى‌کرد. هرجا احتیاج به شمشیر داشت، مالک اشتر بود. مثل مالک اشتر، مثل عبدالله ‌بن ‌عباس، مثل محمد بن ‌أبى‌بکر- مثل این رجال- نه یکى، نه ده نفر، نه هزار نفر که هزاران نفر بودند.
این‌طور نیست که شما خیال کنید حالا چهار نفر آدمى که از راه برگشتند و نیرویشان تمام شد، معنایش این است که نیروى این گردونه‌ى عظیم تمام شده است. نه آقا؛ بعضی‌ها در بین راه قوه‌شان تمام مى‌شود. بله؛ ضعیف‌ترها وسط راه آذوقه‌شان تمام مى‌شود. یک نفر از مشهد حرکت کرده بود که با کاروانى به کربلا برود. به خواجه أباصلت که رسیدند- کسانى که به مشهد رفته‌اند، مى‌دانند که خواجه أباصلت کجاست- گفت ما که خرجی‌مان تمام شد! بعضی‌ها خرجی‌شان در خواجه أباصلت تمام مى‌شود؛ بعضی‌ها خرجی‌شان بین راه تمام مى‌شود؛ بعضی‌ها دو سه کیلومتر مى‌آیند، بعد خرجی‌شان تمام مى‌شود. این همان ارتجاع و برگشتن است. این افتخار نیست؛ این ننگ است؛ این بریدن است؛ این از راه ماندن است؛
 اما: “ألم تر کیف ضرب الله مثلاً کلمة طیبة کشجرة طیبة أصلها ثابت و فرعها فی السماء”؛ ریشه مستحکم است و شاخه‌ها روزبه‌روز همین‌طور زیادتر مى‌شود: “تؤتى اکلها کل حین بإذن ربها”؛ رویش جدید هست. جا دارد که درباره‌ى این ریزش‌ها و رویش‌ها، از دیدگاه جامعه‌شناختى و روان‌شناختى و تاریخى، کار و بحث کنند. بحث‌هاى بسیار مهمى است و من متأسفانه مجالش را ندارم.

بخشهایی از بیانات مقام معظم رهبری در نماز جمعه ده سال پیش! ۲۶/۹/۱۳۷۸

فایل صوتی بخشی از این سخنرانی

 

دلم از دست همه گرفته!

 از تمام کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است   

از تمام کسانی که لباسشان بارکدشان است   

از هویت های میز نشان   

از بله های از سر اجبار    

از طلبه هایی که طالب علم نیستند   

از دانشجویانی که دانش جو نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته    

از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده   

از اندامهای به مزایده گذاشته شده   

از انسانهای ارزان قیمت   

از اعتقادهای حراجی   

از حرفهای مفت   

از وعده های سر خرمن   

از نادیدنی های دیدنی!   

از صورتهایی که بوم نقاشی اند   

از متهمانی که شاکی اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند   

از تمام خونهایی که رنگین ترند   

از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند   

از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند   

از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان بین مظلوم و تو سری خور علامت تساوی است   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از ولایت ناشناسان ذوب در ولایت   

از کوفیانی که دم به ساعت می گویند( این الطالب بدم المقتول بکربلا)   

از کوفیانی که اهل کوفه نیستند   

از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند   

از تمام آنان که فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند   

از تمام آنان که فکر می کنند طلحه یا زبیر یا عمروعاص یا… دم داشتند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از سیاستمداران بی دین   

از متدینین بی سیاست   

از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند   

از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند   

از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ   

از عروسکهای بالماسکه   

از وطن دوستان وطن گریز   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از زنان مرد صفت    

از مردان زن صفت   

از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند   

از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند   

از رأی های ممتنع   

از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از همه چیز داران بی همه چیز   

از امانت داران خائن   

از کفهای روی آب   

از ناموس داران بی ناموس   

از زنگارهای روی آینه   

از مسلمانان مسلمان کش   

از پشتهایی که همیشه رودر روی خصم اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند   

از آنانی که بی حجابند    

از آنان که خود حجابند   

از بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجو می کنند و کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه   

از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند که فردا حسرتش را خواهند خورد   

از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند   

از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند   

از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار میدانند  

از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند   

از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند   

از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردند و در کربلا و کوفه  و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند   

از تمام آنان که فرق بین قرآن سر نیزه و قرآن بر نیزه را نمی دانند   

و از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند   

از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم   

از خنجرهایی که بر پشت می نشیند   

از آنان که نی را به گیتار می فروشند   

از آنان که می را به مسکر   

از آنان که با شنیدن نام « خردل» به یاد چاشنی غذا می افتند   

از آنان که با شنیدن نام « موج» تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند   

از آنان که با شنیدن نام « توپ» مارادونا در خاطرشان زنده می شود نه شهید حاجی پور   

از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند   

از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان   

از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از سگهای بی وفا   

از اسبهای نانجیب   

از خروسهای بی دم   

از مورچه های تنبل و بی کار    

از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل   

از کلاغهای بی حیا   

از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند   

از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند   

از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند   

از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ   

از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند   

از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسرو از یاد برده اند

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا   

از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه

از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند   

از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا   

از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا   

از تمام شهوترانانی که عجوزه سه طلاقه امیر المومنین را تنگ در آغوش گرفته اند   

از آنان که بازی می دهند   

از آنان که بازی می خورند   

از بازی ها! از بازی ها! از بازی ها!  

…  

 ابوالفضل سپهر

میر حسین، نوری زاد، احمدی نژاد؛ نمای نزدیک

اتفاقاتی که در این سی و یک ساله انقلاب رخ داده است، معمولا با اثرات چند وجهی همراه بوده است. البته شاید همه اتفاقات این دنیا را بتوان اینگونه تحلیل و بررسی کرد، اما این چند بعدی و چند وجهی بودن، شاید در انقلاب ما، نمود بیشتری داشته است! انتخابات اخیر و وقایع بعد از آن، در کنار خرابی هایی که به بار آورد و لطمه هایی که به وجهه نظام اسلامی و جان و مال برخی از هموطنان وارد کرد، فواید زیادی هم داشت؛ که به صورت گذرا به برخی از آنها اشاره خواهد شد:

۱- روشن شدن ماهیت نخست وزیر زمان جنگ، که در این بیست سال اخیر، با سکوت و گوشه نشینی، در هاله ای از تقدس جنگ و منسوب بودن به حضرت امام(ره)، به یک شخصیت رؤیایی و دوست داشتنی در اذهان مردم تبدیل شده بود و کسی نمی دانست که در مدت هشت سال نخست وزیری او، چه ها بر رئیس جمهور وقت گذشته بود!

بیشتر ما مردم عادی، که از پشت پرده مسائل زمان نخست وزیری ایشان بی اطلاع بودیم، او را یک نیروی انقلابی و پیرو راستین ولایت و آرمانهای امام می دانستیم و شاید او را در حد شخصیتی مانند مهندس چمران می دانستیم ، که مانند ذخیره ای برای انقلاب، در دوران پیری اش، بتواند به عنوان یک سرباز ولایت، در خدمت نظام اسلامی باشد، اما خدا می خواست به پاس هشت سال زجر کشیدن سید علی خامنه ای، و سکوت مخلصانه و ولایتمداری اش نسبت به امام راحل(ره)، ماهیت حقیقی این هندوانه دربسته را برایمان نمایان سازد، تا در تحلیل مسائل انقلاب، خصوصا دوران هشت ساله نخست وزیری میر حسین، دچار اشتباه نشویم!

اولین گفتگوی تلویزیونی ایشان در زمان تبلیغات انتخابات برایم عجیب بود، وقتی بعد از بیست سال روزه سکوت، می خواست رو در رو با مردم حرف بزند، از قیمت نخود و لوبیا و حبوبات گفت! در صحبتها و مناظره های بعدی معلوم شد که نخست وزیر زمان جنگ ما، در این بیست ساله، در غاری پر از نقش و نگار زندگی می کرده و دوری از واقعیات زندگی مردم، از او یک پیر متوهمی ساخته که بناست با اقدامات بعدی اش، عامل حجامت دیگری برای نظام اسلامی باشد و رویش و ریزش دیگری را برای این انقلاب رقم بزند!

میرحسین ابتدا با شعار قانون گرایی و ادعای مبارزه با دروغگویی و “خوف” از به خطر افتادن آرمانهای انقلاب به صحنه آمد، اما با گفتن دروغی بزرگ به نام “تقلب”، به مخالفت صریح با قانون اساسی پرداخت، و با راه انداختن تجمعات و راهپیمایی هایی بر همین مبنای سست، به اغتشاشات دامن زد و باعث کشته و زخمی شدن عده ای از هموطنانمان شد و حیثیت نظام را لکه دار کرد. اما امروز دیگر سخنی از تقلب در انتخابات نیست، بلکه از یک طرف، بحثها به سمت شهید سازی از کشته های آشوبها و رساندن تعداد آنها به هفتاد و دو تن رفته است؛ که از قضا هر روز هم چند نفر از این شهدای ادعایی، زنده شده و با مردم حرف می زنند! واز طرف دیگر هم، برخی از افراد که ادعای آزار و اذیت جنسی زندانیان را رسانه ای کرده و ضربه بزرگی به آبرو و حیثیت نظام اسلامی وارد کردند، در به در، به دنبال سند و مدرک می گردند و قول داده اند که اگر با همه تلاششان، نتوانستند مدرک و سندی بر ادعایشان بیاورند و آن را ثابت کنند، بعدا بیایند و رسما از مردم معذرت بخواهند!!

در کنار همه این اتفاقات و مصائبی که بر این نظام و مردم انقلابی اش رفته است، خوشحالم که مولودی شوم به نام اصلاحات، که با اسمی زیبا و پر معنا، و در قالب “جبهه دوم خرداد”، در صدد فتح سنگر به سنگر ارکان نظام اسلامی بود، به موجی ادعایی ختم شد که حامیان سابق آن هم، از منسوب بودن به آن، گریزانند. ابطحی می گوید من قبل از زندان هم با این روش مخالف بودم! عطریانفر و حجاریان از حزب مشارکتی که محل انعقاد نطفه این حرکت بوده، اعلام برائت می کنند و از عضویت در آن استعفا می دهند. سران اصلاحات فکر می کردند که می توانند موجی را در کشور راه بیندازند که همه مخالفینشان را از صحنه خارج کنند، اما غافل از اینکه آب گندیده چنین تفکراتی، توان موج سازی نداشت، بلکه همه این موجهای ادعایی، تنها کف روی آبی بود که زود هم از بین رفت.

۲- دومین اتفاقی که افتاد، ریزش افراد مشهوری مانند “محمد نوری زاد” بود، روزنامه نگار و فیلم سازی ازمنسوبین به شهید آوینی، و از نویسندگان روزنامه کیهان، کسی که هستی و وجودش از جنگ و شهدا و ولایت بود. پوست اندازی شخصی مانند نوری زاد، درس عبرت بزرگی برای امثال من بود؛ که هواسمان باشد که نان از نام شهدا خوردن و سنگ ولایت را به سینه زدن، تضمین عاقبت به خیری نیست؛ باید درونمان را صاف و زلال کنیم و اهل صبر و بصیرت باشیم و غباری در ولایت پذیری مان نباشد!

به نظر من، این نوشته های اخیر نوری زاد، یک دفعه ای و یک تغییر سریع نیست، بلکه قلمی شدن همه آن سوالات و شبهاتی بود که یک عمر در ذهن و دلش وجود داشته و شاید با یک استغفار ساده، از تفکر در این مورد و یافتن پاسخ سوالاتش طفره می رفته است، اما بالاخره پیری باعث می شود که قوه ماسکه انسان تحلیل برود و درونیاتش را بیرون بریزد و با خودش تعارف را کنار بگذارد، و اینی بشود که شد!

نوری زاد، نماد انسانهایی است که خودش در خوب و بد وضعیت فرهنگی جامعه نقش داشته است؛ هم روزنامه نگار بوده و هم نویسنده و هم با هزینه بیت المال، سریالهای میلیاردی ساخته و به خورد مردم داده است؛ اما حالا، خارج از گود ایستاده و در واقع، تمام گذشته خودش را زیر سؤال می برد؛

در یک مرحله از زندگی، وقتی فرزندش برای تحصیل موسیقی به غرب مهاجرت می کند، به خاطر اینکه آن فرزند، برخلاف روش پدر قدم برداشته و ممکن است این اقدام او، لطمه ای به جایگاه و اعتبار پدر بزند، فرزند را طرد می کند و آروز می کند که اسم آن فرزند را از شناسنامه اش پاک کند، ولی این بار، به خاطر کتک خوردن فرزند دیگرش در اغتشاشات بعد از انتخابات، به همه سابقه خود پشت پا می زند و با نوشتن هجو نامه هایی(+،+) ، به رهبر معظم انقلاب اهانت می کند.

محمد نوری زاد، آنقدر خود محور شده است و خودش را ملاک حق و باطل می داند، که یک بار به خاطر حمایت افراطی از دولت احمدی نژاد، به مراجع تقلید اهانت می کند و مدتی بعد، به خاطر مخالفت با همین دولت و در حمایت از توهمات کاندیدای مورد علاقه اش، در نامه ای به رهبر انقلاب، عملکردهای حیکمانه ایشان را زیر سؤال می برد و وقیحانه آروز می کند که ای کاش مقام معظم رهبری در اولین راهپیمایی معترضین، خود به صفوف آنان می پیوست و در شکوهی باور نکردنی، محبوبیت خود را صد چندان می کرد!! البته در همین یک جمله می توان به راز این تغییر عجیب امثال نوری زاد پی برد؛ نوری زاد رهبر معظم انقلاب را به رفتن راهی توصیه می کند که باعث صد چندان شدن محبوبیت ایشان در میان معترضین می شود! دقت کنید که افق و مقصد کجاست!:” صد چندان شدن محبوبیت”، به هر قیمتی!

حرف بسیار است و اینجا هم مقام تطویل نیست، امثال نوری زاد فکر می کردند همه چیز تمام شده و آنها هم به جرم تبعیت از رهبری، مبغوض می شوند و باید جواب پس بدهند! نوری زاد آنقدر غرق در توهم پیروزی میر حسین است که حتی به زمان تبریک گفتن رهبری به رئیس جمهور منتخب هم اشکال می کند!

۳- فایده دیگر وقایع اخیر، روشن تر شدن جایگاه شخص آقای احمدی نژاد است. قبلا در مورد نامه مقام معظم رهبری به رئیس جمهور در مورد معاون اولی آقای مشایی، مطلبی نوشته بودم. گذشته از موضع گیری های افراطی و تفریطی که در مقابل این کار احمدی نژاد صورت گرفت، یک مسأله برای امثال من روشن شد و آن هم این است که نباید از افراد، بیشتر از ظرفیت وجودی شان توقع و انتظار داشته باشیم، حتی اگر آن شخص محمود احمدی نژاد باشد!

هر چند که الان او را سرباز ولایت می دانیم و رئیس جمهوری انقلابی، که جای خالی یک چریک را در جهان اسلام پر کرده است و احیاگر اندیشه های خاک خورده خمینی کبیر در عرصه اجرائی کشور و نظام بین المللی است، اما احمدی نژاد است دیگر! با همه ضعف ها و نقص هایش. من احمدی نژاد را با همه این خوبی ها و بدی هایش دوست دارم و از او حمایت می کنم. اما هیچ وقت نمی توانم توجیه گر یک دندگی ها و لجبازی هایش باشم. گردش نخبگانش را قبول دارم، اما چرا در این گردش نخبگان، باید دکتر لنکرانی ها و پرویز فتاح ها، حذف شوند، اما اسفندیارها و رحیمی ها، به مقامات و رتبه های بالاتر بروند! لابد علی آبادی ها و کردانها کارآمدند و شگفتی ساز! اما ذوالقدرها و حاج علی اکبری ها، مشکل دارند!

احمدی نژاد پدیده ای شگفتی ساز و بازویی کارآمد برای رهبری است و باید از او حمایت و پشتیبانی کنیم، اما یادمان باشد که شاخص و ملاکمان نیست، ما باید اصولگرا باشیم نه احمدی نژاد گرا! شاخصها و ملاک ما، خود ولایت است، نه سربازان ولایت!

الا و لایحمل هذا العلم، الا اهل البصر والصبر والعلم بمواضع الحق

تنفیذ

امام خمینی(ره): “اگر چنانچه فقیه در کار نباشد، ولایـت فقیه در کار نباشد، طاغوت است یا خدا یا طاغوت . یا خداست یا طاغوت ، اگر به امر خدا نباشد، رئیس جمهور با نصب فقیه نباشد، غیر مشروع است ، وقتى غیر مشروع شد، طاغوت است ، اطاعت او، اطاعت طاغوت است ، وارد شدن در حوزه او وارد شدن در حوزه طاغوت است . طاغوت وقتى از بین مى رود که به امر خداى تبارک و تعالى یک کسى نصب بشود.”/ صحیفه نور،ج ۹، ص ۲۵۱، ۱۲/۷/۱۳۵۸

مقام معظم رهبری: “اینجانب در آستانه‏ى زادروز فرخنده‏ى نجات‏بخش بشریت، ولىّ اعظم خدا و امام صالحان حضرت حجةبن‏الحسن روحى فداه و عجّل اللَّه فرجه، این عید بزرگ را گرامى داشته و انتخاب جناب آقاى دکتر محمود احمدى‏نژاد را در دهمین انتخابات ریاست جمهورى تبریک میگویم و به پیروى از ملت بزرگوار ایران، رأى آنان را تنفیذ و این مرد شجاع و سختکوش و هوشمند را به ریاست جمهورى اسلامى ایران منصوب میکنم.” حکم تنفیذ دهمین دوره‏ى ریاست جمهورى اسلامى ایران‏

tanfiz

پی افزود در همین مورد:

مطالبات رهبرانقلاب در حکم تنفیذ آقای احمدی نژاد

مطالبات رهبرانقلاب در احکام تنفیذ آقای خاتمی

مطالبات رهبرانقلاب در احکام تنفیذ آقای هاشمی

هیچ بندی از قانون اساسی تشریفاتی نیست.(نکاتی در مورد حکم تنفیذ رهبری)

نامه رهبری به رئیس جمهور در مورد مشائی و حواشی آن

بعد از صحبتهای آقای ابوترابی، نائب رئیس مجلس، در مورد نامه رهبری به احمدی نژاد در مورد عزل مشائی، و پخش شدن این خبر در رسانه ها و اظهار نظر افراد مختلف در این مورد و سکوت احمدی نژاد، همه دوستداران انقلاب که با عشق به رهبری و نظام ولائی به احمدی نژاد رأی داده بودند، دچار حیرت و سردرگمی شدند. اصلا انتظار این همه تعلل از احمدی نژاد نداشتند. همه علاقه ما به احمدی نژاد و حمایتمان از او، فقط به این خاطر است او را یک سرباز مطیع رهبری می دانیم. ما با هیچ شخصی عقد اخوت دائمی نبسته ایم! کوچکترین زاویه گرفتنی با رهبری و ولایت، را برنمی تابیم و برایمان قابل تحمل نیست، همانطور که در این سالهای اخیر، مواضع و اظهار نظرهای هاشمی رفسنجانی را تحمل نکرده و نخواهیم کرد!
اینها را گفتم که کسی فکر نکند من احمدی نژاد را آخر اصولگرایی و نماد تمام آرمانهایم می دانم. امروز تبلور آرمانها و اندیشه های پیر و مرادم، امام خمینی عزیز را در خلف صالح ایشان، رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (روحی فداه) می دانم و به پیروی و سربازی ایشان افتخار می کنم.
اما در مورد مسائل پیش آمده در این یک هفته اخیر، چند نکته را به دوستانم یادآوری می کنم :
۱٫    از همان آغاز دولت احمدی نژاد، اسفندیار رحیم مشائی با اظهار نظرهای عجیب و بعضا خلاف عرف به یک عنصر حاشیه ساز تبدیل شد و بهترین گزینه برای تخریب دولت نهم بود. با اضافه شدن کردان و رحیمی، یک مثلث شومی تشکیل شد که تمام اقدامات مثبت و تحولات بزرگ دولت نهم را تحت الشعاع قرار داد و زیان مخالفان را باز کرد. البته به نظر من افرادی مثل کردان و رحیم مشائی، آنگونه که رسانه های مخالف دولت و حتی بعضا اصولگرا ترویج می کردند، مشکل دار نبودند. مشایی و کردان و رحیمی در زمانی گافهایشان علنی و رسانه ای شد که فضای باز سیاسی و رسانه ای، باعث می شد که مخالفان و تخریبگران دولت، از هر نوع اشتباه و سهل انگاری به راحتی نمی گذشتند و از کوچکترین اشتباه، بزرگترین هجمه تبلیغی را علیه دولت کلید می زدند.
اما با همه این اوصاف، وقتی بحق یا نابحق، یک شخصی تبدیل به نیروی سوخته شد، باید او را کنار گذاشت و دولت را درگیر تبعات منفی آن نکرد. رحیم مشائی، اگر فردی سالم، پاک، انقلابی، مومن و مدیر موفقی هم باشد، بعد از اینکه تبدیل به یک نیروی سوخته شد، باید او را کنار گذاشت، این قاعده بازی است! دیگر استفاده از چنین نیرویی به مصلحت دولت و شخص رئیس جمهور نیست و به تعبیر رهبر معظم انقلاب، موجب اختلاف و سرخوردگی میان علاقمندان به رئیس جمهور خواهد شد.
۲٫    اینکه مقام معظم رهبری به رئیس جمهور نامه خصوصی بنویسد، پیغام شفاهی بدهد، حضورا به او توصیه ای بکند، حتی امر و نهی کند و توپ و تشر هم بزند، نه چیز جدیدی است و نه عجیب. این نامه رهبری، نه اولین مورد بوده و نه آخرین آن خواهد بود. این موارد همیشه محرمانه و در سطح اطرافیان محدود و محرم دو طرف باقی می ماند، اما چیزی که بیشتر به قضایای این چند روزه دامن زد و بعید می دانم خود رهبر معظم هم از این اتفاق راضی بوده باشد، علنی شدن  غیر رسمی چنین نامه ای بود. وقتی دفتر رهبری و پایگاه مرکز نشر آثار ایشان، چنین نامه ای را علنی نکرده بود، آقای ابوترابی، نائب رئیس مجلس، به چه مجوزی و به چه هدفی این کار را انجام داد؟ چرا اینقدر از چنین نامه ای حرف زدند و توصیه ها کردند، که حتی برخی در اصل وجود چنین نامه ای تشکیک کردند تا دفتر رهبر معظم انقلاب، به ناچار بعد از چند روز اقدام به انتشار رسمی آن کرده و در صدا و سیما هم قرائت شد. به نظر من اگر خود رهبر معظم، مصلحت را بر اعلام عمومی آن ، در زمان نوشتن نامه، می دیدند، در همان روز ابلاغ این نامه، آن را به طور رسمی منتشر کرده و در صدا و سیما هم به صورت عمومی قرائت می شد. به نظر من آنهایی که این همه جوالدوز به احمدی نژاد زدند، باید یه سوزنی هم به آقای ابوترابی و دوستانش بزنند،  و از آنها بپرسند چرا به خاطر اهداف خودشان با اقدامات رهبری هم بازی می کنند؟!
۳٫    جریان اصولگرایی و عدالتخواهی طرفدار احمدی نژاد، به حق، به این تعلل احمدی نژاد عکس العمل نشان داد تا به احمدی نژاد بگوید که این ۲۴ میلیون رأی تو، رأی به ولایتمداری و اصولگرائی تو بود و اگر بخواهی ذره ای کوتاهی کنی، ما کوتاه نخواهیم آمد؛ اما من لحن صحبتهای یک طرفه و ناقص برخی از این موضع گیریها را نمی پسندم و با آنها موافق نیستم. به عنوان مثال اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان مستقل خطاب به رئیس جمهور نامه ای نوشتند و گفتند :”به هزار و یک دلیل مشروعیت مشایی را زیر سوال می‌دانیم.”
به چند دلیل هم نه و به هزار و یک دلیل! چرا دانشجویان ما باید اینقدر بی بصیرت باشند که به مصلحت نبودن یک سمت اجرایی برای یک فردی را، مساوی با حذف و طرد و له کردن وی بدانند! این عزیزان در نامه شان در مورد مشائی نوشته اند:” شهوت قدرت و مقام خواهی در وی به حدی بروز و ظهور یافته که حتی یک بار هم از لسان او کلمه استعفا شنیده نمی شود” آیا به راستی اینچنین است؟ حال که بعد از اعلام رسمی نامه رهبری به رئیس جمهور، آقای مشائی اینگونه نوشته است: در پی صدور نامه مقام عظمای ولایت که امشب از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش شد کناره گیری خود از مسئولیت معاون اول رییس جمهوری را به استحضار می رساند” و خودش را سرباز دولت مردمی و نظام ولائی دانسته است، نباید در قضاوت عجولانه خود تجدید نظر کنند؟ اصلا در مقام دفاع از گفته های مشائی نیستم، خودم هم از همان ابتدا جزو منتقدین ایشان بوده و هستم، بلکه حرف من این است که باید با صبر و بصیرت، مسائل را تجزیه و تحلیل کنیم و در واکاوی عملکرد و شخصیت افراد، همه هستی و آبرو و شخصیت آنها را زیر سؤال نبریم، همانطوری که دیروز، رهبر فرزانه انقلاب، به خوبی این مطلب را روشن کردند:” رد دیگران، طرد دیگران، به طور مطلق در سر مسائل درجه‏ى دو، مصلحت نیست… من مى‏بینم تو همین قضایاى سه چهار روز اخیر باز بعضى‏ها هى میخواهند اختلافها و شکافها را بیشتر کنند؛ نه، نباید اختلاف به وجود بیاید؛ همه با هم برادرند، همه با هم همکارى باید بکنند؛ همه باید براى ساختن کشور به یکدیگر کمک بکنند. به کسى نباید بیهوده تهمت زد؛ کسى را نباید به خاطر یک امر، از همه‏ى آن چیزهائى که صلاحیت محسوب میشود، انسان او را نفى بکند. با انصاف باید بود؛ با انصاف باید عمل کرد؛ با انصاف باید حرف زد. خداى متعال در مورد دشمنان میگوید: «و لا یجرمنّکم شنآن قوم على الّا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتّقوى»؛ اگر با کسى دشمنید، این دشمنى موجب نشود که نسبت به او بى‏انصافى کنید، بى‏عدالتى کنید؛ حتّى نسبت به دشمن؛ حالا آن که دشمن هم نیست. بى‏عدالتى‏ها را همه کنار بگذارند؛ بى‏انصافى‏ها را همه کنار بگذارند؛ همه در زیر پرچم نظام اسلامى و جمهورى اسلامى جمع بشوند؛ اصولى وجود دارد، به آن اصول همه پابندى خودشان را اعلام بکنند.”

۴٫    من در دور اول و دوم انتخابات سال ۸۴ و در انتخابات اخیر، به محمود احمدی نژاد رأی دادم و به این رأی دادن و حمایت از ایشان افتخار می کنم، من احمدی نژاد را نه معصوم می دانم و نه یک انسان کامل و بدون اشتباه، این وقایع اخیر را هم یک تعلل و اشتباه می دانم، نه یک انحراف و خارج شدن از مسیر انقلاب. هر کسی در زندگی اش حب و بغضهایی دارد که باعث لغزیدن و اشتباه در تصمیم گیری اش می شود. به نظر من، همانطوری که امثال مسیح مهاجری، به خاطر ارادت بی پایانشان به آقای هاشمی رفسنجانی، حتی حاضر به مسکوت گذاشتن سخنان رهبری می شوند، احمدی نژاد هم به خاطر ارادت ویژه اش به اسفندیار رحیم مشائی، دچار این لغزش شد و اگر نخواهد نگاهش به رحیم مشایی را  اصلاح کند، ممکن است همین ارادت ویژه اش، او را به انحراف بکشاند! هر چند قبول دارم که در حق رحیم مشائی بی انصافی شده و شناخت ما از شخصیت ایشان تحت تأثیر رسانه ها و تخریب هاست و قطعا ایشان خصوصیات و ویژگی های خوبی دارند که باعث جذب افرادی مثل احمدی نژاد به ایشان شده است، اما نباید این حب و بغض، یاعث کور و کر شدن و ندیدن ضعفهای بزرگ او شود.

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند!!

۵٫    اما در مورد حمایتهای رهبری از دولت نهم و شخص دکتر احمدی نژاد: خوشحالم که رهبرم از بازگشت قطار انقلاب به ریل اصلی اش راضی است و این را هم می دانم که خود رهبر معظم انقلاب که این همه از این دولت حمایت می کند، هم از اشکالات این دولت مطلع است و هم از ضعفهای شخصی احمدی نژاد. اما تفاوت نوع نگاه رهبری، با نوع نگاه سایر موافقین و مخالفین دولت در جامعیت نگاه ایشان است. ایشان خودشان ۸ سال رئیس دولت بوده اند و دو رئیس جمهور ۸ ساله را هم قبل از این دولت، تجربه کرده و با آنها کار کرده اند و این ۴ سال هم با این دولت کار کرده اند، اعلام نظر و دیدگاههای ایشان، مثل خیلی از ماها، اظهار نظر در خلأ نیست، بلکه ایشان در تمام مسیر این ۲۸ ساله، در متن قضایا بوده و از موضع یک کارشناس خبره و مطلع، دیدگاهها و عملکردهای دولت را بررسی کرده و اعلام نظر می کنند. اشتباه خیلی ها این است که حمایتهای رهبری را فقط  از موضع ولائی می بینند و نه از موضع یک کارشناس خبره و مطلع و آگاه به همه نکات مثبت و منفی عملکردها و دیدگاههای یک دولت.
۶٫    به فرموده رهبر معظم انقلاب” در نظام جمهوری اسلامی همه ضمن اعلام پایبندی خود به اصول، و با سلایق مختلف در کنار هم باشند”. ایشان اختلاف سلیقه را امری طبیعی دانستند و با اشاره به اینکه اختلاف سلیقه در همه دورانهای مختلف وجود داشته است افزودند:” اگر این اختلاف سلیقه ها و برداشتها با هوای نفس مخلوط شد، کار خراب می شود. بنابراین باید ملاحظه کرد کجا اختلاف سلیقه براساس هوای نفس و کجا براساس احساس تکلیف است. قضایای چند روز اخیر نباید وسیله ای برای ایجاد اختلاف و شکاف شود و همه باید برادرانه با هم همکاری و برای پیشرفت کشور تلاش کنند.”

ای که در علم و هنر پخته‌ای و خام نه‌ای      سرّ سرسبزی عالم نه فقط خامنه‌ای

تو لسان الحق و محتاج نی و خامه نه‌ای         جان محمود به قربان تو ای خامنه‌ای


نوشته های خواندنی از انتخابات!

در این چند هفته اخیر، مطالب جالب و مفیدی که در وبلاگ دوستان یا خبرگزاری های مختلف  می خواندم، برای یکی از دوستان که چند وقتی است سیستم خانگی اش خراب شده، ویرایش کرده و پرینت می گرفتم تا ایشان هم بخوانند. مجموعه این نوشته های آماده پرینت را در چند فایل (pdf) برای دوستان در اینجا قرار می دهم، امیدوارم که مفید باشد. تیتر مطالب هر فایل، به تفکیک نوشته شده است.

۱٫ چمران : وصیت نامه شهید چمران / خاطره مقام معظم رهبری/ صد خاطره از شهید چمران

۲٫ خاتمی: پنجمین شکست پی‌در‌پی “خاتمی ” از “مردم “

۳٫ انتخابات۱ : آقای موسوی، دیدار ما به قیامت!،اخلاق را هم باختی آقای سبز!،میر حسین مردم شهرستان را آدم حساب نکرده بود ،کوچه‌ علی‌ چپ و توهمات ِ‌ انتخاباتی ،خسته نباشی پیرمرد،نامه ای به مهندس میرحسین موسوی، جر زدن فایده ای ندارد، نمی شود فیل را از سوراخ سوزن رد کرد ، نامه‌ی بدون ِ سلام ِ هاشمی ِ رفسنجانی ، ابن عباس‌ها و محمد حنفیه‌های ِ زمان ‌ِ ما ، میرحسین در مناظره ها؛ تاوان یک اشتباه تبلیغاتی و بازگشت به اقتصاد دولتی با چراغ خاموش، رنگ سبز، لجن عوامگرایی، و سلام بر چهار سید فاطمی    ، از هاشمی ۲۰۰۵ تا میرحسینِ ۲۰۰۹ ، آشفتگی هویتی میرحسین، تجلی آشفتگی ذهن روشنفکری ایرانی، تناسخ از شعبان بی مخ به مهندس موسوی، ری شهری: هاشمی پیگیری پرونده مهدی هاشمی را مصلحت نمی دانست، اظهارات تامل برانگیز فائزه هاشمی درباره انتخابات،خاتمی و مردم ایران، در انتخابات ۸۴ هم مهدی هاشمی برخلاف نظرسنجی‌ها می‌گفت بابا برنده است، مترفان حرامزیست مفسد حیوان، با سمتهای اسلامی کیستند؟، آیا خاندان هاشمی کانون کودتا علیه نظام است؟، بازخوانی فرمایشات حضرت امام خمینی (ره)، آشوب طلبان در اندیشه امام خمینی، میر حسین رجوی ؟

۴٫ انتخابات۲: نگاهی تحلیلی به اغتشاشات اخیر و پشت پرده آن، سناریوهای تکراری برای کودتای مخملی، پاسخ رئیس ستاد انتخابات کشور به شبهه‌های اخیر، پاسخ به ۸ شبهه انتخاباتی، بدعت هاى ۱۸ گانه میرحسین موسوی، ابعاد پنهان مخالفت با جلسه غیرعلنی صبح چهارشنبه

۵٫ انتخابات۳ : شورای نگهبان به ‌هیچ وجه گوش به حرف عده‌ای که به اصطلاح مترقی هستند ندهد، ارباب حلقه ها ؟ ! (یادداشت روز)  یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۸، از عالیجناب سرخ‌پوش تا عالیجناب سبزپوش و عالیجنابان پشت‌پرده، خدماتی که موسوی به انقلاب کرد!، مشاور شهید رجایی: آقای موسوی! بنی صدر چه کرده بود که شما نکردید؟، میر حسین قابلیت‌های فراوانی دارد، مسئله فقط ریاست جمهوری نیست، پاسخ وزارت کشور به تک‌تک ادعاهای موسوی برای خدشه در انتخابات