Wordpress Themes

مشانیوز، حاشیه های مهمتر از متن، اشتباه های دیگران و نتیجه اخلاقی!

بعضی آدمها به جای پرداختن به اصل یک مسأله، دوست دارند حواشی آن را پررنگ تر کنند. یکی از مسائل این روزهای ما در دنیای سیاست، صحبتهای آقای مهندس اسفندیار رحیم مشائی و حواشی پررنگ تر از متن آن است. حرف و حدیث ها و نقل قولها، دفاعها و ردیه های بر اظهارات ایشان، در صدر مباحث سیاسی این روزهای ماست. البته مقام معظم رهبری در جواب نماینده دانشجویانی که از آقای مشائی و حواشی اش دلشان خون بود، فرمودند: “اینها جزو مسائل تعیین کننده و اصلى نیست و مسائل درجه‌ى دوم جاى مسائل اصلى را نگیرد”
یکی از حواشی جدید جناب مهندس مشائی، جوابیه سایت” مشانیوز” به نقد دفتر آقای سید احمد خاتمی، بر نظریه مکتب ایران است. ماجرا از این قرار است که دفتر حضرت آیت الله سید احمد خاتمی، طی بیانیه ای، بر نظریه مکتب ایرانی مهندس مشائی، نقدی وارد می کنند و سایت “مشانیوز” که ظاهرا در مورد فعالیتها و حواشی صحبتهای مهندس مشائی فعالیت می کند، جوابیه ای بر این بیانیه نوشته است که می توانید آن را در اینجا بخوانید.
جوابیه سایت” مشانیوز” دو قسمت دارد، در قسمت اول، استفاده از قاعده “نص و ظهور”  را نقد کرده است و در قسمت دوم هم بر استفاده از کلمه” ثواب” به جای ” صواب” اشکال وارد کرده است. تکلیف قاعده ” نص و ظهور” را باید مهندس مشائی در مناظره با علمای دین و اسلام شناسان حوزه علمیه قم، همانطوری که رئیس جمهور محترم بارها وعده اش را داده اند، مشخص کند و نظر فقهی و اصولی اش را در آنجا بیان کند! اما در این نوشته، می خواهم چند جمله ای در باب قسمت دوم جوابیه “مشانیوز” بنویسم و در آخر هم بیان یک نکته اخلاقی!
کاربردهای اشتباه بعضی لغات به جای یکدیگر، خصوصا در جایی که معنی جمله را عوض می کند، و مراد نویسنده را نمی رساند، قابل دفاع نیست، و اولین اشکالش هم بهانه دادن به دست حاشیه دوستان است که به جای تأمل و تفکر در  نوشته های ناقد، با علم کردن آن اشتباه املائی، به تمسخر نویسنده آن پرداخته و با محور قرار دادن آن غلط املائی، از اصل بحث خارج شده و وارد حواشی بشوند.
اما ماجرا وقتی جالب می شود که نویسنده “مشانیوز” در یک متن چند خطی، که این اشتباه املائی را بزرگ نشان می دهد، خودش هم چند اشتباه دارد، البته از نوع تایپی و جمله بندی اش!
بیانیه را بیانه نوشته است،
حالیه را حاله نوشته است،
دفتر را فتر نوشته است،
به این جملات کمی دقت کنید:
۱-  “این دفتر که به وضوح با ادعای عالم بودن بیانیه ای در این باره صادر کرده است” نویسنده این متن که از شیوه نگارش بیانیه مذکور انتقاد می کنید، باید پاسخ دهد که این جمله دقیقا به چه معناست و واژه های ” به وضوح” و ” ادعای عالم بودن” چه معنایی دارند و آوردن آنها در این جمله به هدف بیان چه مفهومی بوده است؟!
۲- ” در ثانی ظهور دیگر این بیانیه آن است که فتر مذکور معنای واژه را صواب را نمی‌داند.” فتر مذکور معنای واژه را ثواب را ….
انصافا اگر در بیانیه دفتر آیت الله خاتمی، این اشکالات وجود داشت، شما چه عکس العملی نشان می دادید؟!
نمی دانم فعالیت “مشانیوز” له یا علیه آقای مشائی است، هدفم از این نوشته هم مچ گیری از “مشانیوز”  نیست، و فعلا در مقام نقد مشی مشانیوز هم نیستم،  بلکه انگیزه ام بیان واقعیتی است که برای خیلی از ماها رخ می هد اما از آن غافلیم، حکایت این نقد مشا نیوز، حکایت هر روزه برخی از ماهاست! دیگران را به عیوبی متصف می کنیم که خودمان هم مبرای از آنها نیستیم، می خواهیم در مذمت غیبت گفتن فلانی حرف بزنیم، اما خودمان در همین کارمان دچار غیبت گوئی شده ایم!

نتیجه اخلاقی این نوشته: چقدر خوب است که همانقدر که حواسمان به اشتباه های بقیه است، مراقب اعمال و رفتار و گفتار خودمان هم باشیم ، طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس : خوشا به حال کسی که (پرداختن به رفع) عیب های خودش، او را از پرداختن به عیب های دیگران باز داشته است!

 

من خبرنگار دردها و رنج ها و غصه هایم!

نوشتن بلد نیستم، وقتی نتوانی احساس و نوع نگاهت را به قلم بیاوری و همان چیزی را که میفهمی به بقیه هم نشان بدهی، ایام بر توسخت می گذرد، سعی می کنی سکوت کنی و بگویی : من گنگ خواب دیده و عالم همه کر، من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش!
ماه گذشته عکسهایی را در وبلاگ گذاشتم، اما آن نوشته و عکسها، خودم را راضی نکرد، من اینجا برای خودم می نویسم، بیشترین خواننده وبلاگ هم خودم هستم، می نویسم اینجا که فراموش نکنم، هر از گاهی می آیم و نوشته هایم را برای چندمین بار می خوانم و یادآوری می کنم. این بار دردهای دلم را خطاب به یک خبرنگار می نویسم. نوع نگاهم لزوما به معنای زیر سوال بردن کارهای بزرگ این دوستان زحمت کش نیست، بلکه فقط دارم نوشتن را تمرین می کنم، نمی خواهم فقط یک نوشته احساسی تولید کنم برای خالی نماندن وبلاگم، این کلمات تماما تصویری است از آنچه دیده ام و همیشه هم جلوی چشمانم خواهد بود و البته حرف از محرومیتها و مسئولیت مسئولین هم به معنای نادیده گرفتن مجاهدتهای بزرگ مسئولین جمهوری اسلامی، خصوصا کارهای بزرگ این چند ساله اخیر نیست!

من خبرنگار دردها و رنج ها و غصه هایم!
تو شیکی و با کلاس، من اما ساده و خاکی. تو از آدمهای پولدار و باکلاس و سیاستمدار گزارش تهیه می کنی، حقوق میگیری، بیشتر آدمهای مهم تو را می شناسند، از این روزنامه به آن روزنامه و از این خبرگزاری به آن خبرگزاری می روی، تو را درتلویزیون می بینند هر روز، معروف می شوی، از تو امضاء می گیرند، اما من به تازگی از دیار غریب ها و فراموش شده ها می آیم، رفته بودم با چشمان خود ببینم غار نشینان عصر مدرن را، نه عکاس بودم و نه خبرنگار، رفته بودم ببینم هموطنانم و هم نوعانم را، که مبادا در پیچ و خم این زندگی غفلت زا، در لابه لای اخبار و فیلم و سریال و اینترنت و ماهواره و چت و وبلاگ و پایان نامه و مقاله و سمینار و مؤسسات مختلف، یادم برود هنوز هم هستند بچه هایی که به خاطر نداشتن آب شرب سالم، هر ساله مرضهای مختلف می گیرند و برخی شان تلف می شوند و برخی هم به خاطر یک بیماری معمولی، تا آخر عمر ناقص می شوند. رنگهای پریده صورتشان، حکایت از گرسنگی و سوء هاضمه و کمبود ویتامینهای مختلف داشت.
چقدر دردناک است وقتی بفهمی برخی از همین مردم خونگرم و صمیمی، از فشار بیکاری و درد معیشت، مزدور سوداگران مرگ می شوند و ناخواسته فرزندان من و تو را در معرض تهدید مواد مخدر قرار می دهند. آنجا همه چیز بی رنگ است، چهره های مردم، خانه هایشان، سفره هایشان، جیبهایشان و حتی کالای تجارتشان!
با هزینه خودمان رفتیم، ماشین از من، کارت سوخت و هزینه سفر هم از محمد! علیرضا هم بود، خبرنگارمان بود، سوالات خوبی می پرسید. من هم شده بودم عکاس. یادم باشد دفعه بعدی تو را هم با خودم ببرم که لااقل عکسها و فیلمهایمان به یک دردی بخورد و بشود درخبرگزاری ها و تلویزیون نشانش داد.
کاش تو که خبرسازی و عکاس، و فیلم گرفتن را هم خوب بلدی، همراه من می آمدی و رسانه ای می کردی درد نهفته این مردم را. وقتی از اسماعیل پرسیدم چه کار میکنی و شغلت چیست؟ گفت بیکارم، قرار بود معلم روستا باشم اما قبول نکردند، چقدر درس خوانده ای: دیپلم دارم، مجردی؟ نه ازدواج کرده ام، دیگر رویم نشد بپرسم پس از کجا نان زن و بچه ات را فراهم می کنی!
من خبررسانی بلد نبودم، چند تایی عکس گرفتم و چند خطی هم سفرنامه نوشتم، ۶۰۰۰ کیلومتر را طی دو سفر رفتیم و آمدیم، عنایت خدا را به چشمانم دیدم در این دو سفر، نه گفتنی است و نه نوشتنی!
۱۵۰۰ کیلومتر راه را ۱۵ ساعت مداوم رانندگی کردم، با سرعت مجاز و بدون عبور از چراغ قرمز؛  یک ساعتی را توقف کردیم برای نماز و ناهار و چند باری هم برای بنزین. باور کن احساس خستگی نمی کردم اما خودم هم باور نمی کردم این همه انرژی و انگیزه را. میدانم متعادل نبود کارم، اما من دنبال عدالت بودم نه اعتدال!
بعد از دو سفر و برپایی نمایشگاه عکسی و نوشتن سفرنامه ای، همه توان مادی و معنوی خودم و دوستانم را روی هم گذاشتیم و به نیابت از مسئولین، چند نفری از آن فراموش شده گان را به شهرمان دعوت کردیم و زیارتشان بردیم و تحویلشان گرفتیم و در حد وسعمان هدایایی به آنها دادیم که دلگرم شوند و فکر نکنند فراموش شده اند، اینطوری لااقل وقتی پیربخش به روستای محرومش برگردد، جوانان روستا که از او میپرسند: برای آب کشاورزی روستا کاری نکردند؟! او می تواند بگوید خیلی تحویلمان گرفتند، چند موسسه فرهنگی رفتیم، با مراجع تقلید دیدار داشتیم، حرم حضرت معصومه رفتیم زیارت، رسما برایمان جلسه گرفتند و در ضیافتخانه حرم مطهر هم میهمانمان کردند، فکر کنم بخواهند کاری برایمان بکنند!
چه اشکال دارد، مردم به امید زنده اند. قولی ندادیم بهشان که، اما امیدوارشان کردیم، تشویقشان کردیم که بچه هایشان را بگذارند درس بخوانند، به لطف مشورت با دوستان باتجربه، بهترین برنامه ها را با کمترین هزینه برایشان اجرا کردیم و با خوشحالی به روستاهایشان برگشتند!

در منطقه هم که بودیم، هر کدام از این بچه مدرسه ای ها را که می دیدم، از زندگی نامه استاندار فعلی کرمان برایشان میگفتم، از دکتر حبیب الله ده مرده. ده مرده که نه، صدمرده! خودباوری و امید به آینده را به آنها تأکید می کردم. می گفتم من هم از جنس شمایم، برایتان نامه می نویسم، باز هم می آیم به تان سر میزنم. برایتان مجله قاصدک و پوپک و ملیکا را مشترک می شوم که هر ماه اداره پست برایتان بیاورد و شما هم بخوانید و دین و اهل بیت را بهتر بشناسید؛ اما قول بدهید وقتی برای خودتان کسی شدید و به جایی رسیدید، مثل حبیب الله ده مرده، زرق و برق آکسفورد را رها کنید و بیایید در سرزمین مادریتان، همانند او، بر پیکر بی جان شهر سوخته، که از طوفان نوح تا امروز گیاهی بر آن نروئیده بود، بوته های خیار و گوجه بکارید و با به ثمر نشستن آن، بذرهای امید و زندگی در دلهای کودکان و نوجوانان روستایتان جوانه بزند؛ زنده کنید همه را.

در “صولان” به محمد گفتم وقتی معلم شدی برگرد به همین روستا، و به خواهران و برادرانت درس بده و آینده روشنشان را نوید بخش باش. به فاطمه هم گفتم وقتی خانم دکتر شدی بیا همین جا به همولایتی های خودت خدمت کن. قول داد بیاید همین جا در “توریگ صولان” مطبش را به پا کند. امیدوارم بتوانم باز ببینمشان و روحیه بدهم  و تأکیدشان کنم که فراموش نکنید که شما هم می توانید. این بار اگر رفتم، نقشه ساختمان مطب را برای فاطمه می کشم که  مکان طبابش را هم بداند کجاست و دلبسته جای دیگری نشود.
ای خبرنگار تهران نشین، می دانم وقتی می خواهی با یک شخصیت معروف مصاحبه بگیری چقدر باید تماس بگیری با مسئول دفترش، وقت قبلی بگیری، چند بار کنسل کند قرارش را به بهانه کارهای مهم دیگری، آخر سر هم با تأخیر می آید، کلی گویی می کند، نوار مصاحبه را هم می گیرد که متن اصلاح شده اش را تحویلت دهد، مصاحبه اش را هم که چاپ کردی، هیچ جای عالم تکان نخواهد خورد و هیچ گرهی از مشکلات خلق خدا باز نخواهد شد،هیچ برهنه ای پوشیده نخواهد شد و شکم هیچ فقیری هم سیر نخواهد شد! دردی از آلام این مردم زجر کشیده هم التیام نخواد یافت!
اما وقتی من به روستای چاه کرکک رفتم، چند نفر از بزرگان آن مناطق به استقبالم آمدند، هم تعجب کردم و هم خجالت کشیدم! گفتم نکند اینها فکر می کنند از طرف احمدی نژاد آمده ام و می خواهم کاری برایشان بکنم، چقدر ساده بودند وبی ادعا. گفتم ما کاره ای نیستیم، همه چیز دست خداست، یکیشان گفت: نه شما هم کاره ای هستید، اگر ما نمیریم به شماها می رسیم! بنده خدا نمی دانست ما شهری ها  و مرکز نشینان، به جایی که نرسیده ایم هیچ، در لایه هایی از توهم زندگی می کنیم.
به امید ظهورش

دانلود قطعه کوتاهی از مصاحبه ام با یکی از افراد محلی، محمد و دکتر فاطمه!( با فرمت موبایل)

دلم از دست همه گرفته!

 از تمام کسانی که کلاهشان برای سرشان گشاد است   

از تمام کسانی که لباسشان بارکدشان است   

از هویت های میز نشان   

از بله های از سر اجبار    

از طلبه هایی که طالب علم نیستند   

از دانشجویانی که دانش جو نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته    

از تمام کرهایی که سمعکهایشان مارک مصلحت خورده   

از اندامهای به مزایده گذاشته شده   

از انسانهای ارزان قیمت   

از اعتقادهای حراجی   

از حرفهای مفت   

از وعده های سر خرمن   

از نادیدنی های دیدنی!   

از صورتهایی که بوم نقاشی اند   

از متهمانی که شاکی اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از تمام کسانی که رسالت خون را تنها در رساندن اکسیژن به سلولها می دانند   

از تمام خونهایی که رنگین ترند   

از آنان که آزادگی را در اسارت بی بند و باری به بند می کشند   

از آنان که عشق را به بهای love سه طلاقه کرده اند   

از تمام کسانی که در لغت نامه های ذهنشان بین مظلوم و تو سری خور علامت تساوی است   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از ولایت ناشناسان ذوب در ولایت   

از کوفیانی که دم به ساعت می گویند( این الطالب بدم المقتول بکربلا)   

از کوفیانی که اهل کوفه نیستند   

از کوفیانی که برای مهدی(عج) نامه می نویسند   

از تمام آنان که فکر می کنند کوفیان شاخ داشتند   

از تمام آنان که فکر می کنند طلحه یا زبیر یا عمروعاص یا… دم داشتند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از سیاستمداران بی دین   

از متدینین بی سیاست   

از تمام آنان که دین و سیاست را از هم جدا می دانند   

از آنان که شهدا را در موزه گذارده اند   

از آنان که در هر میدانی دم از استقلال و پیروزی می زنند الا میدان جنگ   

از عروسکهای بالماسکه   

از وطن دوستان وطن گریز   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از زنان مرد صفت    

از مردان زن صفت   

از همه آنان که شهدا را برای تیراژ می خواهند   

از همه آنان که« نون والقلم و ما یسطرون» را نان تفسیر می کنند   

از رأی های ممتنع   

از تمام آنانی که بین نماز و نرمش تفاوتی قائل نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از همه چیز داران بی همه چیز   

از امانت داران خائن   

از کفهای روی آب   

از ناموس داران بی ناموس   

از زنگارهای روی آینه   

از مسلمانان مسلمان کش   

از پشتهایی که همیشه رودر روی خصم اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از تمام آنان که به تقاضای مشروع مظلومگان « قبلت» نا مشروع می گویند   

از آنانی که بی حجابند    

از آنان که خود حجابند   

از بلاهایی که از دماغ فیل نازل شده اند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقویم جستجو می کنند و کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه   

از آنان که دیروز را دیدند و امروز را در حسرت دیروز به دیروزی تبدیل می کنند که فردا حسرتش را خواهند خورد   

از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند   

از آنان که پرچمند اما بیرق و علم نیستند   

از آنان که کلفتی گردن خود را بیش از تیزی ذوالفقار میدانند  

از آنان که باده ناب را با ده درصد الکل بالا می دانند   

از چشمهایی که در صفین تنها قرآن سر نیزه را دیدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نیزه را ندیدند   

از آنان که در صفین تنها قرآن سر نیزه را باور کردند و در کربلا و کوفه  و شام تنها قرآن سر نیزه را باور نکردند   

از تمام آنان که فرق بین قرآن سر نیزه و قرآن بر نیزه را نمی دانند   

و از تمام آنان که قرآن را بر نیزه کردند   

از من که منم، از تو که تویی، من و تو که ما نیستیم و ما که فنای در او نیستیم   

از خنجرهایی که بر پشت می نشیند   

از آنان که نی را به گیتار می فروشند   

از آنان که می را به مسکر   

از آنان که با شنیدن نام « خردل» به یاد چاشنی غذا می افتند   

از آنان که با شنیدن نام « موج» تنها به یاد جزایر هاوایی می افتند   

از آنان که با شنیدن نام « توپ» مارادونا در خاطرشان زنده می شود نه شهید حاجی پور   

از آنان که نمی بینند و می گذرند و از آنان که می بینند و می گذرند   

از آنان که از آب زلال آب می خورند و از آب گل آلود نان   

از تمام مجذوبین باغهای سبز که هیچ گاه توی باغ نیستند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از سگهای بی وفا   

از اسبهای نانجیب   

از خروسهای بی دم   

از مورچه های تنبل و بی کار    

از زنبورانی که همه چیز دارند الا عسل   

از کلاغهای بی حیا   

از قلندرانی که از قلندر بودن تنها سر تراشیدنش را بلدند   

از اشترانی که از شتر بودن تنها کینه ورزیدنش را یاد گرفته اند   

از خرسهایی که از خرس بودن تنها بخل ورزیدنش را فرا گرفته اند   

از گاوهایی که هیچ ندارند الا دو شاخ   

از شتر مرغها که نه می برند و نه می پرند   

آری دیگر دلم از دست همه گرفته   

از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند   

از آنان که منتظرند محرم گردد یک مو زسرو از یاد برده اند

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا   

از آنان که چوبه محمل و سر زینب را دیدند و منبر و منطق او را نه

از آنان که غنایم جنگی را در زمان صلح از شهدا می گیرند   

از آنان که حضور همه کس را حس می کنند جز خدا   

از آنان که از همه شرم می کنند جز خدا   

از تمام شهوترانانی که عجوزه سه طلاقه امیر المومنین را تنگ در آغوش گرفته اند   

از آنان که بازی می دهند   

از آنان که بازی می خورند   

از بازی ها! از بازی ها! از بازی ها!  

…  

 ابوالفضل سپهر

یاد مرگ، چاره همه این مشکلات است!

عجب روزگاری شده است، آنقدر غرق در کارها و برنامه های دنیا شده ایم که کم کم فراموش کرده ایم که ما اینجا برای بقا و زندگی ابدی نیامده ایم و هر آن ممکن است بانگ الرحیل سر دهند و ما هم راهی شویم. مرگ واقعا اتفاق عجیبی است. راست گفته اند که :”الموت یأتی بغتة”. در همین چند هفته اول سال جدید، دو خبر مرگ،  بسیار اندوهگینم کرد.
 در همان هفته اول فروردین، دید و بازدیدها و تفریحها را جمع و جور کردیم و برای ادامه درس و مشقمان به قم برگشتیم. هنوز چند روزی نگذشته بود که خبر درگذشت یکی از دوستان طلبه را بهمان دادند.
 یک طلبه سید که تومور مغزی داشت و بعد از یک عمل جراحی سخت، بهبود پیدا کرده بود و حتی ازدواج کرده و یک دختر سه ساله به اسم “سیده فاطمه” هم داشت. عاشق اهل بیت بود، مداح و میاندار هیئتها بود. این یکی دو ماه اخیر حالش وخیم شده و روز به روز بدتر میشد تا اینکه روز ۱۷ فروردین، به دیار باقی شتافت. به همراه دو نفر دیگر از دوستان، مسیر ۶۰۰ کیلومتری قم تا یاسوج را رفتیم و بعد از تشییع و تدفین هم برگشتیم. خدایش رحمت کند. همین دیروز عصر در قم برایش مراسم ترحیم گرفته بودیم که بعد از مراسم خبر دادند که همسر مکرمه یکی دیگر از دوستان هم از دنیا رفته! خبر دردناکی بود.
 این دوستمان هم که از قضا طلبه فاضلی است، مسئول نهاد رهبری در یکی از دانشگاههای استان تهران است. ده سالی بود که ازدواج کرده بودند، ولی خدا به آنها فرزندی نداده بود، بعد از این همه سال که صاحب فرزند شدند، همسر مکرمه شان که حافظ و معلم قرآن بود، به مدت نه ماه  تحت مراقبت بود و بعد از به دنیا آوردن فرزندشان، به خاطر عوارض بعد از عمل، از دنیا رفت. یک مرگ ناگهانی که همه اطرافیان را غافلگیر کرد! امروز هم در قم تشییع و به خاک سپرده شد. واقعا مراسم تشییع دردناک و غریبانه ای بود. نام فرزندش را “سید باقر” گذاشته اند.
آن یکی، یک مرگ تدریجی و این هم یک مرگ ناگهانی و دردناک. بعد از این همه انتظار مادر شدن، چه حکمتی بود که بدون چشیدن لذت مادری، این دنیا را ترک کند؟!
آرزوی همیشگی ام این است که قبل از مردن، یک بار مردن را تجربه کنم و واقعا طعم مرگ را بچشم و از این دنیا کنده شوم. کاش این اتفاق زودتر می افتاد تا باور کنم که من هم رفتنی ام و قرار نیست همیشه در این دنیا باشم و باید برای زندگی ابدی ام بیشتر نگران باشم تا برای مدرک و شغل و پول و خانه و …. براستی که مرگ آگاهی نعمت بزرگی است!
اینجاست که آدمی اهمیت این روایت را می فهمد که فرمود: ” موتو قبل أن تموتو” بمیرید قبل از آنی که شما را بمیرانند. مرگ و رفتن از این دنیا به دنیای دیگر، پدیده عجیبی است و باور به مرگ و یا فراموشی مرگ، تأثیرات عجیبی در زندگی انسانها دارد.

حدیثی از پیامبر اسلام نقل شده که ایشان فرمودند: قساوة القلوب من کثرة الذنوب و کثرة الذنوب من نسیان الموت و نسیان الموت من کثرة الآمال و کثرة الآمال من حب الدنیا و حب الدنیا رأس کل خطیئه.
قساوت و سختی قلبها به خاطر زیادی گناهان است و زیادی گناهان، به خاطر فراموشی مرگ است، و فراموشی مرگ به خاطر زیادی آرزوهاست، و زیادی آرزوها به خاطر دوست داشتن دنیاست و دوست داشتن دنیا، ریشه همه  خطاهاست!

آری! و این مرگ باوری است که چاره همه این مشکلات است. خدا این دو مرحوم را به فضل و کرمش، مشمول رحمت واسعه اش گرداند و ما را هم رحمت کند! آمین

برای یاران خاتمی

چند روز پیش جناب آقای خاتمی ، رئیس جمهور سابق کشورمان، سفرهای استانی خویش را از خطه جنوب کشور آغازید و به سه استان محروم فارس، کهگیلویه و بویراحمد و بوشهر رفت. سایتها و روزنامه های طرفدار ایشان هم اعتراض کردند که چرا مسئولان دولتی مانع سخنرانی ایشان شده اند! حتی برخی از مسئولان محلی هم در حمایت از ایشان بیانیه داده و لغو سخنرانی ایشان را محکوم کردند. اما امروز میبینیم که سخنرانی های ایشان در همین شهرها، تیتر روزنامه ها و سایتها شده و حضور مردم در سخنرانی ایشان را نشانه افول محبوبیت احمدی نژاد و اقبال دوباره مردم به یاران خاتمی می دانند. پس کسی مانع نشده و ایشان حرفهایشان را زده اند.

همه این جنجالها و مظلوم نمایی ها طبیعی است، خصوصا از یاران خاتمی و رسانه هایشان که هم در طول هشت سال حاکمیت شان و هم در این چهار سال دولت دکتر احمدی نژاد نشان دادند که آن چیزی که برایشان مهم است، منافع حزبی و گروهی است و دروغ و تهمت و مظلوم نمایی هم جزو همین سیاست بی پدر و مادری است که می خواهند کشور را با آن اداره کنند. دانستن حق مردم است، جوانان را باور کنیم، زنده باد مخالف من، ایران برای همه ایرانیان، … شعارهای زیبایی که به آنها عمل نشد و آقای خاتمی در سالهای آخر ریاست جمهوریشان ، در دانشگاه تهران عملا نشان داد که صدای مخالف را نمی تواند تحمل کند.

همه اینها به کنار، حرف من چیز دیگری است. آقای خاتمی در پیام تشکرشان از مردم این سه استان نوشته اند:

آنچه در سفر اینجانب به استانهای فارس و کهگیلویه و بویراحمد و بوشهر رخ داد نشانگر اوج بیداری مردم شریف و پایبندی آنان به ارزشهای والایی است که انقلاب اسلامی براساس آن و برای آن رخ داده است. ایمان، آزادی خواهی، پیشرفت طلبی و عدالت جویی در همه مراسم و مراتب امر بروز درخشان داشت.

چقدر این مردم خوبند، بیدار، شریف، پایبند به ارزشها؛ اما به شرطی که این مردم به استقبال ما بیایند. به شرطی که عکس ما را بالا ببرند و در حمایت از ما شعار بدهند و به رقبای ما بد و بیراه بگویند. آن وقت معلوم می شود که همین مردم مؤمن، آزادی خواه، پیشرفت طلب و عدالت جو هستند. اما همین مردم اگر علیرغم توصیه ها و بیانیه های ما، به دوستان و حامیان ما نه بگویند و شخص دیگری را رئیس جمهور کنند، می شوند مرتجع و عقب مانده و لشگر گرسنه های قابلمه به دست! و حقشان است که آنها را با دلفین مقایسه کنیم! اگر کسی به خاطر علاقه ای که به آقای خاتمی دارد، عکسش را بالا بگیرد و بگوید خاتمی دوستت داریم، چقدر فهیم و عزیز و متمدن می شود، اما اگر به خاطر علاقه اش به آقای احمدی نژاد همین کار را بکند، می شود عقب مانده و گشنه و دلفین!

 سفرهای کاری آقای احمدی نژاد می شود مصداق پوپولیسم و وقتی که در زادگاه آقای خاتمی از ایشان استقبال باشکوهی می شود، یاران خاتمی می نویسند:

حدود ۱۵ تا ۲۰ هزار تن با اتوبوسهای کرایه شده از شهرهای مختلف و برخی روستاها در شهر یزد و در جمع مستقبلین حضور یافتند. برای این افراد طبق برنامه ناهار هم تدارک دیده شده بود که از جمله با پخش ژتون غذا در پایان سخنرانی به آنها داده شد… مدارس یزد تعطیل شد و ناظران و مربیان، دانش آموزان را به صورت منظم و دقیق بین محل فرودگاه تا میدان امیرچخماق استقرار دادند.

خیلی برایم جالب است. آیا این مردمی که  به وسیله پانصد، ششصد دستگاه اتوبوس(۱) به آنجا منتقل شدند و به سودای یک ناهار، ساعتها در انتظار آقای احمدی نژاد نشستند، از همین مردمی نیستند که آفای خاتمی حضور آنها را نشانگر اوج بیداری مردم شریف و پایبندی آنان به ارزشها می داند؟! آیا اینها همشهری های آقای خاتمی نبودند؟! چرا همشهری های آقای خاتمی را مشتی آدم علاف و گشنه و تشنه معرفی می کنید ولی در عوض همشهری های من را در اوج شرف و بیداری؟!

اما برای من، همه این مردم، هم شریفند وهم  در اوج بیداری. هم آنهایی را که در میدان امیر چخماخ، ساعتها برای استقبال از رئیس جمهورشان منتظر ماندند، می ستایم و هم حضور همشهری هایم را که به استقبال رئیس جمهور سابقشان آمدند ارج می نهم. فراموش نمی کنم اولین سالگرد دوم خرداد را که آقای خاتمی در دانشگاه تهران، مردم کشور را به اقلیت و اکثریت تقسیم کرد و از اقلیت خواست که به رأی و خواست اکثریت (که آن روز حامی ایشان بودند) احترام بگذارند. ای کاش آقای خاتمی و یاران ایشان، این چهار سال، به جای تخریب و تمسخر و سیاه نمایی، به دنبال اصلاحات واقعی بودند و مردم و دولت را یاری می کردند.

من همه این مردم را دوست دارم، چه آن روزی که به خاتمی رأی دادند و چه آن روزی که به احمدی نژاد. و بدم می آید از همه آنهایی که بخواهند برای رسیدن به قدرت، دروغ بگویند و سیاه نمایی کرده و به مردم توهین کنند.

من احمدی نژاد را می ستایم، چون گفتمان اصلی انقلاب ر احیاء کرد.

 …. لیکن من باید از آقاى احمدى‏نژاد تشکر کنم که ایشان کار جدیدى کردند؛ عدالت محورى را به عنوان یک شعار گذاشتند وسط؛ این کار خیلى بزرگى بود. وقتى که ایشان تبلیغات انتخاباتى مى‏کردند، به افراد خانواده‏ى خودم مى‏گفتم اگر آقاى احمدى‏نژاد رأى هم نیاورد، این خدمت بزرگ را به انقلاب کرد که شعار عدالت محورى را مطرح کرد؛ نگذاشت به فراموشى سپردنِ این شعار بشود یک سنت. این شعار مطرح شد و ذهن‏ها را به خودش متوجه کرد. خوشبختانه مردم هم فهمیدند، خواستند، دوست داشتند و رأى دادند. این کار، کار مهمى است. بنابراین عدالت‏محور بودنِ این دولت حرف بزرگى است؛ طرح این شعار به عنوان محور حرکت دولت، یک کار جدید است؛ خودش یک تحول است؛ به این پایبند باشید.

 بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى‏ در دیدار رئیس جمهور و هیأت وزیران‏‏ ۸۴/۶/۸

 

(۱).برای انتقال ۲۰۰۰۰ نفر از مردم روستاها و شهرهای دیگر، حدود پانصد تا ششصد دستگاه اتوبوس لازم است! لابد این همه اتوبوس را هم از استانهای مجاور آورده اند.

استعفا!!

 

    بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم!

 می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

 می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم.

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.

می خواهم دوباره به همان  زندگی ساده خود برگردم،

نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه !

 می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران!

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما!!

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.

 

نویسنده: سانیتا سالگا