Wordpress Themes

من خبرنگار دردها و رنج ها و غصه هایم!

نوشتن بلد نیستم، وقتی نتوانی احساس و نوع نگاهت را به قلم بیاوری و همان چیزی را که میفهمی به بقیه هم نشان بدهی، ایام بر توسخت می گذرد، سعی می کنی سکوت کنی و بگویی : من گنگ خواب دیده و عالم همه کر، من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش!
ماه گذشته عکسهایی را در وبلاگ گذاشتم، اما آن نوشته و عکسها، خودم را راضی نکرد، من اینجا برای خودم می نویسم، بیشترین خواننده وبلاگ هم خودم هستم، می نویسم اینجا که فراموش نکنم، هر از گاهی می آیم و نوشته هایم را برای چندمین بار می خوانم و یادآوری می کنم. این بار دردهای دلم را خطاب به یک خبرنگار می نویسم. نوع نگاهم لزوما به معنای زیر سوال بردن کارهای بزرگ این دوستان زحمت کش نیست، بلکه فقط دارم نوشتن را تمرین می کنم، نمی خواهم فقط یک نوشته احساسی تولید کنم برای خالی نماندن وبلاگم، این کلمات تماما تصویری است از آنچه دیده ام و همیشه هم جلوی چشمانم خواهد بود و البته حرف از محرومیتها و مسئولیت مسئولین هم به معنای نادیده گرفتن مجاهدتهای بزرگ مسئولین جمهوری اسلامی، خصوصا کارهای بزرگ این چند ساله اخیر نیست!

من خبرنگار دردها و رنج ها و غصه هایم!
تو شیکی و با کلاس، من اما ساده و خاکی. تو از آدمهای پولدار و باکلاس و سیاستمدار گزارش تهیه می کنی، حقوق میگیری، بیشتر آدمهای مهم تو را می شناسند، از این روزنامه به آن روزنامه و از این خبرگزاری به آن خبرگزاری می روی، تو را درتلویزیون می بینند هر روز، معروف می شوی، از تو امضاء می گیرند، اما من به تازگی از دیار غریب ها و فراموش شده ها می آیم، رفته بودم با چشمان خود ببینم غار نشینان عصر مدرن را، نه عکاس بودم و نه خبرنگار، رفته بودم ببینم هموطنانم و هم نوعانم را، که مبادا در پیچ و خم این زندگی غفلت زا، در لابه لای اخبار و فیلم و سریال و اینترنت و ماهواره و چت و وبلاگ و پایان نامه و مقاله و سمینار و مؤسسات مختلف، یادم برود هنوز هم هستند بچه هایی که به خاطر نداشتن آب شرب سالم، هر ساله مرضهای مختلف می گیرند و برخی شان تلف می شوند و برخی هم به خاطر یک بیماری معمولی، تا آخر عمر ناقص می شوند. رنگهای پریده صورتشان، حکایت از گرسنگی و سوء هاضمه و کمبود ویتامینهای مختلف داشت.
چقدر دردناک است وقتی بفهمی برخی از همین مردم خونگرم و صمیمی، از فشار بیکاری و درد معیشت، مزدور سوداگران مرگ می شوند و ناخواسته فرزندان من و تو را در معرض تهدید مواد مخدر قرار می دهند. آنجا همه چیز بی رنگ است، چهره های مردم، خانه هایشان، سفره هایشان، جیبهایشان و حتی کالای تجارتشان!
با هزینه خودمان رفتیم، ماشین از من، کارت سوخت و هزینه سفر هم از محمد! علیرضا هم بود، خبرنگارمان بود، سوالات خوبی می پرسید. من هم شده بودم عکاس. یادم باشد دفعه بعدی تو را هم با خودم ببرم که لااقل عکسها و فیلمهایمان به یک دردی بخورد و بشود درخبرگزاری ها و تلویزیون نشانش داد.
کاش تو که خبرسازی و عکاس، و فیلم گرفتن را هم خوب بلدی، همراه من می آمدی و رسانه ای می کردی درد نهفته این مردم را. وقتی از اسماعیل پرسیدم چه کار میکنی و شغلت چیست؟ گفت بیکارم، قرار بود معلم روستا باشم اما قبول نکردند، چقدر درس خوانده ای: دیپلم دارم، مجردی؟ نه ازدواج کرده ام، دیگر رویم نشد بپرسم پس از کجا نان زن و بچه ات را فراهم می کنی!
من خبررسانی بلد نبودم، چند تایی عکس گرفتم و چند خطی هم سفرنامه نوشتم، ۶۰۰۰ کیلومتر را طی دو سفر رفتیم و آمدیم، عنایت خدا را به چشمانم دیدم در این دو سفر، نه گفتنی است و نه نوشتنی!
۱۵۰۰ کیلومتر راه را ۱۵ ساعت مداوم رانندگی کردم، با سرعت مجاز و بدون عبور از چراغ قرمز؛  یک ساعتی را توقف کردیم برای نماز و ناهار و چند باری هم برای بنزین. باور کن احساس خستگی نمی کردم اما خودم هم باور نمی کردم این همه انرژی و انگیزه را. میدانم متعادل نبود کارم، اما من دنبال عدالت بودم نه اعتدال!
بعد از دو سفر و برپایی نمایشگاه عکسی و نوشتن سفرنامه ای، همه توان مادی و معنوی خودم و دوستانم را روی هم گذاشتیم و به نیابت از مسئولین، چند نفری از آن فراموش شده گان را به شهرمان دعوت کردیم و زیارتشان بردیم و تحویلشان گرفتیم و در حد وسعمان هدایایی به آنها دادیم که دلگرم شوند و فکر نکنند فراموش شده اند، اینطوری لااقل وقتی پیربخش به روستای محرومش برگردد، جوانان روستا که از او میپرسند: برای آب کشاورزی روستا کاری نکردند؟! او می تواند بگوید خیلی تحویلمان گرفتند، چند موسسه فرهنگی رفتیم، با مراجع تقلید دیدار داشتیم، حرم حضرت معصومه رفتیم زیارت، رسما برایمان جلسه گرفتند و در ضیافتخانه حرم مطهر هم میهمانمان کردند، فکر کنم بخواهند کاری برایمان بکنند!
چه اشکال دارد، مردم به امید زنده اند. قولی ندادیم بهشان که، اما امیدوارشان کردیم، تشویقشان کردیم که بچه هایشان را بگذارند درس بخوانند، به لطف مشورت با دوستان باتجربه، بهترین برنامه ها را با کمترین هزینه برایشان اجرا کردیم و با خوشحالی به روستاهایشان برگشتند!

در منطقه هم که بودیم، هر کدام از این بچه مدرسه ای ها را که می دیدم، از زندگی نامه استاندار فعلی کرمان برایشان میگفتم، از دکتر حبیب الله ده مرده. ده مرده که نه، صدمرده! خودباوری و امید به آینده را به آنها تأکید می کردم. می گفتم من هم از جنس شمایم، برایتان نامه می نویسم، باز هم می آیم به تان سر میزنم. برایتان مجله قاصدک و پوپک و ملیکا را مشترک می شوم که هر ماه اداره پست برایتان بیاورد و شما هم بخوانید و دین و اهل بیت را بهتر بشناسید؛ اما قول بدهید وقتی برای خودتان کسی شدید و به جایی رسیدید، مثل حبیب الله ده مرده، زرق و برق آکسفورد را رها کنید و بیایید در سرزمین مادریتان، همانند او، بر پیکر بی جان شهر سوخته، که از طوفان نوح تا امروز گیاهی بر آن نروئیده بود، بوته های خیار و گوجه بکارید و با به ثمر نشستن آن، بذرهای امید و زندگی در دلهای کودکان و نوجوانان روستایتان جوانه بزند؛ زنده کنید همه را.

در “صولان” به محمد گفتم وقتی معلم شدی برگرد به همین روستا، و به خواهران و برادرانت درس بده و آینده روشنشان را نوید بخش باش. به فاطمه هم گفتم وقتی خانم دکتر شدی بیا همین جا به همولایتی های خودت خدمت کن. قول داد بیاید همین جا در “توریگ صولان” مطبش را به پا کند. امیدوارم بتوانم باز ببینمشان و روحیه بدهم  و تأکیدشان کنم که فراموش نکنید که شما هم می توانید. این بار اگر رفتم، نقشه ساختمان مطب را برای فاطمه می کشم که  مکان طبابش را هم بداند کجاست و دلبسته جای دیگری نشود.
ای خبرنگار تهران نشین، می دانم وقتی می خواهی با یک شخصیت معروف مصاحبه بگیری چقدر باید تماس بگیری با مسئول دفترش، وقت قبلی بگیری، چند بار کنسل کند قرارش را به بهانه کارهای مهم دیگری، آخر سر هم با تأخیر می آید، کلی گویی می کند، نوار مصاحبه را هم می گیرد که متن اصلاح شده اش را تحویلت دهد، مصاحبه اش را هم که چاپ کردی، هیچ جای عالم تکان نخواهد خورد و هیچ گرهی از مشکلات خلق خدا باز نخواهد شد،هیچ برهنه ای پوشیده نخواهد شد و شکم هیچ فقیری هم سیر نخواهد شد! دردی از آلام این مردم زجر کشیده هم التیام نخواد یافت!
اما وقتی من به روستای چاه کرکک رفتم، چند نفر از بزرگان آن مناطق به استقبالم آمدند، هم تعجب کردم و هم خجالت کشیدم! گفتم نکند اینها فکر می کنند از طرف احمدی نژاد آمده ام و می خواهم کاری برایشان بکنم، چقدر ساده بودند وبی ادعا. گفتم ما کاره ای نیستیم، همه چیز دست خداست، یکیشان گفت: نه شما هم کاره ای هستید، اگر ما نمیریم به شماها می رسیم! بنده خدا نمی دانست ما شهری ها  و مرکز نشینان، به جایی که نرسیده ایم هیچ، در لایه هایی از توهم زندگی می کنیم.
به امید ظهورش

دانلود قطعه کوتاهی از مصاحبه ام با یکی از افراد محلی، محمد و دکتر فاطمه!( با فرمت موبایل)

می ترسم تماس نگیرد!

امروز ظهر رفته بودم برای یکی از بستگان نوبت دکتر بگیرم، ماشین را دم مطب پارک کردم و به سمت طبقه دوم ساختمان راه افتادم، توی راه پله، پیرمردی۶۵ تا ۷۰ ساله را دیدم که از پله ها پایین آمده بود و عصا زنان و به آرامی داشت از حیاط ساختمان خارج می شد، رفتم بالا و برای روز بعد ساعت ۱۱ نوبت گرفتم، وقتی بیرون آمدم، دیدم پیرمرد بنده خدا توی کوچه ایستاده  و منتظر ماشین است، گفتم: حاجی کجا میری؟ گفت دلیجان، گفتم بیا تا یه جایی برسونمت که راحت تر ماشین گیرت بیا، وقتی سوار شد سر حرف را باز کردم و پرسیدم پدر جان! این همه راه را از دلیجان آومدی قم فقط برای دکتر؟ گفت بله، دکتر خوبیه، همسایه مون هم مثل من بود و چند باری اومد پیشش و الان شکر خدا خوب شده، من هم امروز صبح زود راه افتادم و اومدم، اما برای امروز نوبت نداد، برای فردا نوبت گرفتم، فردا خانمم روهم میارم.
 پرسیدم اینجا دوستی، آشنایی نداری که برات نوبت بگیره، لااقل این همه راه رو نمیومدی امروز، گفت نه کسی رو اینجا نداریم، تلفن مطب هم همیشه یا اشغاله یا برنمیدارن، مجبور شدم بیام، گفتم خوب پسرات میاوردنت، تا اینو گفتم، پیر مرد اشک در چشمانش جمع شد و با حالت بغض آلود گفت: پسر اولم که همون روزای اول جنگ شهید شد و پسر دومم هم چند روز بعدش رفت و شهید شد، درست روز بیست و پنجم جنگ! این را گفت واشک در چشمانش جمع شد.
 خشکم زد! پیر مرد انگار یاد بی کسی اش افتاده باشد، بغض کرده بود و من هم خجالت زده از اینکه بی کسی اش را به یادش آورده بودم، گفت که مال روستایی است نزدیکی شهر دلیجان، کیلومتر و فرسخش را هم گفت، اما من آنقدر ناراحت و غمگین بودم از این حس بی کسی پیرمرد، که نفهمدیم اسم روستایش را.
گفتم پدر جان خوشا به سعادتشان، عموی من هم در کردستان شهید شد، ۲۱ سالش بود و بساط دامادی اش هم آماده، پدر خانمم هم شیمیایی بود و دو سال پیش به شهادت رسید.
داشت از توی کیف دستی همراهش پول آماده می کرد برای کرایه که گفتم حاجی! پولی نیست، صلواتی است. گفت خب شرمنده میشم، اینطوری نمیشه که، گفتم حاجی ما شرمنده ایم، کاری نکردم که، وظیفه است. اسم فرزندانش را پرسیدم، گفت قاسم محمدی و محمود محمدی، چه شادند این شهیدان که بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته اند و به ما قبرستان نشینان عادات سخیف نظاره می کنند، امید  که ما را از این منجلاب بیرون کشند!
پرسیدم شغلت چیست چه کار میکنی؟ گفت زمین دارم، باغ دارم. اما دو سالی است به خاطر پاهایم سراغ باغ نرفته ام، خشک شده است! گفتم پدر بزرگ من هم باغی داشت که از زمان بچه گی مان، من و برادرم و پسرعموهایم باغدارش بودیم، گاو و گوسفندها را می بردیم آنجا برای چرا، بازی می کردیم و میوه هایش را هم سر چشمه می فروختیم به مسافرها. اما بزرگتر که شدیم و رفتیم سراغ درس و زندگی، باغ خشکید و با بلدوزر صافش کردند. با حالت بغض آلود گفت: زنم ۳۰ ساله سر باغ نرفته، از وقتی پسرامون شهید شدن! و باز هم حکایت درد و غم مادر شهید و رخت عزای همیشگی اش در ذهنم تداعی شد.
پیر مرد را به کمربندی قم رساندم و همان موقع هم اتوبوسی آمد و سوار شد، خداحافظی کرد و رفت، اما هنوز چشمانش خیس اشک بود، شماره تماسم را دادم و تاکید کردم هر وقت نوبت دکتر خواست قبلش به من بگوید تا برایش نوبت بگیرم و همراه خانمش که به قم آمد هم حتما تماس بگیرد، گفتم می آیم و می برمتان همانجا دم مطب دکتر.
اما کاش شماره اش را هم گرفته بودم، می ترسم فکر کند زحمت است برایم و تماس نگیرد!

پی نوشت: خیلی جالب شد، ظهر که به خانه آمدم، از اخبار تلویزیون فهمیدم که امروز سالگرد تأسیس بنیاد شهید و امور ایثارگران است!

 

من، مدرسه شهیدین و حاج آقای طباطبایی

دو سه روز پیش متن زیر را نوشتم و به چند نفر از دوستان هم نشان دادم، یکی از دوستان گفت نوشته  خوبی است اما چرا اشاره ای به مواضع سیاسی ایشان نکردی و ننوشتی که … یکی دیگر از دوستان هم گفت اشاره ای به جریان منتظری نکن!… به هر حال نوشته زیر را در معرض دید دوستان قرار می دهم و از نظرات آنها استفاده خواهم کرد.

 

چند روز پیش، به طور اتفاقی در سایت رجا نیوز خبری خواندم با عنوان”بیانیه طلاب و اساتید جامعة الزهراء” و روز بعد از آن هم پاسخ حاج آقای طباطبایی به آن نامه، به همراه جوابیه طلاب و اساتید به پاسخ آقای طباطبایی منتشر شد.
صرف نظر از محتوای این بیانیه و پاسخ های رد و بدل شده، به شخصه با چنین برخوردهای ژورنالیستی با حاج آقای طباطبایی موافق نیستم. همین جلساتی که با ایشان برگزار می شود، نوشتن نامه های شخصی به ایشان، وقت گرفتن و صحبت حضوری، هم تأثیر بیشتری می تواند داشته باشد و هم به نصیحت و خیرخواهی نزدیک تر است. من اصولا با افشاگری و داد و هوار کردن در چنین مواردی، میانه ای ندارم. اگر اختلافات بعضی از دوستان با حاج آقای طباطبایی، در حد دشمنی شخصی است، این نامه نگاری های افشاگرانه و رپورتاژهای خبری، بهترین راه برای برخورد با ایشان است، اما اگر خیر خواهی و علاقه شخصی در میان باشد، این نوع برخوردها و نقد کردنها، بدترین شکل برخورد با یک اشتباه می تواند باشد.
جالب اینجاست که چنین نامه های سرگشاده ای به عنوان” النصیحة لائمة المسلمین” نوشته می شود و در خلال آن هم عرض ارادت و دلبستگی نویسنده ها به شخص مخاطب عنوان می شود؛ اما “النصیحة” از “نصح” به معنای خیر خواهی می آید، نقد عملکرد یک شخص، وقتی از باب دوست داشتن او و خیر خواهی برای او باشد، خودش آدابی دارد، که خصوصی بودن و علنی نشدن آن، یکی از روشن ترین مصادیق آن است. من نوشتن نامه های سرگشاده را مصداق خیر خواهی نمی دانم، چه این نوع نامه نوشتن ها از جانب آقای اکبر هاشمی به مقام معظم رهبری باشد، چه نامه های سرگشاده دوستانم به استادم آقای طباطبایی!
یکی از افتخارات زندگی من این است که شش سال از بهترین سالهای عمرم را در مدرسه شهیدین گذراندم. چندین سال در شورای بسیج مدرسه حضور داشتم و به تعبیر دوستان، معاون هفدهم! آقای عبقری بودم. همیشه از محدودیتهایی که در فعالیتهای غیر درسی مدرسه بود گلایه داشته و منتقد بودم، اما امروز وقتی خودم را در جایگاه مدیر یک مدرسه علمیه می گذارم، اصلی ترین هدف را درس خواندن طلبه ها می بینم و مشی مدیریتی حاج آقای طباطبایی را تأیید می کنم. به قول معروف، هر کس جلوی مغازه ام بساط پهن کند، بساطش را جمع می کنم! اینجا یک مدرسه علمیه است، با یک استراتژِی مشخص و یک سیستم مدیریتی یکپارچه، قرار نیست هر کس از راه رسید برای خودش گروه و دسته تشکیل دهد و برنامه های مدرسه را تحت الشعاع قرار دهد.
به نظر من بیشتر اخراجهای نه چندان زیاد و معمول آن سالهای مدرسه شهیدین، به خاطر تأمین کردن همین هدف بوده است. هر مدرسه و مجموعه علمی که بخواهد در کمال آرامش، به حرکت علمی خود ادامه داده و این هدف را تأمین کند؛ نیاز به آرامش دارد. نباید حرکتهای افراطی موافق و مخالف، این آرامش را به هم بزند.
دو نفر از هم حجره ای های من در آن سالها اخراج شدند، اما هیچ کدام جنبه سیاسی نداشت. حتی برخی از دوستان دیگری که در آن سالها از مدرسه رفتند، به خاطر حفظ همین آرامش بود.
 در آن سالهای ترکتازی اصلاح طلبان، من هم مانند خیلی از دوستانم وقت زیادی برای مسائل سیاسی صرف می کردم و به همراه دوستانم، ساعتها به نقد و بررسی مسائل و حوادث آن روزها می پرداختیم. مطبوعات دوم خردادی را با نگرانی و اضطراب تورق می کردیم و به هم دلداری می دادیم! دلخوشی مان گوش دادن به سخنان رهبری بود و سعی می کردیم از ایشان جلو نیفتیم.
ناراحت بودم که چرا مدرسه در فلان روز، تمام کلاسهای آن روز را برای حضور در تحصن و راهپیمایی تعطیل نکرد، و فقط دو ساعت را تعطیل کرده و بچه ها با عجله خودشان را به راهپیمایی می رساندند. در آن سالها هیچ کس به خاطر پوشیدن شلوار بسیجی و انداختن چفیه بر دوش، مرا سوال پیچ نکرد. هیچ کس نگفت چرا حجره تو، اتاق مطبوعات شده و نشریه صبح و یالثارات و شلمچه در آنجا آرشیو می شود!
 من هیچ گاه موافق دیدگاهها و مدافع آقای هاشمی رفسنجانی نبودم، هنوز هم مناظره های مکتوب سیاسی آن روزها را، با یکی از هم حجره ای هایم، به یادگار دارم و هر از گاهی نگاهی به آنها می کنم. شروع بحث های سیاسی ام با دوستان همکلاسی و هم حجره ای، با نقد افاضات و اقدامات فائزه هاشمی شروع شد. اما از مدرسه اخراج نشدم، هیچ کس هم به من تذکری نداد.
 وقتی بسیج مدرسه و امور فرهنگی مدرسه تلفیق شد و یکی از مسئولین کنونی مدرسه مسئولیت آن را بر عهده گرفت، از من برای ادامه کار در بسیج مدرسه دعوت کرد و من هم مشروط به اجرایی شدن دیدگاهم قبول کردم، وقتی برنامه های اجرایی ام را پیشنهاد دادم، گفت:”همه اینها خوب است اما با سیاستهای مدرسه سازگار نیست، …حاج آقای طباطبایی چیزهایی می فهمد که ما نمی فهمیم!” در جواب گفتم من هم مسائلی را درک می کنم که ایشان به آن توجهی ندارند! و از ادامه فعالیت عذر خواهی کرده و به شوخی گفتم اگر قدرت داشتم تو را دم در اتاق بسیج دار می زدم!! هنوز هم  گاهی که فرصتی پیش می آید و حال و احوالی از یکدیگر می پرسیم، آن خاطره را بازگو می کنیم.
من با کارهای فرهنگی و اجرای برنامه های بسیج و شرکت در راهپیمایی ها و تحصن ها مخالف نیستم، اما ما برای این کارها از شهر و دیار خودمان هجرت نکرده بودیم که بیاییم در مدرسه شهیدین و شب و روزمان را به این برنامه ها اختصاص دهیم. قرار نبود مدرسه شهیدین هم مثل مدرسه ….”پادگان ” باشد، قرار نبود ما هم مانند”کفن پوشان مدرسه …” و “خط شکنان مدرسه …”، بیشتر وقت و سرمایه جوانی مان را در امور غیر درسی بگذرانیم.
ما آمده بودیم عالم دین شویم و باری را از دوش اماممان برداریم. امروز حضور فعال گروههای تبلیغی شهیدین و شاخص بودن طلبه های پرورش یافته این مدرسه در نهادهای فرهنگی و مراکز علمی، نشانگر درست بودن مسیر تربیتی آن مدرسه است. وقتی در انتخابات نهم ریاست جمهوری، حاج آقای طباطبایی و اکثر اساتید آن مدرسه، اطلاعیه رسمی دادند و از آقای هاشمی رفسنجانی حمایت کردند، اطلاعیه آنها چند درصد در میان طلاب مدرسه نفوذ داشت؟! وقتی اکثر قریب به اتفاق طلاب مدرسه به آقای احمدی نژاد رأی دادند و طرفداران قلیل آقای هاشمی را می توانستیم بشماریم، آیا این نشانه آزادی فکر و اندیشه و تربیت صحیح نیست؟!
در همین انتخابات اخیر که حاج آقای طباطبایی از میر حسین موسوی حمایت کرد، دیدگاه سیاسی ایشان چقدر در جهت گیری سیاسی طلاب مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء تأثیر داشت؟! کدام یک از طلاب مدرسه شهیدین به خاطر مخالفت با دیدگاه سیاسی حاج آقای طباطبایی اخراج شد؟ اصلا مگر ایشان یک لیدر سیاسی هستند که موضع گیری سیاسی ایشان اینقدر در بوته نقد و بررسی قرار گرفته است؟!
خوب به یاد دارم در سال ۱۳۷۶ وقتی طلاب شهیدین هم در اشغال لانه جاسوسی دوم (دفتر و حسینیه منتظری در قم) حضور داشتند، حاج آقای طباطبایی پیکی برای بچه ها فرستاد و از آنها خواست بدون اینکه انسجام مردم در حسینیه به هم بخورد و تزلزلی ایجاد شود، یکی یکی به مدرسه بیایند، چون صحبتهایی مهمی دارد که باید با آنها در میان بگذارد. وقتی همه آمدند، از همه طلبه هایی که در آن حرکت حضور داشتند تقدیر و تشکر کرد و این حضور را جبران کننده عدم حضور این دوستان در جریانات انقلاب و جنگ تحمیلی عنوان کرد و حتی افسوس خورد که به خاطر شرایط خاصی که دارد، نتوانسته در این حرکت عظیم دفاع از آرمانهای امام و انقلاب و حمایت از مرجعیت و رهبری آیت الله خامنه ای (روحی فداه) شرکت کند!
بعد از این صحبتها، ایشان شرایط حساس مدرسه شهیدین و نسبتی که این مدرسه و مسئولان آن با رهبر معظم انقلاب دارند را گوشزد کرده و گفتند:” ممکن است عده ای عنوان کنند که چون طلاب مدرسه شهیدین هم در این حرکت مردمی علیه منتظری حضور دارند، پس اینها از طرف دفتر رهبری تحریک شده اند و جنگ قدرت برای مرجعیت است… و خدای نکرده این حرکت مبارک خدشه دار شود.” و بعد هم پیشنهاد دادند که “اگر احساس می کنید عدم حضور شما در ادامه این حرکت انقلابی، باعث دلسردی بقیه نشده و خللی ایجاد نمی کند، به خاطر پرهیز از ایجاد چنین شائبه ای، تک تک و بدون سر و صدا آنجا را ترک کنید و در پشت صحنه از این حرکت حمایت کنید”
بعد از پایان صحبتهایشان هم، تصمیم گیری را به خود طلبه ها واگذار کردند و جلسه را ترک کرده و گفتند هر تصمیمی گرفتید، از طریق آقا محسن به من اطلاع دهید، بعد از رفتن ایشان، صحبتهای مختلفی رد و بدل شد و نهایتا تصمیم بر این شد که دوستان برای ادامه حضور در این حرکت به حسینیه برگردند و برگشتند و تا آخر آن حرکت ماندند و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد!
من در این نوشته، در مقام رد یا قبول دیدگاههای سیاسی ایشان و احتیاط های خاص ایشان نیستم، غرضم از ذکر این خاطره، بیان کردن مشی و الگوهای رفتاری ایشان در اداره مدرسه است، ممکن است برخی از دوستان نظر دیگری داشته باشند و یا رفتارهای متفاوتی از ایشان دیده باشند، اما احساس می کنم در این بازی رسانه ای، ممکن است جفایی صورت گرفته و اخلاص و مشی اخلاقی حاج آقای طباطبایی زیر سوال رفته و برای کسانی که از نزدیک با ایشان آشنایی ندارند، شبهه ای در ولایت پذیری ایشان حاصل شود، برای همین وظیفه خودم دیدم که در کنار اختلاف سلایقی که با ایشان دارم، برخی حقایق را بازگو کنم.
دوستانی که خواهان برکناری ایشان از مدیریت مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء هستند، چه هدفی را دنبال می کنند؟! آیا به دنبال اصلاح مدیریتها و تربیت صحیح طلاب در حوزه هستند؟! چرا خروجی های مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء را با سایر حوزه ها مقایسه نمی کنند؟ اگر واقعا به دنبال اصلاح سیستم مدیریتی حوزه هستند، چرا برای اصلاح وضعیت معیشتی طلاب نامه سرگشاده نمی نویسند؟ چرا برای سیستم تبلیغ حوزه و اعزام مبلغین کاری نمی کنند؟ چرا با نصب العین قرار دادن نظرات مترقی رهبر معظم انقلاب در مورد اصلاح سیستم مدیریت حوزه و روحانیت، در اعتراض به موانع حوزوی این تغییرات، کفن نمی پوشند و مخالفین حوزوی رهبری را، ضد ولایت نمی خوانند؟!
 چرا علیه سکوت برخی از مراجع عظام و علمای حوزه در فتنه اخیر، بیانیه رسمی نمی دهند؟ یعنی همه جای این حوزه اصلاح شده و فقط مدرسه شهیدین و جامعة الزهراء مشکل مدیریتی دارند؟!

چه خوب است به جای ادامه چنین نامه نگاری هایی، آن هم در فضای متکثر وب، که ردیه ها و تأییدیه های متوالی را به دنبال خواهد داشت و موجبات توهین و افتراء و برخوردهای نسنجیده مدافعان و مخالفان را به دنبال خواهد داشت، در فضایی دوستانه و عاقلانه به گفتگو بنشینیم و در این برهه حساس از تاریخ کشور، برای روشن شدن ابعاد مختلف این مسأله، به یک راه حل منطقی برسیم و بیش از این موجبات تفرقه و چند دستگی را در میان دوستان دیرینه فراهم نکنیم. والسلام علی جمیع اخواننا المسلمین

 

لینک بیانیه ها، نامه ها و جوابیه ها! :

بیانیه طلاب و اساتید جامعه الزهرا در رجا نیوز

جوابیه مدیریت محترم جامعة الزهراء(س) به خبر منتشره از رجا نیوز

پاسخ جدید نگارندگان بیانیه جامعة الزهرا(س)

 آقای طباطبایی! مگر شما پخش تلویزیونی سخنان رهبری را برای طلاب ممنوع نکردید؟

نامه سرگشاده آقای حسینیان به حاج آقای طباطبایی

جوابیه به وبلاگ باز باران

 تاملی بر نقد یک منتقد محترم به مقاله “آقای طباطبایی! مگر …”

نامه تعدادی از اساتید و فارغ التحصیلان جامعة الزهرا و مدرسه شهیدین به حجة الاسلام طباطبائی و پاسخ ایشان

تفضیل مفضول بر فاضل؛ نقد “استفساریه شاگردان و جواب آقای طباطبایی”

جنبش حمایت از مدیریت محترم مدرسه شهیدین و جامعة الزهرا (سلام الله علیها)

چه کسی باید به اخراج معترض باشد؟

نامه دوم آقای حسینیان به حاج آقای طباطبایی

نامه دوم جناب آقای حامد حسینیان+ چند نکته از نویسنده وبلاگ “تیری در تاریکی”

نامه‌ آقای مطهری به حاج آقای طباطبایی

 در جامعة الزهراء چه گذشت؟

 

عکسهای آبشار زیبای “مارگون”

اوایل مرداد ماه رفته بودیم آبشار مارگون. آبشاری بسیار دیدنی در مرز استان فارس و کهگیلویه وبویراحمد. از شهر یاسوج حدودا  ۶۵ کیلومتر فاصله دارد. البته سالهای گذشته آب بیشتری داشت و زیباتر بود. جای دوستان خالی بود واقعا.  چند تایی عکس گرفتم به نیت وبلاگ! البته به علت آماتور بودن عکاس، بهتر از این نشد. عکسها را به صورت اسلاید در زیر می توانید ببینید و یا روی عکس کلیک کرده و به صفحه اصلی سایت میزبان بروید و از آنجا عکسها را دانلود کنید.

 

ما همیشه اول صف بوده ایم!!

بعد از خواندن درد دلهای (کمی تا قستمی شوخی) مولانا ابراهیم زاده، قطب مهندسین توّابِ مشغول به تحصیل در علوم الهیه! چند خطی در صفحه نظرات ایشان نوشتم، که چون یادآور بخشی از خاطراتم بود، آن را اینجا هم می گذارم که بماند برایم:

ما پنجاه و هفتی ها همیشه اول صف بوده ایم! اما این اول صف بودن همیشه هم خوب نبوده،

- فکر کنم ما اولین گروهی بودیم که از ۶ سالگی رفتیم مدرسه، تا قبل از ما همه هفت ساله که می شدند می رفتند مدرسه!

- سال ۷۱ هم که رفتیم دبیرستان، گفتند شما از امسال در نظام جدید آموزشی درس خواهید خواند!

- از اول هر ترم کلی جزوه می نوشتیم و وسطهای ترم، یک کتاب جدیدی می آمد که همه چیزش فرق داشت، یادم می آید روزی که معلم ریاضی مان، که اتفاقا تازه لیسانسش را گرفته بود و اولین ترم تدریسش را با کلاس ما شروع کرده بود، وقتی همه تمرینهای پای تخته را حل کرد، در کلاس را زدند و کتاب جدیدمان را آوردند، حسابان! با کمک سواد بالای عربی مان فهمیدیم که این حسابان یعنی دوتا حساب، دیفرانسیل و انتگرال!

- بعد از کلی فرمول و حد و مشتق و تانژات و کتانژانت، با تحقیق و مشورت، حوزه قم را برای ادامه تحصیلات انتخاب کردیم، بعد از یک سال درس خواندن در سیستم سنتی حوزه، باز از اولین گروه هایی بودیم که سیستم جدید تحصیلی حوزه را تجربه کردیم!(همان سیستم ترمی،در مقابل سالی!)

- وقتی فیلمان یاد هندوستان کرد و خواستیم در دانشگاه هم خودی نشان دهیم، گفتند با هماهنگی سازمان سنجش، آزمون ورودی دانشگاه ما تشریحی است! حالا هم که می خواهیم در مقطع بالاتر آزمون ورودی بدهیم، می گویند به خاطر اعتبار علمی دانشگاه، تافل را شرط ورود گذاشته ایم! اول تافل و بعد آزمون ورودی دانشگاه!

خلاصه اینکه اول صف بودن همیشه خوب نیست، تجربه نشان داده که قوانین سفت و سخت، بعد از چند سال و با مقاومت گروههای اولیه تغییر کرده و نسلهای بعدی شرایط راحت تری را تجربه کرده اند.

عجب! چقدر زود گذشت این عمر سی ساله، به سرعت نوشتن همین چند سطر شاید!

راستی! بعضی از مواردی که نوشتی اصلا نیازی به صف ایستادن ندارد! بالاخره شلوغی جمعیت یک نسل، فوایدی هم دارد دیگر!

ما همیشه اول صف بوده ایم!

 

بعد از خواندن درد دلهای (کمی تا قستمی شوخی) مولانا ابراهیم زاده، قطب مهندسین توّابِ مشغول به تحصیل در علوم الهیه! چند خطی در صفحه نظرات ایشان نوشتم، که چون یادآور بخشی از خاطراتم بود، آن را اینجا هم می گذارم که بماند برایم:

 ما پنجاه و هفتی ها  همیشه اول صف بوده ایم! اما این اول صف بودن همیشه هم خوب نبوده،

-  فکر کنم ما اولین گروهی بودیم که از ۶ سالگی رفتیم مدرسه، تا قبل از ما همه هفت ساله که می شدند می رفتند مدرسه!

-  سال ۷۱ هم که رفتیم دبیرستان، گفتند شما از امسال در نظام جدید آموزشی درس خواهید خواند!

- از اول هر ترم کلی جزوه می نوشتیم و وسطهای ترم، یک کتاب جدیدی می آمد که همه چیزش فرق داشت، یادم می آید روزی که معلم ریاضی مان، که اتفاقا تازه لیسانسش را گرفته بود و اولین ترم تدریسش را با کلاس ما شروع کرده بود، وقتی همه تمرینهای پای تخته را حل کرد، در کلاس را زدند و کتاب جدیدمان را آوردند، حسابان! با کمک سواد بالای عربی مان فهمیدیم که این حسابان یعنی دوتا حساب، دیفرانسیل و انتگرال!

- بعد از کلی فرمول و حد و مشتق و تانژات و کتانژانت، با تحقیق و مشورت، حوزه قم را برای ادامه تحصیلات انتخاب کردیم، بعد از یک سال درس خواندن در سیستم سنتی حوزه، باز از اولین گروه هایی بودیم که سیستم جدید تحصیلی حوزه را تجربه کردیم!(همان سیستم ترمی،در مقابل سالی!)

-  وقتی فیلمان یاد هندوستان کرد و خواستیم در دانشگاه هم خودی نشان دهیم، گفتند با هماهنگی سازمان سنجش، آزمون ورودی دانشگاه ما تشریحی است! حالا هم که می خواهیم در مقطع بالاتر آزمون ورودی بدهیم، می گویند به خاطر اعتبار علمی دانشگاه، تافل را شرط ورود گذاشته ایم! اول تافل و بعد آزمون ورودی دانشگاه!

 خلاصه اینکه اول صف بودن همیشه خوب نیست، تجربه نشان داده که قوانین سفت و سخت، بعد از چند سال و  با مقاومت گروههای اولیه تغییر کرده و نسلهای بعدی شرایط راحت تری را تجربه کرده اند.

عجب! چقدر زود گذشت این عمر سی ساله، به سرعت نوشتن همین چند سطر شاید! 

راستی! بعضی از مواردی که نوشتی اصلا نیازی به صف ایستادن ندارد! بالاخره شلوغی جمعیت یک نسل، فوایدی هم دارد دیگر!