من خبرنگار دردها و رنج ها و غصه هایم!
نوشتن بلد نیستم، وقتی نتوانی احساس و نوع نگاهت را به قلم بیاوری و همان چیزی را که میفهمی به بقیه هم نشان بدهی، ایام بر توسخت می گذرد، سعی می کنی سکوت کنی و بگویی : من گنگ خواب دیده و عالم همه کر، من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش!
ماه گذشته عکسهایی را در وبلاگ گذاشتم، اما آن نوشته و عکسها، خودم را راضی نکرد، من اینجا برای خودم می نویسم، بیشترین خواننده وبلاگ هم خودم هستم، می نویسم اینجا که فراموش نکنم، هر از گاهی می آیم و نوشته هایم را برای چندمین بار می خوانم و یادآوری می کنم. این بار دردهای دلم را خطاب به یک خبرنگار می نویسم. نوع نگاهم لزوما به معنای زیر سوال بردن کارهای بزرگ این دوستان زحمت کش نیست، بلکه فقط دارم نوشتن را تمرین می کنم، نمی خواهم فقط یک نوشته احساسی تولید کنم برای خالی نماندن وبلاگم، این کلمات تماما تصویری است از آنچه دیده ام و همیشه هم جلوی چشمانم خواهد بود و البته حرف از محرومیتها و مسئولیت مسئولین هم به معنای نادیده گرفتن مجاهدتهای بزرگ مسئولین جمهوری اسلامی، خصوصا کارهای بزرگ این چند ساله اخیر نیست!
من خبرنگار دردها و رنج ها و غصه هایم!
تو شیکی و با کلاس، من اما ساده و خاکی. تو از آدمهای پولدار و باکلاس و سیاستمدار گزارش تهیه می کنی، حقوق میگیری، بیشتر آدمهای مهم تو را می شناسند، از این روزنامه به آن روزنامه و از این خبرگزاری به آن خبرگزاری می روی، تو را درتلویزیون می بینند هر روز، معروف می شوی، از تو امضاء می گیرند، اما من به تازگی از دیار غریب ها و فراموش شده ها می آیم، رفته بودم با چشمان خود ببینم غار نشینان عصر مدرن را، نه عکاس بودم و نه خبرنگار، رفته بودم ببینم هموطنانم و هم نوعانم را، که مبادا در پیچ و خم این زندگی غفلت زا، در لابه لای اخبار و فیلم و سریال و اینترنت و ماهواره و چت و وبلاگ و پایان نامه و مقاله و سمینار و مؤسسات مختلف، یادم برود هنوز هم هستند بچه هایی که به خاطر نداشتن آب شرب سالم، هر ساله مرضهای مختلف می گیرند و برخی شان تلف می شوند و برخی هم به خاطر یک بیماری معمولی، تا آخر عمر ناقص می شوند. رنگهای پریده صورتشان، حکایت از گرسنگی و سوء هاضمه و کمبود ویتامینهای مختلف داشت.
چقدر دردناک است وقتی بفهمی برخی از همین مردم خونگرم و صمیمی، از فشار بیکاری و درد معیشت، مزدور سوداگران مرگ می شوند و ناخواسته فرزندان من و تو را در معرض تهدید مواد مخدر قرار می دهند. آنجا همه چیز بی رنگ است، چهره های مردم، خانه هایشان، سفره هایشان، جیبهایشان و حتی کالای تجارتشان!
با هزینه خودمان رفتیم، ماشین از من، کارت سوخت و هزینه سفر هم از محمد! علیرضا هم بود، خبرنگارمان بود، سوالات خوبی می پرسید. من هم شده بودم عکاس. یادم باشد دفعه بعدی تو را هم با خودم ببرم که لااقل عکسها و فیلمهایمان به یک دردی بخورد و بشود درخبرگزاری ها و تلویزیون نشانش داد.
کاش تو که خبرسازی و عکاس، و فیلم گرفتن را هم خوب بلدی، همراه من می آمدی و رسانه ای می کردی درد نهفته این مردم را. وقتی از اسماعیل پرسیدم چه کار میکنی و شغلت چیست؟ گفت بیکارم، قرار بود معلم روستا باشم اما قبول نکردند، چقدر درس خوانده ای: دیپلم دارم، مجردی؟ نه ازدواج کرده ام، دیگر رویم نشد بپرسم پس از کجا نان زن و بچه ات را فراهم می کنی!
من خبررسانی بلد نبودم، چند تایی عکس گرفتم و چند خطی هم سفرنامه نوشتم، ۶۰۰۰ کیلومتر را طی دو سفر رفتیم و آمدیم، عنایت خدا را به چشمانم دیدم در این دو سفر، نه گفتنی است و نه نوشتنی!
۱۵۰۰ کیلومتر راه را ۱۵ ساعت مداوم رانندگی کردم، با سرعت مجاز و بدون عبور از چراغ قرمز؛ یک ساعتی را توقف کردیم برای نماز و ناهار و چند باری هم برای بنزین. باور کن احساس خستگی نمی کردم اما خودم هم باور نمی کردم این همه انرژی و انگیزه را. میدانم متعادل نبود کارم، اما من دنبال عدالت بودم نه اعتدال!
بعد از دو سفر و برپایی نمایشگاه عکسی و نوشتن سفرنامه ای، همه توان مادی و معنوی خودم و دوستانم را روی هم گذاشتیم و به نیابت از مسئولین، چند نفری از آن فراموش شده گان را به شهرمان دعوت کردیم و زیارتشان بردیم و تحویلشان گرفتیم و در حد وسعمان هدایایی به آنها دادیم که دلگرم شوند و فکر نکنند فراموش شده اند، اینطوری لااقل وقتی پیربخش به روستای محرومش برگردد، جوانان روستا که از او میپرسند: برای آب کشاورزی روستا کاری نکردند؟! او می تواند بگوید خیلی تحویلمان گرفتند، چند موسسه فرهنگی رفتیم، با مراجع تقلید دیدار داشتیم، حرم حضرت معصومه رفتیم زیارت، رسما برایمان جلسه گرفتند و در ضیافتخانه حرم مطهر هم میهمانمان کردند، فکر کنم بخواهند کاری برایمان بکنند!
چه اشکال دارد، مردم به امید زنده اند. قولی ندادیم بهشان که، اما امیدوارشان کردیم، تشویقشان کردیم که بچه هایشان را بگذارند درس بخوانند، به لطف مشورت با دوستان باتجربه، بهترین برنامه ها را با کمترین هزینه برایشان اجرا کردیم و با خوشحالی به روستاهایشان برگشتند!
در منطقه هم که بودیم، هر کدام از این بچه مدرسه ای ها را که می دیدم، از زندگی نامه استاندار فعلی کرمان برایشان میگفتم، از دکتر حبیب الله ده مرده. ده مرده که نه، صدمرده! خودباوری و امید به آینده را به آنها تأکید می کردم. می گفتم من هم از جنس شمایم، برایتان نامه می نویسم، باز هم می آیم به تان سر میزنم. برایتان مجله قاصدک و پوپک و ملیکا را مشترک می شوم که هر ماه اداره پست برایتان بیاورد و شما هم بخوانید و دین و اهل بیت را بهتر بشناسید؛ اما قول بدهید وقتی برای خودتان کسی شدید و به جایی رسیدید، مثل حبیب الله ده مرده، زرق و برق آکسفورد را رها کنید و بیایید در سرزمین مادریتان، همانند او، بر پیکر بی جان شهر سوخته، که از طوفان نوح تا امروز گیاهی بر آن نروئیده بود، بوته های خیار و گوجه بکارید و با به ثمر نشستن آن، بذرهای امید و زندگی در دلهای کودکان و نوجوانان روستایتان جوانه بزند؛ زنده کنید همه را.
در “صولان” به محمد گفتم وقتی معلم شدی برگرد به همین روستا، و به خواهران و برادرانت درس بده و آینده روشنشان را نوید بخش باش. به فاطمه هم گفتم وقتی خانم دکتر شدی بیا همین جا به همولایتی های خودت خدمت کن. قول داد بیاید همین جا در “توریگ صولان” مطبش را به پا کند. امیدوارم بتوانم باز ببینمشان و روحیه بدهم و تأکیدشان کنم که فراموش نکنید که شما هم می توانید. این بار اگر رفتم، نقشه ساختمان مطب را برای فاطمه می کشم که مکان طبابش را هم بداند کجاست و دلبسته جای دیگری نشود.
ای خبرنگار تهران نشین، می دانم وقتی می خواهی با یک شخصیت معروف مصاحبه بگیری چقدر باید تماس بگیری با مسئول دفترش، وقت قبلی بگیری، چند بار کنسل کند قرارش را به بهانه کارهای مهم دیگری، آخر سر هم با تأخیر می آید، کلی گویی می کند، نوار مصاحبه را هم می گیرد که متن اصلاح شده اش را تحویلت دهد، مصاحبه اش را هم که چاپ کردی، هیچ جای عالم تکان نخواهد خورد و هیچ گرهی از مشکلات خلق خدا باز نخواهد شد،هیچ برهنه ای پوشیده نخواهد شد و شکم هیچ فقیری هم سیر نخواهد شد! دردی از آلام این مردم زجر کشیده هم التیام نخواد یافت!
اما وقتی من به روستای چاه کرکک رفتم، چند نفر از بزرگان آن مناطق به استقبالم آمدند، هم تعجب کردم و هم خجالت کشیدم! گفتم نکند اینها فکر می کنند از طرف احمدی نژاد آمده ام و می خواهم کاری برایشان بکنم، چقدر ساده بودند وبی ادعا. گفتم ما کاره ای نیستیم، همه چیز دست خداست، یکیشان گفت: نه شما هم کاره ای هستید، اگر ما نمیریم به شماها می رسیم! بنده خدا نمی دانست ما شهری ها و مرکز نشینان، به جایی که نرسیده ایم هیچ، در لایه هایی از توهم زندگی می کنیم.
به امید ظهورش
دانلود قطعه کوتاهی از مصاحبه ام با یکی از افراد محلی، محمد و دکتر فاطمه!( با فرمت موبایل)


